«شهید عبدالعلی بهروزی» و «شهید خداداد اندامی» جهت کسب اطلاعات به محور "عراقی ها" رفته بودند .چون به زبان عربی مسلط بودند، شکل و شمایل خود را هم مثل عراقی ها کرده بودند.این دو فرمانده شجاع بین فرماندهان عراقی نفوذ کرده بودند، هنگام صرف شام یکی از فرماندهان عراقی در حضور این دو شهید بزرگوار می گوید: « در عملیاتی که تدارک دیده ایم باید مادر «بهروزی»، «اندامی» و «غلامی» را به عزایشان بکشانم.»
با تدبیری که این دو فرمانده شجاع داشتند، عملیات عراقی ها با شکست روبه رو شد و همان فرمانده عراقی که گفته بود: « باید مادر «بهروزی»، «اندامی» و «غلامی» را به عزایشان بکشانم.» اسیر شد و «شهید بهروزی» او را شناخت و به او گفت: « آیا «بهروزی»،«غلامی» و «اندامی» را می شناسی؟!»
در این لحظه بود که فرمانده عراقی متوجه می شود و انگشت تعجب در دهان، که آن شب بین «بهروزی» ،«غلامی» و «اندامی» بوده که این حرف ها را به آنها زده بود.
زمستان سال پنجاه و نه وقتی که پای به" جبهه شوش" گذاشتم در خط مقدم نبرد برادری که موها و ریشی بلند داشت، توجّهم را به خود جلب نمود. فردی آرام، خوش اخلاق، خنده رو و فوق العاده متواضع بود. من او را نمی شناختم؛ ولی دوستان او را برادر «بهروزی» صدا می زدند. مثل همه افردی که مجذوب شخصیت منحصر به فردش شده بودند، من نیز مجذوب شخصیت او شدم. با همه می جوشید و مهربان بود. بچه ها به خاطر ریش بلندش خیلی سربه سرش می گذاشتند و او نیز پاسخ آن ها را با خنده می داد. جدیت، توانایی، شایستگی، اعتماد به نفس و قوه ابتکار عملش باعث شد خیلی زودتر از حد تصور چهره شود. به گونه ای که در تمامی تصمیماتی که برای خطوط نبرد در آن منطقه گرفته می شد نقش داشت. از زمستان پنجاه و نه تا زمستان هزار و سیصد و شصت هر چند تا عملیات محدودی که در "جبهه شوش" اجرا شد، «عبدالعلی بهروزی» یک پای جریانات برای هدایت نیروها بود و به عنوان یکی از دو بازوی فرماندهی منطقه که بر عهده برادر« مرتضی صفاری»(1) گذاشته شده بود محسوب می شد. رفتار و کردار او و حضورش در تمامی مواقع سخت در کنار نیروها باعث قوت قلب بچه ها می شد. وقتی «عبدالعلی بهروزی» در شرایط بحرانی و سخت در کنار نیروها قرار می گرفت، همه احساس آرامش داشتند و احساس می کردند با بودن «عبدالعلی» در کنارشان پیروزی از آن آن ها خواهدبود و انصافاً هم همین گونه بود. تحت هیچ شرایطی از حال و روز بچه های حاضر در خطوط غافل نمی شد و تنهایشان نمی گذاشت. وقتی در یکی از مناطق آن خط که طولانی نیز بود "منطقه شلش" مشکلی به وجودآمد که شرایط حادی حاکم شد و همه را نگران نمود، خود «عبدالعلی» به همراه «حبیب الله شمایلی (2)» به آن منطقه که از منطقه اصلی هم چندین کیلومتر فاصله نداشت رفت دو یا سه هفته به صورت مستمر در آن جا حضور یافت تا آرامش را دوباره به آن خط که از خطوط حساسی نیز در منطقه محسوب می شد بازگرداند. ماه آخر سال هزار و سیصد و شصت بود. برادر «مجید بقایی»(3) که "فرماندهی کل مناطق عملیاتی شوش" را بر عهده داشت و به توانایی و شایستگی «بهروزی» در طی مدت جنگ واقف شده بود، او را به همراه «برادر حسن درویش»(4) و برادر «حشمت حسن زاده»(5) به محل کار خودش در "سپاه شوش" فراخواند. آن ها هم که همواره خودشان را مرید «مجید» می دانستند و عاشقانه «مجید» را دوست داشتند و به او عشق می ورزیدند برای شنیدن حرف های فرمانده خود به محل کار «مجید» رفتند. «مجید» مثل همیشه با رویی گشاده و آغوشی باز به استقبال آنان آمد. پس از تعارفات معمول، «مجید» ضرورت ایجاد تشکیلات و سازماندهی نیروهای رزمنده را به آنان اعلام نمود و به آن ها ابلاغ کرد، با توجه به این که "فرماندهی قرارگاه فجر" از قرارگاه های چهارگانه که زیر نظر "قرارگاه مرکزی کربلا "در "عملیات فتح المبین" و "بیت المقدس" انجام وظیفه نمود، به او واگذار شده لذا ضرورت دارد که سریع چند تیپ را تشکیل داده، سازماندهی کرده و در عملیات آتی به صورت سازماندهی شده در قالب تیپ وارد عملیات شوند. به همین خاطر به «حسن» ابلاغ کرد به عنوان "فرمانده 17 قم"(6) را تشکیل دهد و از «عبدالعلی بهروزی» نیز به عنوان فرمانده محور ویژه استفاده نماید. «حسن» به همراه «حشمت»، «عبدالعلی بهروزی»، «حبیب الله شمایلی»، «مهدی زین الدین»(7) و تعدادی دیگر از دوستان "تیپ 17 قم" را تشکیل داده و سریع سازماندهی نموده و در "عملیات فتح المبین" وارد عمل شد و توانست به اهدافی که برایش از پیش تعیین شده بود دست یابد که انصافاً «بهروزی» در دستیابی به آن اهداف نقش مؤثر و سازنده ای ایفا نمود. در هنگامه نبرد "فتح المبین" «عبدالعلی» برادرش «علی» را که او نیز در منطقه عملیاتی حضور داشت را از دست داد، شهادت برادرش «علی» که «عبدالعلی» او را بسیار دوست می داشت، «عبدالعلی» را در ادامه مسیر خود مصمم تر نمود.
در "عملیات بیت المقدس" و "رمضان" در کنار «سردار حسن درویش» در" تیپ 17 قم" انجام وظیفه نمود تا این که در حین "عملیات رمضان" به «حسن» ابلاغ شد "تیپ 17 قم" را به «آقا مهدی زین الدین» تحویل داده و تیپ جدیدی را تشکیل دهد. مجدداً یاران قدیمی گرد «حسن» جمع شدند و این بار تیپی را بنیان نهادند که در ابتدا آن "تیپ را بعثت" ولی چند ماه بعد نام آن را به "تیپ 15 امام حسن مجتبی (ع)" تغییر داده و خود را برای ادامه کار آماده نمودند. زمان در حال گذر بود. «عبدالعلی» در کنار یاران قدیمی خود در "عملیات های محرم"، "والفجر مقدماتی"، "والفجر 1" حضور داشت تا این که در سال شصت و دو مأموریت جدیدی به آن ها ابلاغ شد که خود را برای دیدن آموزش های ویژه آبی خاکی آماده نمایند و در همین زمان نیز به «عبدالعلی» "مسئولیت قائم مقام فرماندهی تیپ" ابلاغ گردید. ابتدا حاضر به پذیرش این مسئولیت نبود و خود را شایسته این جایگاه نمی دانست ولی با اصرار دوستان و یاران خود اجباراً مسئولیت را عهده دار گردید. پس از این که نیروهای عملیاتی تیپ دوره های آبی خاکی را با موفقیت به اتمام رساندند به آن ها مأموریت داده شد که خود را برای انجام عملیات جدید در "منطقه هورالهویزه" آماده نمایند. در این زمان نیز بنا به دلایلی که هیچ گاه مشخص نشد یار قدیمی او «حسن درویش» "فرمانده تیپ" جای خود را به برادر دیگری به نام «بهروز غلامی» سپرد. «عبدالعلی» علی رغم همه ارادتی که به «حسن» داشت و این مسئله قدری او را تحت تأثیر قرار داده بود، بدون هیچ اعتراضی و علی رغم اینکه هیچ شناختی هم از «بهروز غلامی» نداشت در کنار او به عنوان یار باقی ماند. و خود را برای عملیات آماده نمود و به همه نیز تأکید کرد مثل گذشته و با قدرت تر از قبل کارهایشان را به نحو احسن انجام دهند؛ خودش نیز با تمام وجود درگیر کار گردید. مثل همیشه «عبدالعلی» آرام و قرار نداشت. تا پیش از این نیروهای تحت امر او در منطقه آبی، عملیاتی انجام نداده بودند و این مسئله «عبدالعلی» را قدری نگران کرده هر چند به توانایی نیروهای خود کاملاً ایمان داشت ولی از آن جایی که یکی از دغدغه های همیشگی او به حداقل رساندن تلفات بود، این مسئله او را قدری نگران نموده بود. "عملیات خیبر" آغاز شد. نیروهای تحت امر «عبدالعلی» در حداقل زمان ممکن و با کمترین تلفات خود را به آن سوی "دجله" رساندند و حماسه هایی را خلق نمودند که تاریخ دیگر هرگز مثل آن را به خود نخواهد دید. در حین همین عملیات، دیگر برادرش «محمود» نیز به اسارت نیروهای دشمن درآمد. اتفاقاتی که در حین "عملیات خیبر" به وجود آمد، باعث شد نیروهای رزمنده از مواضع متصرف شده عقب نشینی کرده و در "جزایر خیبر (مجنون)" پدافند نمایند. در همین زمان "فرمانده تیپ" «بهروز غلامی» نیز به شهادت رسید و مسئولیت «عبدالعلی» سنگین تر شد. آن هایی که در آن شب ها و روزها در کنار «عبدالعلی» بودند به خوبی به یاد دارند که در آن هنگامه و در دل شب «عبدالعلی» چگونه بدون توجه به وضعیت به وجود آمده خودش در منطقه نبرد باقی مانده و پس از این که آخرین نیرویش را از منطقه خارج کرد به اجبار و فشار دیگران آن منطقه را ترک نمود.
عملیات با تمام فراز و نشیبش به پایان رسید و از آن جایی که تعداد زیادی از دوستانش در این عملیات به شهادت رسیده بودند و او از آن ها جدا شده و جامانده بود دل گیر شد. «عبدالعلی» خسته از نبردی سنگین غمی بزرگ به دلش نشست. غم دوری از یاران قدیمی، دوستانی که چند سالی را شب و روز با آنان به سر برده بود. سال نو 1363 که تحویل شد، عبدالعلی حال و روز خوبی نداشت. به یاد خانواده هایی افتاده بود که تا قبل از عملیات عزیز خود را در کنار خود داشتند و الان جای شان در میان خانواده هایشان خالی است. آن هایی که آن روزهای آخر «عبدالعلی» را به یاد دارند بر این ادعا مهر صحت می زنند که «عبدالعلی» علی رغم این که در جمع بود ولی غمی سنگین بر وجودش نشسته بود با لب هایش لبخند می زد ولی حزن و اندوه به خوبی از چشمانش هویدا بود. دیگر احساس خوبی نسبت به زنده بودن نداشت. سخت دل تنگ یارانش شده بود. با اذان صبح روز دهم فروردین سال شصت و سه وقتی «عبدالعلی» برای ادای فریضه نماز صبح خود را آماده می نمود در خود احساس نشاطی عجیب می کرد. به دلش برات شد امروز روز وصال خواهد بود. نمازش را خواند. او دیگر «عبدالعلی» روز قبل نبود. آن هایی که در کنارش بودند با خود می گفتند: او را چه شده؟ چرا این قدر سبکبال شده و با نشاط؟ خدایا نکند ...؟ بعد با خود می گفتند: خدا نکند، طلوع آفتاب روز خوبی را برای او نوید می داد. «عبدالعلی» که یقین حاصل کرده بود امروز، روز رهایی اش از دنیای خاکی است باز هم مثل گذشته آرام و قرار نداشت و بی تاب رسیدن لحظه وصال بود. چند روزی بود تعدادی از "نیروهای تیپ در جزیره شمالی خیبر (مجنون)" مستقر شده بودند. «عبدالعلی » تصمیم گرفت به آن منطقه سرکشی کند. خود را به آن جا رساند. پس از این که کارها و اقدامات صورت گرفته را از نزدیک مشاهده نمود، صدای اذان نماز ظهر بلند شد. مثل همیشه سریع وضو گرفت و نمازش را خواند. دوستان دیگر نیز نمازشان را خواندند و درون چادر کوچکی که برپا کرده بودند سفره ای انداختند. «عبدالعلی» نگاهی به دیگر یاران انداخت. دوستان دیرینه اش «خداداد اندامی»(8) «حمید شمایلی»(9) «مجید آبرومند»(10) «سعید موسویان»(11) و تعدادی دیگر در کنار سفره نشسته بودند. غذای مختصری را بر سر سفره غذا آوردند. هنوز دست هیچ یک به سفره نرسیده بود که صدای وحشتناک غرش هواپیمای دشمن به گوش رسید. تا خواستند از جایشان بلند شوند و پناه بگیرند، صدای انفجار بسیار شدیدی آن منطقه را در بر گرفت. آن هایی که از صحنه قدری دورتر بودند و دیده بودند که راکت هواپیمای دشمن درست بغل چادر اصابت کرد. تا قدری گرد و خاک خوابید از جایشان بلند شدند دیدند چادر نیست. سریع خود را به آن جا رساندند. خدایا چه می دیدند؟! باور کردنی نبود! همه پرواز کرده بودند. همه آن یاران قدیمی در کنار هم به لقای یار رسیده بودند. تنها «عبدالعلی» و «عبدالله مرضات»(12) شدیداً زخمی شده بودند. بدون اتلاف وقت عبدالعلی و آن فرد را از منطقه خارج کردند و به اورژانس رساندند. وضعیت «عبدالعلی» بسیار وخیم بود. بلافاصله او را که بی هوش شده بود به "اهواز "و از آن جا به "شیراز" اعزام نمودند. جسم «عبدالعلی» از منطقه خطر خارج شد ولی روح او در منطقه باقی مانده بود. لذا در صبح دمی خونین روح بیقرار و همیشه ناآرام و متلاطم «عبدالعلی» در "بیمارستان نمازی شیراز" از جسمش جدا و او را به آرزوی قلبی خود رساند و جاودانه تاریخ نمود.و این گونه شد که «عبدالعلی» پس از چند سال تلاش مداوم توأم با مجروحیت های بسیار، بالاخره خود را به قافله شهدا خصوصاً دو شهید بزرگواری که «عبدالعلی» همواره از آنان به عنوان اساتید خود یاد می کرد یعنی «شهیدان دکتر مجید بقایی» و« موسی قناطیر» رساند. هم اینک وقتی گذرمان به مزار شهدا در "منطقه سردشت زیدون بهبهان" می افتد دست نوشته ای از سردار «دکتر محسن رضایی» "فرمانده وقت سپاه" که به مناسبت شهادت «بهروزی» نوشته شده را مشاهده می کنیم که در گوشه ای از آن این گونه نوشته است:
" برادرم« بهروزی»، ده ها روز نیروهای اسلام را در آن سوی "دجله" و در عمق خاک "عراق" فرماندهی و هدایت نمود و برگ زرین دیگری را بر صفحات مبارزات خونین امت مسلمان ایران به یادگار گذارد.»
1) «سردار سرتیپ پاسدار مرتضی صفاری "فرمانده فعلی نیروی دریایی سپاه پاسداران" که در آن زمان "فرمانده خط شوش" بودند.
2) سردار سرتیپ پاسدار «شهید حبیب الله شمایلی» "جانشین فرمانده لشکر 7 ولی عصر (عج)" که در "عملیات کربلای 5 "به شهادت رسید.
3) سردار سرلشکر پاسدار «شهید دکتر مجید بقایی» "فرمانده قرارگاه کربلا "که در آن زمان "فرمانده منطقه شوش دانیال" بود و در بهمن 1361 به شهادت رسید.
4) «سردار سرتیپ پاسدار شهید حسن درویش» "بنیان گذار تیپ 17 علی بن ابی طالب (ع)" و" تیپ مستقل آبی خاکی 15 امام حسن مجتبی (ع)" که در "عملیات بدر" به شهادت رسید.
5) «سردار سرتیپ پاسدار جانباز حشمت حسن زاده» "قائم مقام فرماندهی قرارگاه کربلا" که اخیراً به بازنشستگی نائل آمده اند.
6) "تیپ 17 علی ابن ابی طالب (ع)" که اولین فرمانده و بنیان گذارش« سردار شهید حسن درویش» بود.
7) سردار «سرلشکر پاسدار شهید مهدی زین الدین» "فرمانده لشکر 17 علی ابن ابی طالب (ع)" که در آن زمان "مسئولیت اطلاعات و عملیات تیپ 17 قم" را بر عهده داشتند.
8) سردار بسیجی «شهید خداداد اندامی» "فرمانده محور تیپ 15 امام حسن مجتبی (ع)" که در تاریخ 10/ 1/ 63 به شهادت رسیدند.
9) سردار «پاسدار شهید حمید شمایلی» "فرمانده گردان مهندسی رزمی تیپ 15 امام حسن مجتبی (ع)" که در تاریخ 10/ 1/ 63 به شهادت رسیدند.
10) پاسدار «شهید مجید آبرومند» از "نیروهای ویژه تیپ 15امام حسن مجتبی (ع)" که در تاریخ 10/ 1/ 63 به شهادت رسیدند.
11) پاسدار «شهید سید سعید موسویان» که در تاریخ 10/ 1/ 63 به شهادت رسیدند.
12) برادر «پاسدار جانباز عبدالله مرضات» که در تاریخ 10/ 1/ 63 در "جزیره خیبر شمالی" به شدت مجروح گردید و در چادر یاد شده حضور داشت.