محمد مهدی حسینی کاشانی*
یک روز که از جبهه به مرخصی آمده بود افراد خانواده مشغول تماشای فیلم از تلویزیون بودند در این حال شهید کنتور برق را زد و برق قطع شد بدون این که کسی متوجه باشد وارد اتاق شد و خودش نیز با افراد خانواده شروع به داد و بی داد کرد: اه.که چرا برق ها قطع شدند؟ این چه موقع برق رفتن بود؟ بعد از دو سه دقیقه به صورت پنهانی رفت و برق را وصل کرد و همه فهمیدند که کار او بوده وقتی به او اعتراض کردند او گفت: ما می رویم توی جبهه ها موشک و خمپاره می خوریم می خندیم، شماها فیلم می بینید و می خندید؟ "به نقل از مادر شهید