loader-img-2
loader-img-2

نجات و خاطرات3

شهید یا عملیات مرتبط :

صمد ابراهیمی هژیر صمد ابراهیمی هژیر
تاریخ تولد : 6/4/64 12:06 PM وضعیت تاهل : 62 تاریخ شهادت : 6/4/82 12:06 PM
ستار ابراهیمی هژیر ستار ابراهیمی هژیر
تاریخ تولد : 1/1/70 12:01 PM وضعیت تاهل : 63 تاریخ شهادت : 5/2/86 12:05 PM محل شهادت : شلمچه

کولاک تنوره می کشید و دانه هابی درشت و پنبه ای برق را روی سر و صورت ستار و صمد می نشاند ، همه جا مثل همه می نمود . جاده اصلی و مسیر رودخانه زیر انبوهی از برف پنهان شده بود .

ستار دست های سرد و خیس صمد را میان حلقه ای از دو دستش نشاند و چند بار از ته گلو ها کرد "

سوز و سرما آب از چشم صمد گرفته بود و چشمان آهویی اش در پشت لایه ای شفاف ا اشک می چرخید ، پلک می زد ، دانه ی اشک از گوشه چشمش می سرید و سرما بی امان لایه های دیگر از اشک به جای آن نی نشاند .

ستار پرسسید : سردته ؟

صمد بی صدا خندید و گونه های سفید و گوشتالودش مثل سیب سرخ گرد شد .

ستار سری به چهار سو چرخاند . از سرازیری مشرف به ده بسیار دور شده بود ،

به نظرش آمد که مسیر جاده ی اصلی را هم رد کرده ، ولی از معلم روستا خبری نبود .

دوباره کنار صمد زانو و به دلداری گفت : آره سردته ، می دونم عینهو دهقان فداکار . صمد را در آغوش کشید و عقب برد و پرسید : حالا بگو ببینم کبریت آوردی تا لباست رو برای نجات آقا معلم بسوزونی ؟

صمد ایستاده بود و ستار نشسته ، با این حال صمد سرش را تا بالا امتداد داد . تا جایی که دانه های نرم برف ، پشت مژده های بلند و مشکی اش می نشست و با صدایی از قلب کوچک ولی گرم و قوی بیرون می جهید ، گفت: اون آقا دهقانه که مثل من داداش نداشت ، داشت ؟!

ستار سرش را پایین انداخت ، مکثی کرد و بلا نرمی دست ، برف را از روی کلاه صمد گرفت ، کلاه را تا زیر لاله های گوش صمد پایین آورد .

نگاه پرسان صمد همچنان منتظر پاسخ بود .

-البته که نداشت . داداش ستار در بست در خدمت تونه . حالا راه بیفت .

صمد یک گام که برداشت باز سر حرف را باز کرد صدایش میان تنوره کولاک به سختی به گوش ستار می رسید ستار سرش را کجکی به دهان او نزدیک کرد تا صدا را بشنود : داداش ... چرا آقا معلم داد و هوار نمی کنه تا ببینمش ؟

ستار بی حوصلگی را در میان کلمات صمد فهمید دستش را بالای ابرو سایه بان کرد تا بهتر ببیند و سرش را به دور و بر چرخاند و دم گوش صمد با صدای بلند گفت : یه این دور و براس ، اصلا شاید داد و هوار می کنه ... گوش تیز کن شاید بشوی .

صمد دستهای سردش را به زحمت از دست ستار بیرون کشید و لب کلاه را از سوراخ گوشش بالا برد تا صدا را بشنود . ستار خوشش آمد .

خودش هم گوش تیز کرد . صدایی می آمد . دلش هری ریخت . زوزه ای گرگها بریی وحشی در هوا رها می کرد . ستار این بو را می شنیدئ صمد در غفلت کودکانه خود از میان برف ها گام می زد و در شوق دیدار آقا معلم بود . ستار یک آن ایستاد . مسیر ده را گم کرده بود ، از آقا معلم هم خبری نبود . فقط ، این را می دانست که باید خیلی زود به ده بر گردد . همین که چرخید دسته ای گرگ خاکستری مقابل چشمانش قد کشیدند . گرگ ها پوزه های سیاه و کشیده شاه را با هم رو به بالا گرفته بودند و عو می کشیدند .

صمد چشمانش گرد شد : چقدر سگ ؟!

ستار آرام آرام عقب رفت ، دستهای کوچولوی صمد همچنان میان دست او بود . گرگ ها هماهنگ خیز گرفتند و در چند قدمی آن دو ایستادند و پوز کشیدند .

صمپد خودش را چسباند به پای ستار . ستار بلافاصله دست به کمر او برد و مثل یک پر او را از زمین کند و در حلقه دست خود جای داد . چکمه های قرمز صمد که تا گلو توی برف جا خشک کر ده بود ، بیرون زد . گرگ ها جلو تر آمدند .

ستار تمام توانش را در پاهایش ریخت و به سمت مخالف گرگ ها دوید ، یا ضرب آهنگ گا م او صمد هن و هن می کرد و میان حلقه دستن او بالا و پایین می شد .

از رو به رو هم باد و بوران در هنم می تنیدند و دید او را می گرفتند و کم کم احساس کرختی و خستگی بر دستش پنجه کشید و صمد آرام میان برف های نرم و انبوه افتاد .

ستاره نگاهش را دزدیده ، به سمت گرگها رفته . زوزه ممتدشان آزارش می داد . هر چند هیچکدام در منظر چشمان او پیدا نبودند . نفسی چاق کرد و برف را با پشت آستین اورکت از صورت صمد گرفت .

ستار خواست به دلداری او پاسخی بدهد که گرگ های خاکستری از پشت توده ای برف بیرون جهیدند و نرم و نرمک سم روی برف ها گذاشتند و. به دور ستار حلقه زدند . ستار پس و پیش را بسته دید . دستش به دور دسته ی چوبی پارو محکم تر شد و با همان قدرت ، مچ نرم و سرما زده ی صمد را با دست دیگرش گرفت . حالا صمد هم بوی گرگ را حس می کرد . ساکت و خاموش بود . نگاهی سرد به ستار انداخت . معصومیت اودل ستار را سوزاند . ناخود آگاه به یاد سفارش بابا افتاد و یک لحظه ، صدای بابا در مدار مغزش چرخید : صمد یوسف منه .

و تکرار شد : صمد ... یوسف ....

صدای بابا که افتاد خشم مثل خون میان رگ های ستار دوید و یک شاخه رگ ضخیم از گردنش بیرون زد . چشمانش روی گرگ ها درید ، پارو را میان هوا چرخاند و به سمت گرگ ها خیز گرفت .. گرگ ها جا عوض کردند . پارو همچنان میان هوا می چرخید ، تمام وجود ستار فریاد شده بود و از گلویش بیرون می ریخت "برین گم شین . حیوان های لعنتی .

یکه ای خورد و سیخ شد . هنوز گلویش پر از فریاد بود و سایه گرگ ها در چشمش سنگینی می کرد . به خودش آمد نگاه خسته اش را تا انتهای کشتی برد و برگرداند . چشمانش از سیاهی آهن های زنگ زده ی محیط پر شد . دلش می خواست باز هم یاد گذشته کند و دوباره با صمد باشد .و نفسش را فرو برد که به هیکل کشتی زلزله افتاد به آنی زوزه ی تند موشک آرپی جی میان پرده ی گوشش نشست و پشت بندش ، سینه ی کشتی تن به گلوله های ضد هوایی داد .

چی فکر می کردند این عراقی ها هالو ! ! خیال کردند یه لشگر توی این دخمه قایم شده .

طنین خشکی فضا را پر کرد ، تیر مستقیم تانک که به جداره ی جلویی کشتی خورد ، میان لایه ای داخل نشست و ورقه ی فولادی کشتی از داخل شکم داد و لبخند تلخی روی لبهای خشکیده ی او نشست .

فکر نمی کردم اینقدر قیمتی باشم که واسم این همه مهمات خرج کنند !

کم کم خورشید میان سیاهی رنگ باخت عراقی ها هم از گلوله باران کشتی خسته شدند .

آخرین شلیک ضد هوایی خوابید و سر وصدای قورباغه های لب نیزار ها بلند شد و چشمان ستار را به خواب خواند . خواب مثل بختک به جانش افتاده بود اما نمی دانست که نباید بخوابد . مرور گذشته ها ، تمنای خواب را از چشمانش می گرفت به یاد هیاهوی شب گذشته قبل از عملیات افتاد و خودش را در نقطه رهایی دید .

.... سکاندار دستش را از روی گاز موتور شل کرد و با صدایی لرزان گفت : به پیر و پیغمبر نمی شه از این جهنم آتش رد شد ! !

ستار با عصبانیت دست گذاشت روی کتف سکاندار و او را به کنج قایق پس زد .

دستش خیس شد زیر نور کمرنگ مهتاب ، سرخی خون را دید نگاهی به پس و پیش کشید ، پشت سرش ستونی طولانی از قایق ها ، پهلو به پهلوی کارون داده بودند . اگر او حرکت می کرد ، زنجیره ی قایق ها نیز به جنبش می افتاد .

لب دماغه ی قایق ایستاد و کوشید تا نگاهش را تا انتهای اروند و ساحل عراقی ها عمق دهد . اروند مثل اژدها باز کرده بود و داشت غواص ها را می بلعید .

به فکر افتاد : اگر فرمان حرکت بدم ...

و دوباره به خودش هی زد : اگر غواص ها خط رو شکسته باشند ، کمک بخوان ، او نوقت ....