loader-img-2
loader-img-2
سال 1339 ه ش در خانواده ای اصیل و ریشه دار و مؤمن به دنیا آمد. ازدوران کودکی, تحت تربیت پدر و مادر خود, قرار گرفت. در هفت سالگی, در مدرسه ای که پدرش مؤسس و مدیر آن بود, ثبت نام کرد. پس از پشت سر گذاردن دوران دبستان, به جمع حوزویان پیوست و تحصیل علوم دینی را از مدرسة حقّانی آغاز کرد. هوش سرشار و استعداد فوق العاده اش از او طلبه ای موفق ساخته بود. وی با سریع گذراندن دوره مقدمات و سطح, خود را به درس خارج رسانید و توانست از محضر اساتید بزرگی همچون حضرت آیت الله صانعی, استفاده کند. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به منظور مقابله با توطئه های ضد انقلاب, به کردستان, ترکمن صحرا و خرمشهر رفت و با توطئه های خائنانة حزب خلق مسلمان ولیبرال ها شدیداً به مبارزه پرداخت. ایشان از اوایل جنگ تحمیلی, به جبهه ها شتافت و با سنگر نشینان وادی ایثار در آمیخت. اوبا تبیین مسایل اسلامی و تحلیل موضوعات و مسایل سیاسی در جبهه, بر شناخت رزمندگان اسلام می افزود. پس از مدتی فعالیت و تلاش و نشان دادن لیاقت و شایستگی, مسئولیت عقیدتی, سیاسی لشگر 17علی ابن ابی طالب(ع)به ایشان پیشنهاد شداما موافقت نکرد. پس از اصرار زیاد مسئوولین, تفأل به قرآن زد که این آیه آمد: «و افعلوا الخیر لعلکم تفلحون» (حج/77) بدین ترتیب بود که مسئوولیت, خدمات قابل توجهی را به رزمندگان اسلام ارایه داد و در این سنگر نیز از نبرد مسلحانه با دشمن کینه توز, غافل نبود. سرانجام در تاریخ 10/2/1365 وی در حالی که برای دیدار با رزمندگان اسلام, به خط مقدم نبرد می رفت, در جزیره مجنون به شهادت رسید و از خاک تا افلاک پر کشید و روزگار تلخ فراقش به روزگار شیرین وصال تبدیل شد. قبل از او برادرش سیّد مهدی نیز در راه دفاع از آرمانهای مقدس انقلاب اسلامی جاوید الاثر شده بود. توجه به مسایل معنوی و تربیت روح و تقویت دل, از کارهای اساسی و مورد توجه ایشان بود. او سعی می کرد تا با زندگی ساده و به دور از تجمل گرایی, پرهیز از لباس های متنوع, کم نمودن خواب و خوراک و دل نبستن به امور دنیوی, خویشتن را مهذّب و نورانی کند. در جبهه, به یک جفت پوتین کهنه و یک دست لباس ساده قناعت می کرد. او تمام وجودش غرق در معنویّت خدا بود و لحظه هایش با ذکر و مراقبه سر می شد. اگر چه تن خاکیش, به ظاهر تخته بند عالم امکان بود, اما روح افلاکی اش یک لحظه از محضر حضرت دوست غایب نبود: هرگز وجود حاضر و غایب شنیده ای؟ من در میان جمع و دلم جای دیگر است! آری! او اهل مراقبه و پاسدار مرز لحظه هایش بود، و پیوسته از نردبان تکامل بالا رفتن، و «بندة حقیقی شدن» دغدغة زندگی اش. لحظه به لحظه برای آسمانی تر شدن تلاش می کرد و از میلها و آرزوهای زمینی می ترسید. او در یکی از دست نوشته هایش آورده است: «وحشت از نفس و خواسته های او، دلبستگی به دنیا و لذّات و زر و زیور آن، پیوسته مرا به خود مشغول کرده است. چه باید کرد؟» حضرت آیت الله صانعی در پیام تسلیتی که به مناسبت شهادت ایشان صادر فرمودند، بر همین مدّعا انگشت نهاده اند: «من شهید بزرگوار «سیّد محسن روحانی» را از دوران اشتغال به تحصیل و خواندن سطح و سطح عالی و در س خارج می شناختم و او را واجد کمالات انسانی و فاقد هواهای نفسانی می دیدم». نکتة مهم در زندگی ایشان، پرهیز شدید از گناه بود، هنگامی که در جبهه به سر می برد از اخذ شهریه امتناع می ورزید. و یا در همان ایّام نوجوانی که به منظور آشنایی با خطوط فکری منحرف، بعضی کتب گروهکها را می خرید، از صرف شهریه در این راه خودداری می کرد. مرحوم حجت الاسلام سید حسین سعیدی دربارة تقوا و طهارت روحی این شهید می گوید: «آنقدر خودساخته بود که برای حفظ دینش حاضر بود چون اصحاب کهف سنگر به سنگر و بیابان به بیابان و شهر به شهر برود تا مبتلا به یک کلام ناپسند و گناه نشود!» با آنکه طلبه بسیار موفقی بود و می توانست با ادامه تحصیل، به مدارج عالی علمی دست یابد اما، با کمترین احساس نیاز، ترک یار و دیار می کرد و به سوی جبهه ها می شتافت. او خود بارها می گقت: «از اینکه در جبهه هستم دینم محفوظ تر است». با آکه مسئوولیّت ایشان بر بخش عقیدتی سیاسی لشگر بود، امّا پیوسته در خطوط مقدم حضور می یافت و با لباس مقدس روحانیت به رزمندگان روحیه و دلگرمی می بخشید، و بدین سان در اکثر عملیات ، حضور فعال داشت. در عملیات والفجر 8 ، در زیر آتش شدید دشمن، با چالاکی تمام، شن در کیسه ها می ریخت تا بچّه ها سنگر بسازند. و در خطوط پدافندی همانند یک بسیجی ساده، در پاسگاه ها پست می داد. وقتی با بسیجیان به مرخصی می آمد، زودتر از آنها به جبهه بازمی گشت. او بچه ها را به طرف میدان رزم سوق می داد و پیوسته کلام حضرت امام را به آنها گوشزد می کرد که: «جنگ مسأله حیاتی است و هیچ بهانه ای نمی تواند مانع حضور شما در جنگ شود.» در عملیّات والفجر 8 حدود چهل و پنج روز پس از گذشت عملیّات در منطقه بود، با آنکه گردانهای خط شکن پس از ده یا پانزده روز به عقبه باز می گشتند، اما ایشان با حضور خود به بچه ها آرامش می بخشید. شهید حسین کرمانی در این باره می گفت: «خدا شاهد است من خودم شخصاً، هر موقع ایشان را در خطّ مقدّم می دیدم برایم روحیه بود؛ انگار که تازه وارد خط شده ام. چون می دیدم این فرد با اینکه برادرش مفقود شده و خودش مسئوولیّت مستقیمی در جنگ ندارد ولی همین که با لباس مقدّس روحانیت می آمد توی خط، خودش برای ما روحیه بود». در عملیّات بدر سیّد محسن خود را آماده می کرد تا همراه رزمندگان، در خط مقدّم نبرد حضور پیدا کند، اما با مخالفت فرماندة لشگر مواجه می شود. او خود درباره آن لحظه حساس می نویسد: «نزدیک سوار شدن به قایق ها بودیم که برادر جعفری- فرمانده لشگر- را دیدم». برای خداحافظی به طرفش رفتم. او وقتی مرا دید، به فرمانده گردان، شهید عزیز مصطفی کلهری گفت: «او را با خود نبرید!» من به شدّت متأثر شدم. آرزوی عجیبی داشتم که شب عملیّات در کنار رزمندگان اسلام باشم. به هر حال جلو گریه خود را گرفتم و با حاج احمد فتوحی به طرف مقّر فرماندهی لشگر بازگشتیم». او با این عمل نیز به وظیفه خود که اطاعت از فرماندهی بود عمل کرد. سیر و سلوک معنوی داشت و انسان دائم الذّکری بود، امّا معنویّات او نیز، آمیخته با مسایل سیاسی بود. قبل از انقلاب، با توجه به سن کمی که داشت، با همکاری دوستانش، اعلامیه ها و نوارهای مهم و حساس ضد حکومت شاه را نقل و انتقال می داد. او با مطالعات دقیق و عمیق روزنامه ها و مجلات و کتب معتبر و ارایه نقد و نظر پیرامون مسایل روز، نشان می داد که به رشد سیاسی بالایی دست یافته است. حجت الاسلام و المسلمین سید احمد خاتمی پیرامون این ویژگی ایشان می فرمایند: «از همان روز اول که من با او آشنا شدم، سخن از امام و انقلاب و جنایات رژیم خائن پهلوی بود. و یادم نمی رود این صحنه که سن ایشان قانونی نبود فلذا دوستانی که می خواستند اعلامیه پخش کنند اعلامیه ها را به او می دادند ...» نکته قابل توجه دیگر در زندگی سیاسی این سید بزرگوار، این است که هر چند به خوبی جریانات سیاسی روز را تحلیل می کرد، اما چنان متعهد و متشرع بود که هرگز زبانش به غیبت و تهمت آلوده نشد . حفظ حیثیت و آبروی اشخاص را در نظر داشت. بر سینة لحظه هایش، مدال تواضع می درخشید. از جلسات قم گرفته تا جلسه های لشگر، با بچّه ها صمیمی بود و هرگز رابطه استاد و شاگردی نتوانست دیوار امتیازی بین او و بسیجیان ایجاد کند. او همچنان که مدّاح خویش نبود، دوست نداشت دیگران نیز او را تحسین و تمجید کنند. وی با همة فضل و کمالش، با کمال ادب پای سخنرانی یک طلبه مبتدی می نشست و از سخنانش سود می برد، و به خط مقدم که می رفت، با یک یک بچه ها، سلام و احوالپرسی می کرد. او انسان، نقدپذیری بود؛ اگر در کارش، به خلاف و خطایی دچار می شد هرگز در صدد توجیه خطا یش بر نمی آمد، بلکه با جان و دل به اشتباهش اقرار می نمود. در زندگی، به حقیقت و درستی گرایش داشت و این خصیصه، از دوران دبستان نیز با وی همراه بود. همانگونه که پدر بزرگوارش فرمود: «محسن از بچّگی سالم و درستکار بود ... من از ایشان خلافی در محیط مدرسه ندیدم». از ویژگیهای دیگر ایشان عشق به اهل بیت (ع) و احترام زیاد نسبت به معصومین علیهم السّلام بود که در رفتار و گفتارش کاملاً مشهود بود. او همچنین بر دیدار از اقوام توجه به خصوصی داشت. هر گاه که از جبهه برمی گشت، از کمترین فرصت برای دیدار نزدیکان و بستگان سودمی جست. در راه دین خستگی ناپذیر بود، و در انجام تکلیف، سر از پا نمی شناخت. و سرانجام هم در همین راه دفتر سبز اعمالش به امضای سرخ شهادت، مزین شد. منبع: علمداران سرفراز(جلد1)نوشته ی تقی متقی و...،نشر ستاد یادواره سرداران شهیدلشگر17علی ابن ابی طالب(ع)
برای تکمیل اطلاعات مربوط به شهدا و مساجد، از شما دعوت می‌کنیم تا با ارسال اطلاعات ارزشمند خود در این امر خیر مشارکت کنید. اطلاعات خود را ثبت کنید


زمان حضورش در جبهه به درازا کشید. دوستانش شهریه او را گرفتند وبه منزلشان دادند.

هنگامی که از این موضوع با خبر شد، به والده محترمش فرمود: اگر دوستان شهریه مرا

آوردند شما قبول نکنید. وقتی با تعجب مادر روبه رو شد گفت: من فعلا اشتغال به تحصیل ندارم

شهریه مال طلاب درسخوان است! نه من.

منبع: کتاب تا بهشت



من و شهید سید محسن روحانی دستمون تو دست هم در حال رد شدن از کنار لودر بودیم داشتم به خنده بهش میگفتم که بند پوتینت هم که بازه، ولی او داشت ذکر میگفت.نمی دونم چرا بند دلم پاره شد وقتی دیدم که ذکرش یا زهراست. تو همین لحظات صدای سوت خمپاره ای اومد و هر دو مجبور شدیم بخوابیم روی زمین. فقط یه لحظه دستم را از تو دستش در آوردم که چاره ای نبود. نگاهش کردم دیدم که از پهلویش خون جاریست. آخرین کلامش هم یا زهرا (س) بود.

فقط یادم میآید که شیشه عینکش زیر نور منور عراقی ها برق میزد من هم بعدش چیزی یادم نیست. شهادت نصیب او شد و حسرت نصیب من. هر کی فکر کنه که همینطوری میشه شهید شد راه را گم کرده است باید به دادش رسید که گمراه است. خدا گلچین است و گلها را میبرد پیش خودش.

خدایا لیاقت چیزیست که مجانی نمیدهند. بهشت را به بها میدهند نه به بهانه. خدایا میدونم که من از جنس این شهیدان نبوده و نیستم  ولی نفس اونها به من هم خورده، دست در دستشان بوده ام، نگاه در نگاهشان، هم غذایشان، همسفرشان، هم نمازشون، بارها کفش هاشون رو یواشکی تمیز کردم، خدایا اینان برادران من هستند بر اساس عقد اخوت، خدایا به نور جلال وجه کریمت من را شرمنده بالا نبر.



زبانش، چشمه ای بود که با جوشش خود، درخت دلها را آب می داد. و کلامش، نوری که ظلمت را از صحنه عقول می زدود. نامش, «روحانی», و میل و تعلّقش نیز «روحانیّات» بود.
او «بنده» بود. و عبادتش, گاه اشک قلم که بر پیشانی سفید کاغذ جاری می شد, و گاه اشک دیده و قطره های زلال و روشن چشم, که در سیاهی شب به زمین می ریخت. و گاه قطره های گرم خون, که تقدیم آسمان حضرت دوست می شد.
این وظیفه شناسی, چنان او را از حضیض زندگی تا اوج بندگی برد که بوی بهشت را در لحظه لحظة حیاتش منتشر کرد. و این «سید» سحرخیز و سحرسوز, بنده ای شد که بند بند وجودش در بند دوست گرفتار آمد. و به جایی رسید که درد دلش با دُردِ عشق درمان شد.
سرانجام, آن اشکهای, عاشقانه درخت نیازش را بارور کرد. و دست گریه, خندة خون را بر پیکر مبارکش پاشید. او با پرپر شدن, از برهوت فراق, به باغ سبز وصال پر کشید.

صحرای خطر گام مرا می خواند
صهبای سحر، جام مرا می خواند
وقت خوش رفتن است، هان، گوش کنید!
از عرش کسی نام مرا می خواند
ستاد بزرگداشت مقام شهید



- «
اگر به من بگویند چه آرزویی داری؟ می گویم: آرزو دارم خدا توفیق دهد تا بتوانم به جبهه رفته و دِین خود را به اسلام و امّت اسلامی و شهدا ادا کنم
«
راستی، در جبهه چه می گذرد؟ اسلام چه جذابیتی ایجاد کرده است؟ چرا فرزندان اسلام کانون گرم خانواده را عاشقانه رها کرده و به سنگرهای کوچک جبهه می روند؟ چرا زندگی شیرین، برای آنان تلخ است و انتظار مرگ در راه خدا را می کشند؟ و به چه علت «شهادت» برای آنان بالاترین آرزو و مهمترین دعای نماز شبشان، درخواست شهادت مخلصانه از خداوند است؟»

«
پدران! مادران! خواهران! برادران! دوستان! آشنایان! دست از ما بشویید؛ زیرا دیگر ما متعلق به خودمان نیستیم ... ما را به خدا هدیه کنید تا خداوند بزرگ سعادت را به شما عنایت فرماید. دوری ما را با صبر نیکو تحمل کنید و مرگ ما را صبورانه پذیرا باشید تا خداوند به شما اجر صابران را عطا کند
«
ما، در راهی قدم گذاشته ایم که به رستگاری اش ایمان داریم ... خدایا! عاقبت ما را ختم به شهادت فرما
یکی همرزمان شهید می گفت:
در عملیّات بدر، هنگامیکه بچه ها توانستند به عمق خاک عراق نفوذ کرده و به اهداف مورد نظر دست یابند، دشمن، دست به پاتکهای سنگینی زد. بچه ها با چنگ و دندان از مواضعشان دفاع می کردند و شهید حجت الاسلام «سیّد محسن روحانی» نیز پا به پای بسیجیان در دفع این پاتکها می کوشید.
هنگام ظهر، دوستان گفتند:
-
حاج آقا! فعلاً که خبری نیست، خوب است نماز را به جماعت بخوانیم.
آقا محسن فرمود:
-
نه، ممکن است خمپاره بزنند، خیلی خطرناک است.
خلاصه، نماز را سریع خواندیم و به استراحت پرداختیم. من و برادران غلامپور و رستمی و جعفر ربّانی نژاد با هم بودیم. ساعت یک و نیم عصر دیدیم صدای شنی تانک به گوش می رسد. خوب که پشت خاکریز را برانداز کردیم، دیدیم چندین تانک دشمن در فاصلة یکصد متری ما در حال مانورند. شهید ربّانی نژاد گفت:
-
بهتر است آقا مصطفی را خبر کنیم. منظور شهید مصطفی کلهری فرماندة گردان سیدالشهداء بود.
-
ایشان با بی سیم خبر حملة تانکها را به آقا مصطفی داد. ما درحال مقابله با تانکها بودیم که آقا مصطفی هم سریع خودش را رساند و شروع به شلیک آر- پی- جی کرد وناگهان با اصابت تیر کالیبر به ناحیة سر، نقش بر زمین شد و به شهادت رسید.
درگیری لحظه به لحظه شدّت می گرفت: چیزی نگذشت که رستمی و سپس ربّانی نژاد نیز مورد اصابت قرار گرفتند. با شهادت آنان، شهید غلامپور رو کرد به آقای «روحانی»:
-
حاج آقا! به احتمال قوی ما هم رفتنی هستیم. شما در جریان کُد بی سیم باشید که اگر کسی تماس گرفت بتوانید موقعیت اینجا را گزارش کنید.
بعد کُد را یاد ایشان داد و خودش رفت سراغ تانکها. نفرات ما اندک، و جنگ تن و تانک همچنان ادامه داشت. چیزی نگذشت که برادر غلامپور نیز به شهادت رسید، و دشمن، لحظه به لحظه نزدیک و نزدیکتر می شد. من با تانکها درگیر بودم که صدای بی سیم را شنیدم ...
بعدها برادری که پشت خط بود، خودش چنین تعریف می کرد:
- «
گوشی» را که برداشتند، از موقعیت خط و احوال بچه ها پرسیدم. جواب آمد:
-
الحمدلله وضعیت خوب است و بچه ها همه سالمند!
دیدم صدا بسیار ناآشناست. خیلی مشکوک شدم. گفتم:
-
برادر! شما؟ گفت:
-
من یکی از برادران هستم!
این را که گفت تردید من بیشتر شد، پرسیدم:
-
اسمتان؟
-
دیدم از ذکر اسمش طفره می رود. گفتم:
پس لطفاً غلامپور و ربّانی نژاد را صدا کنید! گفت:
-
برادر! من سید محسن روحانی هستم. و بغضی در صدایش پیچید.
با شنیدن این جمله فهمیدم که آنان به شهادت رسیده اند، وگرنه ایشان جوابم را نمی داد
پس از این واقعة تلخ، خود شهید «روحانی» از شهید «غلامپور» با حسرتی عظیم یاد می کرد:
-
وقتی «رستمی» به شهادت رسید، بچه ها دوره اش کرده و گریه می کردند. یکی به جنازه اش عطر می زد و دیگری می بوسیدش. شهید غلامپور که روحیة بچه ها را خورد و خراب دیده بود، سر بچه ها فریاد کشید: الآن چه وقت این حرفهاست؟ آنها پیش خدایشان رفتند. بیایید حملة این کافران را دفع کنید!





بنده چون خودم صاحب امتیاز و مدیر یک مدرسه ملی در قم بودم، «محسن» را از کلاس اوّل دبستان در همین مدرسه ثبت نام کردم. جو مدرسه ما روی دانش آموزان، اثر تربیتی عمیقی داشت. دعای صبحگاهی مدرسه «الهی عظم البلاء ...» و یک حمد و سوره بود. بچّه ها دروغ نمی گفتند. غیبت نمی کردند و فحش نمی دادند.
«
محسن»، از بچگی سالم و درستکار و بسیار فعال و باهوش بود. من از وی هرگز خلافی در محیط مدرسه ندیدم. او تا کلاس پنجم ابتدایی در این مدرسه ادامة تحصیل داد، و از آنجایی که نمی توانستم در مدارس دولتی آن زمان، آینده سالمی را برایش رقم بزنم، وی را تشویق به آموختن دروس حوزوی کردم. ایشان هم از سال 1350 رسماً به فراگیری این دروس همت گماشت.
در دوران انقلاب، رویکردی عجیب نسبت به مطالعات سیاسی پیدا کرد؛ به طوری که تمامی نشریات و رنگین نامه های گروهکهای مختلف را مورد مطالعه قرار می داد و از این راه به درک و شناخت عمیقش از جریانات فکری انحرافی می افزود.
در تحلیل مسائل سیاسی بسیار قوی بود. عجیب آن که با همة اشتیاقی که نسبت به مطالعة کتابها و نشریات گروهکها از خویش نشان می داد، هرگز برای خرید آنان از سهم امام و پول شهریه استفاده نکرد. و با این که مسائل روز و انقلاب را بخوبی درک و تحلیل می کرد، در نظریّاتش هرگز تعصب نداشت.
بسیار متواضع بود و از ریا و تظاهر به شدت پرهیز داشت. در مسألة صلة رحم حسّاسیت زیادی به خرج می داد. هر وقت که از جبهه باز می گشت- اگرچه برای مدّتی اندک- به تمامی فامیل سر می زد.
در انتخاب اولین رئیس جمهور انقلاب، با شناخت عمیقی که از شخصیتهای مطرح سیاسی یافته بود می گفت:
-
با این که می دانم «بنی صدر» برنده است، ولی من به کاندیدای جامعة مدرسین رأی می دهم تا او لااقل یک رأی کمتر بیاورد!


یکی از دوستانش می گفت:در محفلی، مرحوم حجّت الاسلام سیّد حسین سعیدی- فرزن شهید «آیت الله سعیدی»- از شهید حجّت الاسلام «سیّد محسن روحانی» بسیار تعریف کرده بود.
چند روز قبل از شهادت آقا محسن، به ایشان گفتم:
-
آقای سعیدی خیلی از شما تعریف می کند.
فرمود:
-
ایشان اشتباه می کند. وی هنوز نمی داند که من چه موجودی هستم!

«
آقا محسن»، به بسیجیها ارادت و علاقة قلبی خاصّی داشت. با اینکه روحانی و مسئوولیّت آموزش عقیدتی- سیاسی لشگر 17 به عهدة او بود. ولی سعی می کرد از هرگونه تشخّص و امتیازی که وی را از بسیجیان جدا می کرد، چشم پوشی کند.معمولاً یک دست لباس سادة بسیجی به تن می کرد و کم می شد که از لباس مقدّس روحانیّت استفاده کند.
یک روز به ایشان گفتم:
-
آقا محسن! دلیلش چیست که شما لباس نمی پوشید؟
-
با خنده گفت:
-
می بینید که پوشیده ام!- منظورش لباس بسیجی بود-
بعد وقتی که دید من دست بردار نیستم، ادامه داد:
-
راستش، لباس روحانیّت، لباس پیغمبر اکرم (ص) است و من خودم را شایستة این لباس مقدّس نمی دانم. هر وقت این جرأت و شایستگی را در خودم دیدم، به چشم!

در مدرسة فیضیه حجره داشت. با اینکه سالها در درس خارج حضور پیدا می کرد و در راه کسب علم و معرفت، سر از پا نمی شناخت. اما هر بار که حضورش را در جبهه ضروری تر می دید، به سنگرنشینان وادی عزّت و شرف می پیوست و درس و تحصیل را رها می کرد.
بارها این گسستن و پیوستن را به تجربه نشست.
یک روز دیدم آمده است سر وقت کتابها و اسباب و اثاثیة مختصرش، گفتم:
-
آقای روحانی! چرا اسباب و اثاثیه ات را می بری؟!
لبخندی زد و گفت:
حجره، شرعاً متعلق به کسانی است که دل به درس و کتاب داده اند، نه مال امثال ما که رفته ایم و ابجدخوان «مدرسة عشق» شدیم!

آنگاه که زمان حضورش در جبهه به درازا می کشید، دوستانش شهریة او را گرفته و به منزلشان می دادند.
وی هنگامی که از این موضوع کسب اطلّاع کرد، به والدة محترمش فرمود:
-
اگر دوستان، شهریة مرا آوردند شما قبول نکنید!
و آنگاه که با اعجاب مادر رو به رو شد گفته بود:
-
زیرا من فعلاً اشتغال به تحصیل ندارم، و شهریه مال طلّاب درسخوان است! نه ...

انس و الفت عجیبی با احادیث معصومین علیهم السّلام داشت. گاه ساعتها در بوستانهای رنگارنگ کلامشان به تفرج می پرداخت و مشام جان از نسیم حکمتشان معطر می کرد.
در «بحارالانوار» علامة مجلسی، وقت و بی وقت تن به آب می زد و غواص گهرهای آبدارمی گردید.
از تمامی علما با اکرام و نیکی یاد می کرد؛ به خصوص از صاحب «بحار» که معتقد بود ایشان یک تنه بحری عظیم را در کوزه ای خرد گنجانیده است!
خدا را شاهد می گیرم که در تمام طول رفاقتم با وی، کوچکترین بی حرمتی ای از ناحیة ایشان نسبت به عالمی سراغ ندارم!




به خدا قسم از اینکه بخواهم دربارة فرزندانم سخنی بگویم خجالت می کشم. بچّه ها از کودکی با افکار مذهبی بزرگ شدند. من از بچّگی به اینها سفارش حضور در مسجد و نشست و برخاست با علما را می کردم. آنها حتّی یک لقمة مشکوک نخوردند. من وقت شیر دادن به اینها را بهترین هنگام استجابت دعا دانسته و هیشه برایشان از خدا عاقبت به خیری و سعادت را مسألت می کردم.
«
سیّد محسن» با سادگی و قناعت خو کرده بود. هنگام جنگ، یک پایش اینجا بود و یک پایش در جبهه. و در طول جنگ، آرام و قرار نداشت. هر گاه که فرصتی دست می داد و از جبهه به شهر باز می گشت، لباسهایش را خودش می شست و می گفت:
-
مادر! راضی نیستم در این باره به شما زحمتی بدهم.
آخرین باری که از جبهه آمد، به زیارت امام رضا (ع) رفت. او در آنجا با اصرار از امام هشتم شهادت در راه خدا را طلب کرده بود!
همیشه به من می گفت:
-
مادر! دعا کن که گمنام بمانیم. چقدر جوانان خوب و مخلص به شهادت رسیدند. لطف خداست که مردم ما را خوب می دانند، وگرنه ما کجا و خوبی کجا!

بارها از زبان «سیّد محسن» شنیدم که می گفت:
-
نمی دانم چه نقصی در من است که لیاقت شهادت را ندارم!
پس از شهادت «محسن»، یکی از دوستانش تعریف می کرد:
-
شبی او را در عالم رؤیا، غرق در نور و سرور دیدم، گفتم: آقا محسن! خیلی نورانی شده ای.
در جواب گفت:
-
نمی دانی اینجا چه قدر به آدم سخت می گیرند. من همین دیشب از حساب خلاص شده ام!



به منظور انجام عملیات «عاشورای در منطقه عمومی چنگوله به سر می بردیم؛ در اوج گرمای تابستان که تحمل آن درجة حرارت واقعاً طاقت فرسا بود.
شهید حجت الاسلام، «سیّد محسن روحانی»، پا به پای رزمندگان، در این منطقه به کار و تلاش مشغول بود. حال و هوایی غریب، و دلی به لطافت برگ گل و صفای شبنم داشت. بسیار صمیمی و خاکی به نظر می رسید و دریایی از معنویت در پس آن چهرة نورانی موج می زد مهربانی اش را از هیچ کس دریغ نمی کرد، و اخلاص عجیبی بر اعمالش سایه انداخته بود.
یادم هست که گاه با عطوفت تمام در میان صفهای جماعت می گشت و با دستمال، عرق از پیشانی رزمندگان بر می گرفت و تبرک را، بر سر و صورت می مالید.
و سرانجام نیز مانند جده اش فاطمه زهرا (س) از ناحیة پهلو مورد اصابت ترکش خمپاره دشمن بعثی قرار گرفت و به دیدار اولیای کرامش بار یافت!



حجّت الاسلام «سیّد محسن روحانی» درست یک هفته قبل از شهادتش می گفت:
-
خیلی دلم برای امام رضا (ع) تنگ شده، چند سالی هست که توفیق زیارت حضرت را نداشته ام. من هم که منتظر چنین فرصتی بودم، گفتم:
-
آقا محسن! ان شاءالله با هم می رویم!
خلاصه کارها را راست و ریس کردیم و یکی دو تای دیگر از دوستان هم اعلام آمادگی کردند. در ساعت مقرّر؛ همه سر قرار حاضر شدند و به عشق زیارت راهی شدیم. به حرم که رسیدیم، نماز جماعت تمام شده بود. گفتم:
-
آقا محسن! حالا دیگر نوبت شماست. بروید جلو که یک نماز باحال بخوانیم.
ایشان با اکراه پذیرفت.
پس از اتمام نماز، با ملاطفتی خاص رو کرد به ما:
-
دوستان! قدر این دوستی و صمیمیت را بدانید. احترام یکدیگر را نگهدارید. ببینید چه بچه های مخلصی در میان ما بودند و حالا نیستند. پس بیایید قبل از آنکه افسوس از دست دادنشان را بخوریم درست درکشان کنیم!
و چه زود سخنش دربارة خودش به تحقق پیوست. و حال ما مانده ایم و حسرت از دست دادن آن بزرگ که در آیینة کوچک ادراک ما در نگنجید!

شهید حجّت الاسلام «سیّد محسن روحانی»- مسئول آموزش عقیدتی، سیاسی لشگر 17- در عملیاتها از روحیه ای قابل تحسین برخوردار بود. در عملیّات بیت المقدس با هم در گردان مالک اشتر بودیم. یادم نمی رود آن پاتک شدید دشمن در منطقة شلمچه. درگیری سختی آغاز شده بود. تیراندازی دوطرف لحظه ای قطع نمی شد به نحوی که ما با کمبود خشابهای پر مواجه بودیم.
این شهید والامقام، در حالی که لباس بسیجی به تن داشت و رزمندگان با مشاهدة عمّامة سیاهش، لحظه به لحظه بر مقاومت جانانة خویش می افزودند، خشابهای خالی رزمندگان را با چابکی تمام پر کرده و می داد دستشان و می گفت:
-
برادران! مقاومت کنید، خدا با شماست!
در عملیات «والفجر 8» نیز با آنکه گردانهای خط شکن، پس از ده، پانزده روز، به عقبه بازگشته بودند، اما ایشان 45 روزتمام مدام در خط مقدم حضور داشت و ضمن سرکشی به تک تک سنگرها و صحبت با بچه ها، به آنها روحیه می داد.
وی با اینکه برادرش مفقود بود و خود نیز مسئوولیت، مستقیمی در رابطه با عملیّات نداشت، اما هیچ گاه رزمندگان را تنها نمی گذارد. خدا شاهد است که من هر وقت او را در این خطوط می دیدم، تمام خستگی عملیات و پاتکها از تنم خارج می شد. «سید» واقعاً روحانی باصفایی بود.



:
پس از شهادت برادرم «سیّد محسن»، استاد بزرگوارش؛ حضرت آیت الله صانعی، در مراسم تشییع جنازه اش حضور یافت و در حالی که عنان اختیار از کف داده بود به شدّت می گریست.
بعدها که یکی از برادرانم به محضر استاد شرفیاب شد، ایشان با حسرتی عظیم از «آقا محسن» یاد می کرد:
-
این اواخر، یک بار به ایشان گفتم شما زیاد توی جبهه بوده ای، حالا دیگر من برای شما احساس خطر می کنم، بهتر است بمانید و مقداری هم به درس و بحث برسید!
استاد، می فرمود:
-
همین که این سخن از دهانم درآمد، وی با حالتی بسیار جدّی و با نهایت احترام گفت:
-
آقا! اگر ما هم بمانیم و نرویم، خوب بعثیها تا اینجا هم خواهند آمد، و اگر آنها بیایند، خوب، دیگر از مجالس درس و بحث نیز خبری نخواهد بود.
و باز حضرت استاد در دیداری دیگر با تأثّری عمیق فرموده بود:
-
من حاضر بودم این دو تا بچه هایم شهید می شدند، ولی «سیّد محسن» می ماند. من به ایشان بسیار امیدوار بودم!


هر وقت که با «محسن» از مسأله ازدواج صحبت می کردم، از تن دادن به آن طفره می رفت. یک روز که در منزل تنها بودیم، گفتم:
-
مادر! خودت بهتر می دانی که در اسلام نسبت به ازدواج خیلی سفارش شده.
-
درست است مادر! ولی ازدواج برای کسانی واجب است که خدای ناکرده به گناه می افتند، نه برای ما که با جنگ ازدواج کرده ایم!
-
اما آخرش چی؟
-
آخرش اینکه ما این جوری فکرمان راحت و برای رفتن به جبهه سبکبارتریم. تازه اگر هم مسأله ای برای ما اتفاق بیفتد، دیگر دو خانواده صدمه نمی خورند. از طرف دیگر خرج کمتری هم روی دوش دولت می آید!
دیدم نه، «مذهب عاشق، ز مذهبها جداست»، پس دم فرو بستم و او را با عشقش تنها گذاشتم.




شهید بزرگوار حجّت الاسلام «سیّد محسن روحانی» رضای الهی را در بی نشانی می جست. با اینکه از سطح سواد بالایی برخوردار بود و خارج حوزه را می گذراند و در جبهه می توانست به عنوان یک روحانی تمام عیار ادای وظیفه نماید، در عملیّات والفجر 8 جزو خدمة یک توپ 106 شده بود!
در این عملیّات، وقتی ایشان را هنگام کار روی توپ دیدم، رفتم جلو و ضمن سلام و علیک و حال و احوال، پرسیدم:
-
آقا محسن! شما معلوم هست کجایید؟
-
همین جا.
-
من به خیالم که توی گردان مسئوولیتی دارد، گفتم:
-
خوب، چه کار می کنید؟
-
من روی این توپ کار می کنم!
با تعجب پرسیدم:
-
یعنی توی گردان مسئوولیتی ندارید؟
-
راستش نه، من همین جوری راحت ترم!
با این که وی حتی در سطح فرماندهی می توانست انجام وظیفه کند، اما به راحتی قید هر چه اسم و عنوان را زده و مثل یک نیروی سادة بسیجی وارد عملیّات شده بود!
سادگی و صفایش خیلی به دلم نشست، و اخلاصی که پشت این گمنامی عجیب قد کشیده بود!


اولین کسی باشید که دیدگاهی برای" سیدمحسن روحانی " می نویسد