loader-img-2
loader-img-2

جبهه و رفتار شهید -مصاحبه با همسر شهید3

شهید یا عملیات مرتبط :

ستار ابراهیمی هژیر ستار ابراهیمی هژیر
تاریخ تولد : 1/1/70 12:01 PM وضعیت تاهل : 63 تاریخ شهادت : 5/2/86 12:05 PM محل شهادت : شلمچه

حالات و برخورد شهید در هنگام باز گشت از جبهه:

می گفتند: جبهه واجب تر است. من نمی گفتم ، نرو. فقط بعد از شهادت برادر شوهرم بود ، که گفتم: حاجی دیگر بس است و ما هم خسته شدیم و بچه ها کوچک بودند و دیگر برادر شوهرم رفته . او هم دو تا بچه داشت و ما 5 تا . گفت: این حرفها را نزن ، شما باید روز به روز ایمانتان قوی تر شود. خدای ناکرده با این حرف ها ، ایمان شما ضعیف می شود. گفتم: به خاطر اینکه بچه ها کوچک هستند و ما هم اذیت می شویم . گفت: نه اگر من نروم ، باید شما بگویید برو . یک مثلی می گفت برایمان ، که الان یادم نیست  و من هم نمی گفتم که جبهه نرود و فقط یک بار گفتم ، آن هم بعد از شهادت برادرشوهرم

تاثیر فرهنگ جبهه در نحوه برخورد شهید با خانواده و مسائل زندگی:

یک روز مهدی کوچک بود،  با اتفاق چهار تا دختر و مهدی بیرون رفتیم. حاجی کنسروی را گذاشته بود که توی راه بخورند. از منطقه می آمدند و نخورده بودند، مانده بود. مهدی را با خودش برده بود سپاه. مهدی رفته بود و کنسرو را باز کرده بود.  حاجی از دستش گرفته بود ، گذاشته بود سر جایش. (سهمیه خودش بود) . می خواستیم برویم بیرون، باز مهدی رفت آنجا و در کنسرو را  دوباره برداشت. حاجی کنسرو را برداشت و از دستش گرفت و سر جایش گذاشت. گفتم: تو را به خدا بده بهش . گفت:  نه ، مال بیت المال است. گفتم: سهمیه خودت بوده و خودت گذاشتی بین راه بخوری و نخوردی و مانده. گفت: نه ، باز هر چی باشد، مال بیت المال است.


بینش شهید نسبت به نوع زندگی و اداره زندگی و نوع تربیت فرزندان:

دوست داشت بچه هایش چادری باشند، بچه ها کوچک بوند و کلاس اول هم نمی رفتند. یک روز آمد خانه و گفت: به معصومه و خدیجه بگو روسری ببندند، عادت کنند. گفتم: توی خانه ! آنها کوچک هستند و کسی نیست که روسری بپوشند.

یک روز هم خودم بدون روسری رفته بودم حیاط. گفت : روسریت پس کو؟ گفتم : توی حیاط کسی هست؟ گفت: خدا که می بیند. گفتم: خدا که نامحرم نیست. گفت: بچه ها نگاه می کنند ، یاد می گیرند و یک وقت بی روسری نروند بیرون ؟!

می گفت : بالاخره یک وقت همسایه ها پشت بام باشند و ببینند ، بچه ها باید روسری سر کنند و چادر بپوشند . ایشان هر چیزی ساده ای را دوست داشت .

بیان احساسات خود هنگام اعزام همسرتان به جبهه ها:

به خاطر اینکه موقع جنگ بود، تنهایی را تحمل می کردیم. به خاطر اسلام ، به خاطر دین، به خطر امام (ره) ، هر چیزی بود  را تحمل می کردیم و الان هم تحمل می کنیم به خاطر خدا . چرا که در راه خدا رفتند و از یک لحاظ افتخار می کردم که شوهرم نترس است. می رفتند پیش ایشان و می آمدند  و از ایشان تعریف می کردند. بسیجی ها، هم از اخلاقش و هم از رفتارش و هم از  شجاعتش تعریف می کردند ،می گفتند، که نترس بود و من افتخار می کردم. الان هم افتخار می کنم که این چنین شوهری داشتم و این راه را رفته است و الان هم ، هر جا که اسمش را می آورند، افتخار می کنم. و به همه شهدا و به همه اینهایی که رفتند، افتخا می کنیم