بسم رب الشهدا
شهادت در فرهنگ اسلامی یک انتخاب است نه یک باختن و شهید به معنای نمونه و الگو که مرگ ظاهری شهید حیات واقعی را در جامعه دارد و این شهیدما حسن قمی الگوئی است برای کسانی که می خواهند به فلاح و فوز نائل شوند و از بندهای ذلت و لجنزار متعفن مادیات برهند. و با انبیاء و شهدا با خونشان پیوندی ابدی بزنند. و مقام شهید بقدری والاست که ما معصیت کاران توان سخن گفتن و نوشتن درباره آنرا نداریم مگر نه این است که یکی از القاب سرور شهیدان حسین (ع) ثارالله است و در زیارت عاشورا می خوانیم السلام علیک یا ثارالله و بن ثاره ... اما بر حسب وظیفه لازم می دانیم مختصری از زندگی این برادر مجاهدمان را که در عین حال مهاجر و شهید هم شد باز گو نماییم – باشد که این رسالت تاریخی شهید را تا اندازه ای ایفاء کرده باشیم.
در سال 1324 در دهی نزدیک تهران به نام یاخچی آباد چشم به جهان گشود و با گشودن چشم قران را در طاقچه تنها اطاق خود مشاهده کرد.
پدر او کشاورزی ساده بود که در عین حال سوادی مکتبی داشت و اذان و اقامه را به گوش چپ و راستش خواند و با گفتن لااله الا الله راه مبارزه و طغیان را در برابر اله ها به او آموخت و آن روز آن کودک خردسال در جانش این کلمه نقش بست و با شنیدن اشهدان محمدا رسول الله (ص) رسالت انسانی را به او تذکر داد و با کلمه اشهدان علیا ولی الله محبت علی (ع) در جان او قوت گرفت . این کودک خردسال در کوچه های ده کنار جوی آب زیر سایه درختها با سایر کودکان بازی می کرد تا کم کم به مدرسه راه یافت. خیلی زود قرآن خواندن را یاد گرفت و هوش و استعداد وی بقدری زیاد بود که شاگرد اول کلاس ها بود و در سنین 12 تا 14 سالگی زمانی که رژیم جنایتکار پهلوی روستائیان محروم ما را به استثمار میکشید و با قدرت سر نیزه ارتش و ژاندارمری عده ای را بر روستاها مسلط کرده بود این طفل خردسال که کلمه لا اله الا الله در جانش نقش بسته بود مبارزه خود را با کدخدای ده که روستائیان را کتک زده و نا سزا می گفت آغاز نمود و کدخدا نیز چندین ضربه شلاق بر پیکر او نواخت و او با پرتاب چندین سنگ خشم خود را باو نشان داد.
کینه اربابان و رژیم در دلش بیشتر می شد. و همیشه با خود می گفت خدایا چگونه شاهد چنین جنایاتی باشیم و نتوانیم حرف بزنیم ؟
در دبیرستان نیز همیشه از بهترین شاگردان به شمار می رفت. سپس به دانشسرای کشاورزی مامازند (پاکدشت امروزی) رفت و در آنجا نیز با علاقه درس می خواند و باز شاهد جنایات هولناکی در آنجا بود.
چون جوان خود ساخته ای بود و می دید که پدرش نمی تواند خرج سایر برادران و خانواده را به خوبی تامین کند در تمام مدت تحصیل کار می کرد.
در دوره سربازی ازدواج نمود و بعد از تمام شدن خدمت سربازی در دانشگاه مشغول به کار شد و باز شاهد ظلم و بیداد و تبعیض بود و ریشه تمامی اینها را در وجود رژیم شاهنشاهی وابسته به آمریکا یافته بود. چندین بار توسط ساواک ورامین و ژاندارمری محل دستگیر شد که در گزارشات خودشان او را به عنوان خطرناکترین فرد در مقابل رژیم قلمداد کرده بودند.
قلبش مالامال از عشق به امام و مستضعفین بود. از سال 1355 فعالیت زیرزمینی مستمر خود را در رابطه با یک گروه چریکی توحیدی آغاز نمود تا نیمه های شب با برداران دیگر می نشست تا کلاس شهادت و جهاد را بهتر بیاموزد و با مواد منفجره و اسلحه های سبک تمرین می کرد و انگاه به عبادت می ایستاد و در قنوت نمازش می خواند : اللهم ارزقنا توفیق الشهاده. در چند عملیات شرکت نمود و شهامت و شجاعت خاص او دوستان را به حرکت وا می داشت.
در جریان استقبال از امام مسلحانه مراقب بود و آن زمان که کفر و ایمان در روزهای 19 تا 23 بهمن در مقابل هم قرار گرفتند به طور شبانه روزی در خدمت اسلام بود و در خطرناکترین ماموریت ها و در گیری ها شرکت نمود و مقادیر زیادی اسلحه و اموال بیت المال به کمیته استقبال امام تحویل نمود.پس از پیروزی انقلاب از طرف کمیته مرکزی عضو شورای کمیته سرپرستی پارچین شد. و سپس مسئول دستگیری ساواکیها و افراد وابسته و همچنین سر سپردگان رژیم را به عهده گرفت و حدود 150 نفر از این افراد بوسیله وی دستگیر شدند که چند تن از آنان اعدام گردیدند و سپس بعنوان بازجو به زندان قصر و اوین رفت و در انجا نیز رسیدگی به پرونده عمال شاه خائن را دنبال نمود. در آن زمان بود که روزنامه ها و رادیو و تلویزیون از جنایات کفر جهانی شوروی در افغانستان سخن می گفتند و او نیز آیه و مالکم لا تقاتلون فی سبیل الله و المستضعفین من الرجال و النسا را زمزمه می کرد تا اینکه به افغانستان شتافت و با سران نهضت اسلامی افغانستان رابطه برقرار نموده و کمکهای تسلیحاتی و مادی را به آنان آغاز نمود.
سپس به ایران بازگشت و بالاخره در سوم خرداد 1359 به کردستان شتافت و بر اثر لیاقت و شجاعت و تقوا خیلی زود به مقام فرماندهی رسید و زود حرکاتش دوستان را تحت تاثیر قرار داد و یکپارچه با او پیمان بستند که حمایتش کنند.
دوستان و همسنگران با دیدن او و شنیدن سخنانش قوت قلب می یافتند و روحیه تازه ای می گرفتند و دشمنان از شنیدن نام او لرزه بر اندامشان می افتاد و او با یاری خدا و همسنگران موفق شد 36 کیلومتر از محل شاهین دژ بطرف بوکان پیشروی نماید. و تمام موافقان انقلاب در آن خطه را به شکفتن و محبت وا دارد.
دمکرات و کومله و فدائی او را ابوشریف کردستان نام نهاده بودند.تا بالاخره در روز 17 شهریور روز خون و شهادت روز ایثار و تقوا روز پیروزی خون بر شمشیر با عده ای از برادران به جبهه می رود و پس از ساعتها مبارزه مسلحانه و رشادت خاصی عده ای از ضد انقلاب را به درک واصل می کند و در یک حمله نا برابر که اینها چند نفر انگشت شمار و تعداد دشمنان بیشمار که نیروی پشتیبانی نیز به آنان نمیرسد او از سنگری به سنگر دیگر می رود و به برادارن قوت قلب می بخشید که نهراسید و با توکل به خدا نبرد کنید. پیروزی از آن شماست و خود دست را بر روی ماشه مسلسل گذاشته و سینه دشمنان را چاک می دهد. تا بالاخره دشمنان او را غافلگیر کرده و محاصره اش می کنند و او را به عنوان گروگان می برند و در خیابان های بوکان او را به محاکمه می کشند و از او می خواهند که اطلاعات را به آنها بگوید ولی او کلمه لا اله الا الله را خوب فهمیده بود لب از لب نگشود و فقط فریاد الله اکبر خمینی رهبر را سر میداد.
دشمن را بخروش آورد . او را به پشت اتومبیل بسته و در خیابان ها بر زمین کشیدند باز هم تسلیم نشد و به خروش الله اکبر خمینی رهبر صدایش را بلندتر کرد و دشمن که از نام خمینی (ره) وحشت داشت با تبر بر سر او زد و او که در تمام عمرش به علی (ع) علاقه خاصی داشت فریاد فزت و رب الکعبه... را سر داد و به اعلی علیی پیوست.
شهید قمی در آخرین نامه ای که برای خانواده خود نوشته بود در اول شهریور ( حدود 1 ماه قبل از آغاز جنگ تحمیلی عراق) هشدار داده بود که امریکا در صدد یک تهاجم وسیع نظامی علیه انقلاب اسلامی ایران است و شواهد نشان می دهد که روزهای سختی در انتظار است. باید خود را آماده کنید تا بتوانید در برابر مشکلات مقاوم باشید ولکن عمر او کفایت نکرد و درست 13 روز قبل از آغاز جنگ در 17 شهریور 1359 به شهادت رسید.
برگرفته شده از کتاب صحیفه خون ( زندگینامه شهدای خانواده قمی)