loader-img-2
loader-img-2
استخبارات عراق =ساواک ایران 1
استخبارات عراق =ساواک ایران 1
دو یا سه ساعت بعد چند مامورعراقی آمد و مرا بردند. فکر می کردم که افراد صلیب سرخ سفارش های شان را کرده اند و آنها مرا به یک جای بهتر منتقل می کنند. در تمام مدت چشم هایم را بسته بودند. به یک ساختمان رسیدیم، از زیر چشم بندم قسمت هایی از ساختمان را می دیدم. یک بنای بسیار تمیز بود. من دیگر خیالم راحت شد که مرا به یک جای بهتر برده اند. بعدها فهمیدم که آن جا ساختمان استخبارات عراق است که نهادی مانند ساواک زمان شاه در ایران بود. با آسانسور مرا به طبقات پایین تر بردند و بعد از گذراندن چندین راهرو، به یک جایی رسیدیم که کف آن از سنگ بود و من می دانستم که با ساختمان اصلی فاصله زیادی داریم. دقیقاً مانند فیلم ها بود و تنها صدای پای آن ها و خودم را می شنیدم، مابقی سکوت محض بود. تا این که جلوی یک اتاق ایستادیم. صدای یک در فلزی بزرگ آمد، من را به داخل آن انداختند و فوراً در را بستند. چشم بندم را باز کردم و احساس کردم به انتهای دنیا رسیده ام یک اتاق بسیار کوچک که هیچ نوری نداشت. دیوارها، سقف و کف آن قرمز پررنگ بود و یک در آهنی بسیار بزرگ جلوی اتاق بود. می خواستم فریاد بکشم و کشیدم ولی هیچ کس جوابی نمی داد. یک توالت هم در گوشه اتاق بود. شاید باورتان نشود، ولی هنگامی که چشم بندم را باز کردم تمام زندگی ام، همسرم و دو فرزندم که یکی چهار سال و دیگری دو سال داشت، مانند یک فیلم سینمایی به جلوی چشمم آمدند. نمی دانستم شب و روز چگونه می گذرد چون هیچ نوری نبود. حدود سه ماه مرا در آن سلول انفرادی نگه داشتند. غذایش بسیار بد بود. صبح زود نصف لیوان چایی سرد و نصف لیوان هم چیزی مانند آش می دادند که به جز مقداری آب و خورده برنج، چیزی نداشت. روزی دو عدد نان بسیار کوچک مانند باگت می دادند که بسیار سفت شده بود و خمیر آن بوی ترشیدگی می داد. وقت ناهار بهترین غذایش بود چون نصف بشقاب برنج می دادند که روی آن را با یک آبی آغشته بودند که رنگ رب گوجه بود و شب هم از همان آبی که روی برنج می ریختند نصف لیوان می دادند. احساس می کردم که قرار است از تنهایی همین جا بمیرم. آرزو می کردم که این در یک بار باز شود و من را بیرون ببرند. شاید باور نکنید ولی از لحاظ روحی در شرایطی بودم که دوست داشتم حتی در را باز کنند و مرا کتک بزنند تا کس دیگری را هم ببینم. حتی یک سوسک هم داخل سلول نبود تا من احساس زندگی کنم. خلاصه این سه ماه که در انفرادی بودم از بدترین لحظات زندگی من بود...
تلویزیون از نوع عراقی
تلویزیون از نوع عراقی
*واژه می ساختیم تا فضای روحی مان عوض شود اسارت آداب و رسوم خاص و زبان و فرهنگ مخصوص به خود دارد؛ واژه‏های ابداعی اسرا در دوران اسارت، در پاره‏ای موارد هشدار دهنده اند و در برخی موارد نیرو دهنده؛ ما آموخته بودیم در دوران اسارت فکرمان را، ذهن مان را و اندیشه مان را پویا نگاه داریم اگر ناملایمتی برای هر یک از ما پیش می‏آمد، آن را نه تنها به دیگری منتقل نمی کردیم، بلکه تلاش مان بر این بود تا خودمان هم به دست فراموشی بسپاریمش؛ مبادا روحیه مان شکننده شود و اگر لطیفه ای، خاطره‏ شیرینی یا طنزی به یادمان می‏آمد برای دیگری تعریفش می‏کردیم تا او هم در شادی لحظه‏های ما سهیم باشد. ساختن اصطلاحات و تعابیر کنایی، یکی از دل مشغولی های من بود و به کاربردن این اصطلاحات، فضای روحی ما را شاد و سرزنده نگاه می‏داشت؛ روشن یا خاموش شدن تلویزیون، یکی از این موارد بود. شرح آن از این قرار است که سلول های انفرادی ما فاقد هرگونه روزنه‏ای به بیرون بودند؛ مگر پنجره‏ای بسیار کوچک نصب شده بر ارتفاع دیوار سلول که با میله و مقوا و تخته 3 لایه از بیرون پوشانده بودندش و سوراخی به عنوان هواکش بر سقف که نور ناچیزی از روشنایی روز را به داخل سلول منتقل می‏کرد و دری ساخته شده از ورقه‏ آهن که بر آن دریچه‏ای نصب شده بود با ابعادی که دستی بتواند غذایی را به اسیر بدهد تا سد جوع کند و فقط زنده بماند. هنگامی که نگهبان می‏آمد و دریچه را باز می‏کرد تا غذای اسیر را به او بدهد، چهره‏ او را در روشنایی بیرون از سلول به وضوح می‏شد دید و هنگامی که دریچه را می‏بست، دوباره تاریکی به سلول هجوم می‏آورد. ما باز و بسته شدن دریچه‏ سلول را به روشن و خاموش شدن تلویزیون تعبیر می‏کردیم؛ وقتی نگهبان دریچه را باز می‏کرد و چهره‏ او را می‏دیدیم، می‏گفتیم تلویزیون روشن شد و هنگامی که غذای اسیر را به او می‏داد و دریچه را می‏بست و می‏رفت، می‏گفتیم تلویزیون خاموش شد که در این تعبیر، طنز تلخی نهفته بود. حالا خودتان حساب کنید در طول شبانه روز، چه مدت اجازه داشتیم تا اوقات اسارتمان را به دیدن تلویزیون بنشینیم؛ آن هم با تصاویری از نگهبانان کج خلق کریه المنظر که وقتی دیر می‏آمدند، دلمان برایشان تنگ می‏شد! چرا می‏خندی؟ باور کن اگر مدتی در آن سلول ها نگهت می‏داشتند، دیدن آن چهره‏ها، از پس آن چنان تلویزیونی، برایت از هر غنیمتی با ارزش تر می‏شد! باور نمی کنی؟ خب؛ خدا را شکر.
انتظار رفتار درست از دشمن
انتظار رفتار درست از دشمن
**آمدن صلیب سرخ چندین روز را در آن جا گذراندم تا یک روز دیدم که چند سرباز عراقی به اتاق من آمدند و شروع به نظافت اتاق کردند. ملحفه ها را عوض کردند و برای من دمپایی نو آوردند. من که نمی توانستم حرکت کنم متعجب بودم که آن ها چرا این کار را می کنند. اولین فکری که به سرم زد این بود که جنگ تمام شده و آنها در حال پذیرایی از من هستند. در صورتی که فردای آن روز فهمیدم که وقت بازدید نیروهای صلیب سرخ است و آن ها برای آن که خود را خوب نشان دهند چنین کاری کرده اند. افراد صلیب سرخ آمدند و البته چندین افسر بلند پایه عراقی هم به همراه آنها بودند. یکی از صلیب سرخی ها پرسید: می خواهی چیزی بگویی؟ گفتم: بله. و او افسران عراقی را از اتاق بیرون کرد. گفت: چی شده؟ من در حالتی بودم که احساس می کردم تمام زندگی ام را از دست داده ام و در اوایل سنین جوانی اسیر شده بودم. شروع کردم به شکایت از وضعیت موجود. گفتم: آنها مرا درمان نمی کنند و هیچ توجهی به وضعیت جسمی من ندارند. فردی که از صلیب سرخ آمده بود، مرا با خون سردی آرامش داد و گفت: - الان شما با این کشور در حال جنگ هستید و خلبانان عراقی هم که اسیر شده اند در مملکت شما همین وضعیت را دارند. نگران نباش چون به زودی جنگ تمام می شود و به ایران برمی گردی، تو آمدی و بر سر مردم این کشور بمب انداختی انتظار چه پذیرایی از آنها داری؟ ولی اگر نامه ای داری بنویس. من هم سریعاً ورقه را از آن ها گرفتم و امضا کردم در این مورد خیلی شانس آوردم چون همه در ایران فکر می کردند که من مرده ام.
بعد از اسارت (روزی که اسیر شدم 3)
بعد از اسارت (روزی که اسیر شدم 3)
یکی از صحنه ها را به خوبی به یاد دارم که یکی از آن افراد با خشونت آمد و مرا با آن اوضاع و حالتی که داشتم و از چندین ناحیه مجروح شده بودم، برداشت و به داخل چترنجاتم انداخت و چتر را به کولش گرفت و پایین برد. من را در یک ماشین ارتشی که شبیه یک وانت بار بزرگ بود انداختند. بعد از مدتی به یک شهر رسیدیم که نمی دانم کدام شهر عراق بود ولی از تعداد افراد داخل شهر حیرت کرده بودم. مثل این بود که تعداد زیادی از مردم آماده بودند من را دستگیر کنند. با تفنگ های کلاشینکف ایستاده بودند و هلهله می کشیدند و بعضاً تیرهوایی شلیک می کردند که صحنه بسیار رعب انگیزی بود. در تمام این مدت، من در حالتی بودم که به هوش می آمدم و سریعاً از هوش می رفتم و تنها لحظه هایی از آن تراژدی را به یاد دارم. با همان وضعیت و خونریزی من را به جایی بردند و دیدم که یک سرباز عراقی در حال دوختن سر شکافته شده من است. بعد از اتمام کارش به عربی از من پرسید که صبحانه خوردی من هم گفتم نه و برایم یک چایی با قند آورد، من خوردم و دوباره بیهوش شدم. حالت بسیار بدی داشتم ولی هنوز نمی دانستم که چه اتفاقی افتاده است. خلاصه با یک ماشین من را به جایی بردند که باز هم نمی دانم کجا بود فقط یک تخت داشت که من روی آن خوابیده بودم و یک عراقی هم بالای سر من ایستاده بود. به او گفتم: که چرا مرا به بیمارستان نمی برید؟ با همان لهجه عربی به من فهماند که اول باید به سؤالات ما پاسخ دهی بعد به بیمارستان می روی. من در آن حالت نمی توانستم حرف بزنم، به همین خاطر مرا به "بیمارستان الرشید" بردند که البته قسمتی از آن را مانند یک زندان درست کرده بودند که هر سلول یک تخت داشت و جلوی آن را میله ها فرا گرفته بود.
تلاش برای حفظ سرمایه های کشور در جبهه دیگر
تلاش برای حفظ سرمایه های کشور در جبهه دیگر
«نوحی» با اشاره به سیستم های ابتدایی سال های جنگ خاطره ای شنیدنی تعریف می کند: «مخازنی که سقف شناور دارند را نمی توانیم روی پایه ببریم به این معنی که نمی توانیم فرآورده را تا جایی تخلیه کنیم که سقف به کف مخزن بچسبد. یادم می آید در مقطعی سوخت مورد نیاز بود طوری که مجبور شدیم مخزن را روی پایه ببریم. آن زمان این کار فقط با دستور شخص وزیر امکان پذیر بود و دلیلش هم این است که اگر سقف به کف مخزن بچسبد، موقع ذخیره سازی مجدد که فرآورده با فشار وارد مخزن می شود، ممکن است اتفاقاتی بیفتد از جمله صدمه دیدن سقف مخزن و بدتر از همه ایجاد جرقه که اگر فرآورده هم بنزین باشد، خیلی خطرناک است.  به هرحال جنگ نفتکش ها شروع شده بود و کشتی ها می ترسیدند وارد خلیج فارس شوند و همین موضوع باعث شده بود که تصمیم به روی پایه بردن مخزن گرفته شود. اما ما طبق مقررات نیاز به دستور وزیر داشتیم. حال حساب بکنید که دستگاه فکسی وجود نداشت و تنها یک تلکس متعلق به فلات قاره بود که دستور ایشان از آن طریق به دست ما رسید. چنین مشکلاتی حالاوجود ندارد. ضمن اینکه الان شما می توانید با تدارکات هماهنگی کنید و اگر لازم شد، مخزن را روی پایه ببرید.»  اما اتفاقات عجیب: «من وقتی مسئول انبار بهرگان بودم، اتفاق عجیبی افتاد، یک روز به من اطلاع دادند که خط لوله وارداتی ترکیده. از آن خط لوله هم نفت سفید وارد مخازن فلات قاره می شد و بعد پمپ می شد به انبار نظامیه و همین طور تا تهران بالامی رفت. زمستان بود و ما معضل نفت داشتیم. از خط لوله اهواز یک لجن کش برداشتم و به همراه چند نفر و یک بولدزر رفتیم جایی که لوله ترکیده بود. با بولدزر دورتا دور لوله حوضچه بزرگی درست کردیم تا نفتی که در بیابان رها می شد، داخل آن جمع شود. ما سه شبانه روز آنجا کار کردیم و توانستیم 2 میلیون لیتر نفت را از روی زمین جمع کنیم و بفرستیم اهواز. عملیات ترمیم هم با گروه دیگری بود.
قرآن و دلگرمی رزمندگان و اسرا
قرآن و دلگرمی رزمندگان و اسرا
در دوران اسارت برای شروع کار از آیات الهی مدد گرفتیم؛ آیاتی از کلام الله مجید را که در حافظه داشتم، به هم بندم می‏آموختم و دانش ریاضی را که او می‏دانست به من منتقل می‏کرد؛ آن که جملاتی از زبان انگلیسی می‏دانست به ما یاد می‏داد و دیگری که بر ادبیات فارسی مسلط بود، ساعاتی از وقتش را صرف آموزش آن به دیگری می‏کرد. امروز که روزهای اسارت را به یاد می‏آورم، احساس می‏کنم که ما، هم استاد بودیم و هم دانشجو؛ هم شاگرد بودیم و هم آموزگار؛ هم آموزش دهنده بودیم و هم آموزش گیرنده و با عزمی که جزم کرده بودیم، محیط اسارتگاه‏ها به دانشگاهی بدل شد که دانشجویانش به فارغ التحصیل شدن، نمی اندیشیدند؛ می‏خواستند بیشتر بیاموزند تا در جمع دانایان، به نیکی از آنان یاد کنند. مدت ها بر این منوال گذشت و سرانجام پس از درخواست های مکرر یک جلد، فقط یک جلد، قرآن کریم به ما دادند تا چشم هامان را با آیاتش شست وشو دهیم؛ ساعات اسارت مان چه زود می‏گذشت؛ وقتی در فضای کوچک نمازخانه به ترجمه و تفسیر آن آیات شریفه می‏پرداختیم و خداوند را با تمام عظمتش احساس می‏کردیم که به ملاقاتمان آمده است و برای ما از «رویش» سخن می‏گوید و از «تعالی»حرف می‏زند و از «آزادگی»؛ آن گونه که هرگز در مقابل هیچ چیز و هیچ کس تن به «اسارت» ندهیم؛ اینگونه «آزاده» شدیم.
غم و شادی جنگ
غم و شادی جنگ
با احتیاط سوالی فانتزی از «نوحی» می پرسم: آیا هیچ وقت پیش آمده بود که سوخت را اشتباهی برای نیروهای عراقی ببرید؟  وی پاسخ می دهد: «نه اما شنیدم که یک بار هندوانه را اشتباهی برده بودند جبهه دشمن و برای نیروهای عراقی تخلیه کرده بودند. ماجرای سوخت البته با بار هندوانه فرق می کند ما با برنامه ریزی ارتش و سپاه حرکت می کردیم و همه چیز روی اصول بود. آن ها در نقاط حساس نفتکش را هم اسکورت می کردند.»  یادم هست در ماهشهر یک ژیان در اختیارم بود. من کارمند امور اداری بودم و تلفن در اختیار نداشتیم؛ با ژیان رفتم آبادان کارم را انجام دادم و برگشتم. کاری که می شد تلفنی هم انجام داد. موقع برگشت روبه روی فرمانداری سابق، کنار پمپ بنزین ایستادم و یک جفت کفش خریدم وقتی راه افتادم یک سرباز برایم دست تکان داد. ایستادم. نرسیده به فلکه، ایستگاه اتوبوس ها دوستش را دید و از من خواست پیاده اش کنم. در راه تعریف می کرد که بچه تهران است و 48 ساعت مرخصی گرفته که برود تهران و برگردد. حتی من خندیدم و گفتم: این چه مرخصی است و در این مدت کم چکار می توانی بکنی؟ گفت: همین هم خوب است. پیاده شد و سمت دوستش دوید من تازه راه افتاده بودم که صدای انفجار مهیبی بلند شد طوری که ژیان من بالارفت و دوباره در مسیرش قرار گرفت. ترمز کردم و پشت سرم را نگاه کردم دیدم خمسه خمسه زده اند سرباز و دوستش درجا شهید شده بودند.
سیزده
سیزده
اینکه در سیزدهمین پرواز جنگی ام به تأسیسات نظامی دشمن در خاک عراق، هواپیمایم مورد اصابت راکت های آنان قرار گرفته و آسیب دید؛ من که مأموریت داشتم در ارتفاع 8 هزار پایی، تانک ها و نفر برهای دشمن را بمباران کنم چون سقوط هواپیمایی را که خلبانش بودم در خاک عراق قطعی می‏دیدم و اطمینان داشتم که اسیر نیروهای دشمن خواهم شد. برخلاف دستورات نظامی که در ایران به من ابلاغ کرده بودند به میزان 2 هزار پا، از نقطه‏ پرواز پیش بینی شده، فرود آمدم و در ارتفاع 6 هزار پایی از سطح نیروهای دشمن بعثی با هواپیمای در حال سقوطم، هدف های مشخص شده‏ آنها را با دقت بیشتری نشانه گیری و بمباران کردم که بر اثر این تدبیر، حدود 22 دستگاه از تانک های متجاوزان عراقی منهدم شد و تعدادی از نیروهای آنها زخمی شدند یا به هلاکت رسیدند. بعد از این بمباران که با چتر نجاتم، از هواپیما بیرون پریدم؛ پریدن همان و فرود آمدن من در جمع نیروهای دشمن متجاوز همان؛ در این سانحه، به دلیل ناقص عمل کردن چتر نجاتم، با شدت و با تمام وزنم به قرارگاه دشمن برخورد کردم و به افتخار جانبازی نایل آمدم و چون نیروی گریز از مهلکه‏ای را که در آن گرفتار آمده بودم، نداشتم، اسیرم کردند و هم زمان، مرا به جمع همرزمان «آزاده»ام اعزام کردند. آیا شما، کسب 2 افتخار همزمان را، در سیزدهمین پرواز جنگی ام، به حساب نحسی عدد 13 می‏گذارید؟
روزی که اسیر شدم 2
روزی که اسیر شدم 2
خلبانان هواپیماهای شکاری باید از ساعت هایی که بند غیر فلزی دارند، استفاده کنند. در صورتی که من سال ها پیش، یک ساعت رولکس با بند فلزی هدیه گرفته بودم و در آن پرواز به دستم بود. هنگامی که به بیرون پرتاب شده بودم ساعت من احتمالاً به یکی از دستی های داخل کابین گیر کرده و باعث جراحت شدیدی در ناحیه مچ دست من شده بود که هنوز هم جایش مانده است. از یک چیز دیگر بسیار متحیرم که چگونه چتر نجات من باز شده بود چون من در آن زمان کاملاً بیهوش بودم و حتی بعد از بازشدن چتر هم، ما باید حالت های خاصی بگیریم و به مسیر جهت بدهیم. در صورتی که من بیهوش به آن آویزان بودم. از طرف دیگر یک جعبه کمک های اولیه (Survival Key) به تمامی صندلی های هواپیماهای شکاری متصل شده است که خلبان بعد از پرتاب در ارتفاعات پایین، باید آن را از خود جدا کند ولی چون من بیهوش بودم، آن بسته همچنان به من وصل بود و من با همان جعبه به زمین خوردم که باعث ضرب دیدگی شدیدی در ناحیه ستون فقراتم شده بود. دست راست و سرم هم شکسته بود. جایی که من افتاده بودم، ماشین نمی توانست برود به همین خاطر احتمالاً ماشین تا پایین تپه آمده بود و کردهای عراقی، هلهله کنان من را برداشتند و به پایین بردند.
هفتسین انسانی
هفتسین انسانی
عید یعنی «یا مقلب القلوب و الابصار»؛ عید یعنی رقص ماهی در تنگ بلور آب؛ عید یعنی چرخیدن سیب سرخ بر سطح صیقلی آینه‏ سفره‏ هفت سین؛ عید یعنی سیب و سنجد و سماق؛ عید یعنی سیر و سرکه و سمنو؛ عید یعنی سبزه، اما زندان «ابوغریب» که سبزه نداشت؛ اسارت گامی بود در برهوت و زندانبان ها اسرایشان را که تماماً رزمندگان ایرانی بودند، با تمام قوا زیر نظر داشتند تا مبادا بگریزند! به کجا؟ به هرجا که ابوغریب، نباشد. حدود 6 ماهی از اسارت من در اسارتگاه «ابوغریب» می‏گذشت که بوی بهار به مشامم خورد؛ به مشام من و سایر اسرایی که ایرانی بودند؛ تعدادمان 70 - 80 نفری می‏شد؛ تصمیم گرفتیم لحظه‏ تحویل سال را سفره‏ هفت سین بیاندازیم و هفت سین بچینیم و فرا رسیدن سال نو را به هم دیگر تبریک بگوییم. این خبر دهان به دهان به گوش تمام اسرای هم بندمان رسید؛ همگی از آن استقبال کردند و برنامه ریزی ها، به دور از چشم زندانبان ها انجام شد اما ما که نمی دانستیم چه لحظه‏ای از چه روزی سال نو آغاز می‏شود؛ از طرفی ما که هفت سین نداشتیم؛ مایی که غذاهامان جیره بندی و ناسالم با بدترین کیفیت ممکنه بود؛ مایی که لباس های تنمان بدون حتی یک دکمه بود؛ مایی که در این چند ماه انگار سال ها بود بوی سیب را و طعم سنجد را از یاد برده بودیم؛ چگونه می‏توانستیم سفره‏ی هفت سین آغاز سال جدید را در اسارتگاه مان بچینیم؟ فکری به ذهن مان رسید؛ قرار گذاشتیم در یکی از روزها که فرقی نمی کرد چه روزی باشد و در یکی از ساعت ها که فرقی نمی کرد چه ساعتی باشد، هنگامی که از سلول های مان بیرون مان می‏آوردند تا به «بند» برویم و قدمی بزنیم که پای مان از کرختی در بیاید، فرا رسیدن سال نو را با لبخندهای امیدبخشی که بر چهره‏هامان می‏رویاندیم، به یک دیگر تبریک بگوییم؛ مبادا که زندانبان ها از نشاط ما بهانه جویی کنند و بیش از پیش آزارمان بدهند؛ دیگر اینکه سین های سفره‏ هفت سین مان را 7 اسیر جنگی تشکیل بدهند که از افسران و درجه داران و سربازان دربند ارتش خودمان بودند؛ سرباز، ستوان سه، ستوان دو، ستوان یک، سروان، سرگرد، سرهنگ دو. روزی که آغاز سال نو را با حضور این چنین سفره هفت سینی در اسارتگاه ابوغریب، جشن می‏گرفتیم، احساس کردیم دشمن بعثی حقیرتر از آن است که بتواند به اعتقادات ما، به ملیت ما و به اندیشه‏ ما، کوچک ترین خدشه‏ای وارد کند و با این چنین سفره‏ای که هفت سین اش، 7 رزمنده‏ ایرانی بودند، پی بردیم که همدلی آدم های یک رنگ است که به سفره‏ هفت سین مان برکت می‏دهد نه همراهی سیب، سنجد و سماق و نه حضور سیر، سرکه و سمنو یا سبزی روییده از جوانه‏های گندم مانده در آب کاسه ای؛ با این اندیشه توانستیم دانه‏ رویش و سرسبزی را در برهوت ابوغریب، برویانیم.
روزی که من اسیر شدم
روزی که من اسیر شدم
روزی به ما عملیات بمباران تاسیسات برق موصل اعلام شد و قرار شد با دو فروند پرواز کنیم. من لیدر شدم و خلبان «فضیلت» که بعدها به مقام شهادت نایل شد در بال من بود. باید به گونه ای پرواز می کردیم که رادارهای عراقی ما را نبینند. به همین خاطر شب قبل از عملیات ما با نقشه مسیر را مشخص و از روی زمان و مقیاس نقاط متعددی را انتخاب می کردیم تا نقطه هدف. حتی از زمان پرواز از پایگاه خودی هم امکان داشت رادارهای عراقی ما را رویت کنند؛ پس باید در ارتفاعات بسیار پایین و دور از هرگونه شهر و پایگاه نظامی، تا هدف پرواز می کردیم. این سقف پروازی را تا هدف حفظ می کردیم و کمی مانده به آن، ارتفاع مان را بیشتر می کردیم تا بتوانیم هدف را نشانه بگیریم که به این حرکت "پاپ آپ" (pop up) می گویند. باید کم ترین فرصت را به نیروهای هوایی دشمن می دادیم تا ما را نبینند. در حرکت پاپ آپ هم باید بسیار هوشیار باشیم؛ چون وقتی هواپیما را بالا می کشیم، امکان قفل کردن آنها از سوی دشمن وجود دارد. به همین خاطر در هنگام پاپ آپ باید به صورت زیگزاگ پرواز کنیم. ماموریت ما نیز همین گونه بود و قرار بود وقتی که من پاپ آپ می کردم، خلبان «فضیلت» به فاصله سه ثانیه بعد از من پاپ آپ کند. ما هدف را زدیم و قرار بود بعد از عملیات من به سمت پایگاه تبریز پرواز کنم و «آقای فضیلت» هم به من پیوندد. آخرین چیزی که یادم هست، صدای «آقای فضیلت» بود که از من پرسید: فاصله شما تا تبریز چقدر است؟ من هم جواب دادم. و این تنها چیزی هست که از آخرین لحظات پرواز به یاد دارم. این چیزهایی که می گویم فقط احتمالات است چون من دیگر بیهوش بودم. من احتمال می دهم که از طرف یکی از پدافندهای هوایی تیری به من شلیک شده و با فیوز صندلی پرتاب برخورد کرده و من پرتاب شده باشم. چون من آمادگی خروج اضطراری از هواپیما را نداشتم و ناگهان صندلی پرتاب شده بود، به خاطر فشار بسیار بالا من بیهوش شدم. تنها چیزی که یادم مانده، این است که بر زمین افتاده بودم و چشم هایم را که باز کردم دیدم فردی با لباس کردی بالای سر من ایستاده بود. چندین بار بیهوش شدم و باز به هوش آمدم. در یکی از این هوشیاری ها، دیدم که نیروهای صدام، هلهله کنان و با شلیک هوایی گلوله، به طرف من آمدند. چند لحظه بعد احساس کردم که همگی بالای سر من ایستاده اند.
سرتیپ خلبان آزاده «اسدالله اکبری فراهانی» به روایت خودش
سرتیپ خلبان آزاده «اسدالله اکبری فراهانی» به روایت خودش
من بعد از چند سال اسارت فکر می کردم که همیشه اسیر خواهم ماند. تمام خاک ایران را زیر پایم احساس می کردم و ارزشش را از طلا هم بالاتر می دیدم. سرتیپ خلبان آزاده «اسدالله اکبری فراهانی» در بهمن ماه در بهشهر متولد شد. وی از آن پس زندگی اش را به دلیل شغل پدرش در بسیاری از شهرهای ایران چون نکا، بروجرد، خرم آباد و اصفهان گذراند و از شروع تحصیلات متوسطه به بعد در تهران اقامت گزیدند. پدر وی در ژاندارمری کار می کرد. اکبری پس از اتمام دبیرستان به دلیل علاقه به فن خلبانی وارد دانشکده خلبانی نیروی هوایی شد و با گذراندن امتحانات و معاینات پزشکی سخت، به رویای پرواز نزدیک شد. پروازهای ابتدایی را در پایگاه قلعه مرغی تهران انجام داد و پس از گذراندن دوره های مقدماتی پرواز، برای تعلیمات خلبانی پیشرفته به کشور آمریکا اعزام و در "پایگاه لکلند" واقع در ایالت تگزاس، امتحانات زبان و پرواز را گذراند و به "پایگاه هوایی ویلیام" واقع در ایالت آریزونا منتقل شد. با استعدادی که داشت آن دوره را در زمان یک سال به پایان رساند و در مهر ماه به ایران بازگشت و با درجه ستوان دومی به پایگاه سوم شکاری همدان (پایگاه شهید نوژه) به گردان شکاری پیوست. وی اکثر دوران خلبانی اش را در حال پرواز با هواپیمای شکاری" F-5 " گذرانده است. پس از مدتی وی به پایگاه هوایی تبریز منتقل شد و دوران خدمتش را تا قبل از زمان جنگ در آن جا گذراند. «سرتیپ اکبری» در سال 1353 به دلیل توانایی ها و استعدادهایش در پرواز، به تیم آکروجت آن زمان پیوست. در هر تیم آکروباتیک، هشت خلبان بود که تنها شش نفر برای انجام نمایش ها پرواز می کردند و دو نفر هم به صورت ذخیره بودند. این تیم تیز پرواز وظیفه اش نمایش های هوایی بود که برای جلب نظر جوانان و نشان دادن قدرت نیروی هوایی انجام می شد. اوضاع برای «سرتیپ اکبری» به همین منوال گذشت تا این که جنگ شروع شد...
شرکت نفت و شروع جنگ
شرکت نفت و شروع جنگ
 کودکی که در هوای ملایم آخرین روزهای تابستان میان کالسکه خواب بود، فرزند «ابراهیم نوحی» بازنشسته "شرکت ملی پخش فرآورده های نفتی اهواز" است. متولد 1325 که سال 1350 وارد شرکت نفت شد. یک سال در تهران کار کرد و برای مدت 4 سال به اهواز منتقل شد. سپس به آبادان رفت و تا سال 65 در این شهر انجام وظیفه کرد. 31 شهریور یعنی اولین روز جنگ نیز او و خانواده اش در آبادان بودند.او را در میهمانسرای شرکت ملی پخش اهواز ملاقات می کنم. مردی که رفتار متین و آرامش از تجربه های عمیقی خبر می دهد. وی درباره سمت هایی که در طول خدمت داشته، می گوید: «من ابتدا کارمند فروش بودم،در تهران در واحد مهندسی انبار بازرگانی کار می کردم بعد در اهواز وارد قسمت توزیع بار و صدور و دریافت شدم و همین طور بازرسی خروجی. در آبادان هم در بخش صدور فعالیت داشتم. بعد از جنگ وقتی که در ماهشهر ستاد سوخت تشکیل شد، من مسئول امور اداری شدم که بعد به «آقای موزرمی» تحویل دادم و به عنوان رئیس انبار به بهرگان رفتم. بهرگان صد در صد منطقه جنگی بود و همه سوخت های وارداتی کشور هم از آنجا وارد می شد. ما هم سوخت وارداتی را از طریق خط لوله یا نفتکش به سراسر کشور می فرستادیم.  من آنجا نماینده پخش بودم و به جز من، نماینده دستگاه نظارت بر صادرات و واردات مواد نفتی حضور داشت و همین طور نماینده خطوط لوله و مخابرات و نماینده فلات قاره که همه در بهرگان مستقر بودیم. 18/11/65 هم که منتقل شدم به اهواز ابتدا به عنوان مسئول عملیات جایگاه های سطح شهر انجام وظیفه کردم و بعد رئیس انبار خرم کوشک شدم، بعد رئیس انبار ساحل راست و رئیس عملیات ناحیه مرکزی. بعد از آن 6 سال رئیس امور اداری منطقه اهواز بودم و 7ـ6 سال پیش از بازنشستگی را هم تا پایان دوره خدمتم به عنوان رئیس انبار نظامیه انجام وظیفه کردم.»  وی اولین روز حمله هواپیماهای عراقی به آسمان آبادان و روزهای پس از آن را این گونه توضیح می دهد: «ما در هلال بریم زندگی می کردیم که هیچ فاصله ای با عراق ندارد. بین هلال بریم و عراق تنها همان رودخانه اروند است و اولین حمله هوایی هم از همین منطقه صورت گرفت...
در آرزوی شهادت
در آرزوی شهادت
وسط راه، سوار ماشین تویوتای سپاه شدیم. تیرهای کالیبر 50 و کالیبر 75 دشمن از اطراف ماشین می گذشت. بعد از چند دقیقه به خاکریز سوم رسیدیم. برادران «میثاقی»، «کبیری»، «رضوی» و «پاشایی» مشغول شنا کردن در "رود نیسان" بودند. به سنگر خودمان آمدم. برادران «احد فیضی»، «صالح الهیاری»، «مقصود جبلی»، «محمدرضا کاملی»، «نصرالله خدایاری»، «حسن یحیایی»، «جلال حسین پور»، «عبدالله عسگریاری»، «علی داوطلب»، «موسی مرامی» که این برادران از شهرستان های "خوی"، "نقده" و "مرند" اعزام شده بودند در "جبهه دغاغله" با هم بودیم. سری هم به سنگر برادران اعزامی از "میانه" و "ماکو" زدم. هرکس چیزی می گفت. یکی می گفت: در حمله شرکت نخواهیم کرد. یکی می گفت: من اگر می دانستم حمله نیست اینجا نمی آمدم. به برادران گفتم: اگر قرآن همراه دارید به من بدهید تا استخاره کنم. قرآن را بدستم دادند و استخاره کردم. در خاکریز می گشتم که پاسدار موتورسواری آمد و گفت: «برادر کبیری» و معاونش ساعت 7 در مقر فرماندهی حاضر شوند. خوشحال شدیم. حتماً تصمیم حمله خواهند گرفت. برادران حالشان عوض شد. روحیه همه برادران عالی بود. مدتی بعد یکی از برادران آمد و گفت: "گردان حمزه" به طراح حمله کرده بود و آنجا شکست خورده است و تعداد زیادی از آنها شهید شده اند. پرسیدم از برادران "سلماسی" چند نفر شهید شده اند. گفت: خبر ندارم. ولی "گردان حمزه" چون از طرف توپخانه ارتش پشتیبانی نشده، شکست خورده است. به یاد برادران اعزامی از "سلماس" افتادم، «برادر طالعی» و پسرعمویم «رحیم» هم در آن گردان بودند و پسر عمویم، معاون گردان بود. فکر می کردم آنها هم شهید شده اند. نمی دانستم زنده اند، زخمی شده اند یا به شهادت رسیده اند. آن چند روزی که با «برادر طالعی» و پسر عمویم «رحیم» در "سوسنگرد "با هم بودیم، آرزوی شهادت می کردند. دعا کردم خدایا اگر «رحیم» شهید شده باشد، دومین شهید خانواده ما می شود. (اولین شهید خانواده پدر«رحیم» که معروف به «شیخ ابراهیم» بوددربهارسال58 بدست عوامل ضدانقلاب درمنطقه "کره سنی" شهرستان "سلماس" به شهادت رسیده است) من هم از اول با آرزوی شهادت آمدم. به عنوان سومین شهید خانواده مرا بپذیر. شنیدن این خبر اصلاً در روحیه ام تأثیر نکرد. غروب بود و صدای اذان از سنگرها بلند شد. وضو گرفتیم و نماز خواندیم. بعد از نماز، «برادر حبشی خویی» آمد و گفت، بعد از شام مسئولین و معاونین گروه در سنگر ما جمع شوند، کار داریم. باز هم برادران شاد شدند که صد در صد ما هم در حمله شرکت خواهیم کرد. شام را که دوغ و نان بود خوردیم. بعد از غذا به سخنرانی امام که به مناسبت "شهادت استاد مطهری" و روز جهانی کارگر از رادیو پخش می شد گوش دادیم. بعد از آن، «برادر یحیایی» که مسئول گروه ما بود ما را جمع کرد و از ضعف هایی که در حمله "فتح المبین" داشتیم، گفت. و از حساسیت منطقه عملیاتی برای ماتعریف کردو گفت: ما صد در صد در حمله آینده شرکت خواهیم کرد ولی معلوم نیست که کی حمله می کنیم...
جمع دوستانه
جمع دوستانه
من پیش برادران «برزگر»، «جباری»، «راسخی»، «اکبری»، «میثاقی»، «پاشایی» و دیگران رفتم و با هم گرم گفتگو شدیم. آنها سنگر نداشتند وشب قبل هم بیرون خوابیده بودند. بعد از اینکه سنگری برای آنها پیدا شد، وسایل خود را جمع کردند و بسوی آن سنگر حرکت کردند. سنگر آنها از هر نظر تکمیل بود و سماور نفتی و وسایل دیگر داشتند. قبلاً جنوب "هویزه "که ما آنجا مستقر بودیم توسط "میگ های عراقی" بمباران شده بود ولی هیچ کس صدمه ای ندید. به سنگر خودمان آمدم و هنگام استراحت، با برادران همسنگر صحبت می کردیم. وقت نماز ظهر شد. نماز خواندیم و بعد به اخبار گوش دادیم. در اخبار شنیدیم که تعداد اسرای جنگی به 4000 تن رسیده است. و افسران عراقی همراه با سربازان تحت امر خود، گروه گروه تسلیم نیروهای اسلام شده اند. همچنین خبر بمباران شدن جنوب "هویزه" را که خودمان از نزدیک شاهدش بودیم، از رادیو شنیدیم. قبل از اخبار به سخنرانی «آیت الله شیخ مرتضی مطهری» گوش دادیم. سخنانش دل انسان را پر از درد می کرد و گریه بر سخنان او و حرف های او، دردها و غصه ها را برطرف می کرد. هنگام ظهر، چون به ما غذا نرسید از باقیمانده صبحانه که نان و پنیر بود استفاده کردیم. من به سنگر برادران «برزگر»، «جباری»، «راسخی»، «شاه محمدلو» و .. رفتم و با آنها صحبت می کردیم. برادران «احمد جباری» و «ناصر» که از "شهرستان میانه" آمده بودند و در خاکریز اول مستقر بودند . من هم همراه آنها با آمبولانس جهاد به طرف خاکریز اول رفتم. هرچه به خاکریز نزدیکتر می شدیم، توپ های دشمن در اطراف آمبولانس زمین می خورد. بالاخره به خاک خاکریز اول رسیدیم. می خواستم برادران اعزامی از "سلماس "را که پسر عمویم و« مهرعلی طالعی» هم با آنها بودند ببینم اما هرچه دنبالشان گشتم، پیدایشان نکردم. گویا به جبهه دیگری رفته بودند. آنجا در خاکریز اول برادران پاسدار می گفتند: ما امروز از اینجا حمله خواهیم کرد برای همین ماشین های آنها را هدف قرار نمی دهیم. چون اگر عکس العملی نشان بدهیم متوجه می شوند که اینجا نیرو هست. آنجا به سنگر برادران "میانه ای" رفتیم و با آنها دیدار کردیم. بعد از احوالپرسی به سنگری که بالای خاکریز درست شده بود رفتیم. با دوربین، "عراقی ها" را در سنگر می دیدم و حتی ماشین های "عراقی" را بدون دوربین هم می شد دید که در حال حرکت بودند. در دل، آرزوی آن دقیقه ای را داشتم که آنها را با آرپی جی هدف بگیریم و آن سنگرها را تصرف کنیم. از آن سنگر نزد برادران برگشتم. شربت آب لیمو درست کرده بودند که خوردیم. بعد هم با آنها خداحافظی کردیم و همراه برادر «احمد جباری» و برادری دیگر به خاکریز سوم که محل استقرار ما بود حرکت کردیم.
جزم همت و افزایش تلاش
جزم همت و افزایش تلاش
بعد از "عملیات بیت المقدّس" و "فتح خرمشهر" زمانی که خدمت «حضرت امام» شرفیاب شدیم، ایشان«حاج احمد متوسلیان» از ناحیه پا مجروح شده بود و عصا در دست داشت. وقتی که خدمت «امام» رسیدیم، ایشان با «امام» ملاقات خصوصی هم داشت، برای عرض گزارش. زمانی که از خدمت «امام» برمی گشت دیدم که «برادر احمد»، عصا در دست ندارد و خیلی سریع و خیلی خوب دارد حرکت می کند و اصلاَ احساس ناراحتی نمی کند. از ایشان پرسیدم: که عصا را چه کردی؟ گفت: زمانی که خدمت «امام» بودم، امام پرسیدند: که پایت چه شده است؟ گفتم :که مجروح و زخمی هستم. «حضرت امام» دستی بر زخم پایم کشیدند و فرمودند: انشاءالله این زخم خوب می شود. من از آن لحظه دیگر احساس درد ندارم و نیاز به عصا هم ندارم. بعد از اینکه از خدمت «امام» آمدیم، حاجی در مقابل "حسینیه ی جماران"، برادران کادر تیپ را جمع کرد و یک سخنرانی آتشین، که الهام گرفته از بیانات «حضرت امام» راحل بود، انجام داد و به برادران تیپ فرمود: که می رویم جبهه و کار جنگ را انشاءالله یک سره خواهیم کرد و در آخر فرمودند: یازنگی زنگ، یا رومی روم. در همان لحظه به بنده و «برادر ناهیدی» مأموریت دادند که به منطقه برویم. ما هم در اسرع وقت حرکت کردیم و خودمان را به منطقه جنگی رساندیم، برای انجام یک مأموریت.
رود نیسان
رود نیسان
 (شنبه11/2/61) بعد از نماز صبح، «برادر رضا جلوداری» را که قبلاً با هم بودیم، دیدم. با هم احوالپرسی کردیم و بعد او که مسئول گروهان بود، گفت: اگر ما از طرف "رود نیسان" وارد عمل می شدیم و حمله می کردیم، حتی یک نفر هم از ما زنده نمی ماند. برای اینکه دشمن فهمیده بود که در" روستای رفیع" نیرو وجود دارد و از این روستا حمله ای انجام خواهد شد. همه تانک ها و نفربرها به کنار رودخانه آورده شده بود و وقتی ما آنجا می رسیدیم، توپخانه دشمن به شدت آنجا را می کوبید و عده ای از برادران هم بر اثر اصابت ترکش شهید می شدند و عده ای در آب غرق می شدند. باید خدا را شکر کنیم که متوجه شدیم دشمن آماده است. برای همین طرح حمله عوض شده است و امکان دارد از این منطقه با برادران دیگر حمله کنیم. بعد از این صحبت ها ایشان به سنگر خودش رفت و ما هم به رادیو گوش دادیم. صبحانه نان و پنیر و خیار بود. رادیو روشن بود و به رزمندگان روحیه می داد. یکی می گفت: بلند شوید، به هر طرف که صدای تیر می آید، ما هم آنجا حرکت کنیم. صبر رزمندگان به سر آمده بود و نمی توانستند حضور کافران را در خاک کشورمان بیش از این تحمل کنند. با شنیدن خبر پیروزی های پی درپی رزمندگان همه خوشحال بودند. اما همچنان ناراحت هم بودیم از اینکه احتمال می دادیم ما را به حمله نبرند. صبح بود که فهمیدیم پشت خاکریز ما رود است و به زودی فهمیدیم که  "رود نیسان" است که از "روستای رفیع" تا مناطق دیگر "ایران" جریان دارد.
طرح کاربردی
طرح کاربردی
برای نیزارها هم طرحی مطرح کردیم که «شهید چراغچی» بعد از اینکه دو روز کار کردند، طرح را پذیرفت. حالا بعد آن عملیات هایی که انجام شد لازم نبود، این طرح انجام شود. والا طرح کاملاً اجرایی بود و آزمایش کردیم، شدنی بود. ما از لاستیک استفاده می کردیم. لاستیک های کوچک، لاستیک های سواری و داخل این لاستیک ها را با کهنه های نفت، بنزین و گازوئیل آغشته می کردیم. به این شکل که داخل لاستیک یک لا در ابتدا کهنه آغشته به گازوئیل بگذاریم، بعد یک لا،کهنه آغشته به نفت و روی آن یک لا، کهنه آغشته به بنزین و از دور به این ها گلوله می زدیم. به محض اینکه گلوله پایین می آمد، آن لایه بنزینی _ چون بنزین بود _ زودتر آتش می گرفت. در نتیجه تا می آمد سرد شود، نفت شروع می کرد به سوختن و بعد گازوئیل که دوران سوختنش دیرتر بود. لاستیک ها شروع می کرد به سوختن و دیگر قابل خاموش کردن نبود و یک منطقه ای از نیزارهای موقعیت غرب را به این شکل ما صاف کردیم. که طرح هایی بود که «شهید چراغچی» نقش مستقیم در مطرح کردن و حلاجی کردن و پذیرفتنش داشت.