در اردیبهشت ماه سال 1341 در روستای ارباب کندی از توابع مشگین شهراستان اردبیل دیده به جهان گشود. تاریخ تولدش درشناسنامه 07/12/1340 ثبت شده است. اما به روایت مادرشهید سال تولد ایشان سال 1341 می باشد.
خانواده ایشان ازهرنظردر وضعیت مالی خوبی قرار داشتند و جزء خانواده های مقبول منطقه بودند. پدرشهید، عبدالله سلطانزاده، کارمند اداره ی راه و ترابری بود و ضمن داشتن این شغل در دامداری و کشاورزی نیز فعالیت داشتند. خانواده به حرمت نام امام اولمان، حضرت علی (ع) نامش را علی نام نهاده و ایشان را میرزا صدا می کردند و این در منطقه مرسوم بود که نام بچه ها را ازمیان ائمه برمی گزیدند و با نام دیگری صدایش می کردند تا حرمت نام ائمه حفظ شود.
میرزا ، مقطع ابتدایی را در روستا تحصیل می کرد. یک مباشرتبریزی به روستا آمده بود و یک ساختمان درست کرده بود و آنجا ساکن بود. ساختمان را به مدرسه تبدیل کرد و بچه ها آنجا مشغول تحصیل علم شدند و بعد هم ساختمان را به اهالی اهداء کرد و رفت. میرزا آنجا درس می داد و هنوز به سن مدرسه نرسیده بود که ثبت نامش کردند. بچه آرام و سنگینی بود و به درس و مشق علاقه زیادی داشت.
در سال 1352 با مهاجرت خانواده به اردبیل ، میرزا مجبورشد یک سال دور از خانواده و در منزل عمویش زندگی کند تا مقطع ابتدایی را تمام کند و بعد به شهر بیاید. وابستگی خانواده به او باعث شده بود که هر هفته خانواده به روستا بروند و در کنار او باشند.
بعد از مهاجرت به اردبیل در یک خانه اجاره ای ساکن شدند و میرزا در مدرسه ی چهارم آبان ثبت نام کرد و شروع به ادامه تحصیل داد. پس از گذشت یک سال در مدرسه ی کمال ثبت نامش کردند. بعد از اتمام دوره راهنمایی ترک تحصیل کرد و دیگر نتوانست ادامه تحصیل بدهد. دوران انقلاب بود و مدارس زیاد تعطیل می شد و همین باعث شد که علاقه اش به درس از بین برود و دیگر میلی به ادامه تحصیل نداشته باشد.
بعد از ترک تحصیل، یک مغازه تعمیر موتور باز کرده و درآنجا مشغول به کارشد. در آغاز انقلاب با پسردایی اش به تهران رفتند. حافظ اسدی نزدیکترین دوست و پسردایی اش بود. در یکی از درگیری های خیابانی تهران در انقلاب ، یک شب با نیروهای انتظامی درگیر می شود بعد از درگیری به دلیل تیراندازی فرار می کند. وارد کوچه بن بستی می شوند. میرزا می گفت : به محض ورود به کوچه در خانه ای باز شد و ما وارد حیاط خانه شدیم. حیاط خانه پر از جوانان پرشور انقلابی بود. تا سحر آنجا بودیم و از صحبتهای آنان خیلی استفاده کردیم. میرزا بعد از آن جریان فرد دیگری شده بود و طور دیگری فکر می کرد. می گفت: در یک هفته سالها زندگی کردم و تجربیات زیادی کسب کردم. واقعا هم همینطور بود. انقلاب، جوانهایی ساخته بود که ازهر نظر در بالاترین درجات بودند و همین جوانان بودند که حماسه ی 8 سال دفاع مقدس را آفریدند. به گفته ی خانواده اش میرزا حتی اقدام به پخش اعلامیه های امام می کردند و حتی برخی اوقات آن اعلامیه ها را به خانه آورده و پنهان می کرده است که چند باری این اعلامیه ها توسط پدر ایشان پیدا شده و چون میرزا خیلی برای پدر و مادرش عزیز بوده است از طرف پدر و مادرش مورد نصیحت قرار می گرفت که حواست به این کارهایت باشد...
هنوز جنگ شروع نشده بود که به خدمت سربازی رفت و چند ماهی از حضورش در پادگان آموزشی عجب شیر نمی گذشت که جنگ شروع شد. خانواده چندین بار برای دیدنش به عجب شیر رفتند و آخرین وداع آن عزیز با خانواده در هم آنجا صورت گرفت.
بعد از آموزش در یگان توپ خانه نیروی زمینی ارتش مشغول خدمت شد و ماشین تحویل گرفته بود و هم در تعمیر و نگهداری فعالیت داشت و هم رانندگی می کرد. با شروع جنگ تحمیلی به منطقه غرب کشور اعزام شد و در سرپل ذهاب ، گیلان غرب و قصرشیرین به مقابله با دشمن متجاوز پرداخت. در مورخه ی 18/06/1359 هواپیماهای عراقی منطقه را بمباران کردند و میرزا در این بمباران مجروح شد. بعد از مجروحیت به بیمارستان 501 ارتش تهران منتقل شد و در آنجا به فیض شهادت نائل شد. به گفته دکترش 8 ترکش به شکمش اصابت کرده بود و از پای چپ و دو دست هم مجروح شده بود و دو انگشت پای چپش هم قطع شده بود.
مادر شهید روایت می کند که : ما بعد از آگاهیی از مجروحیت ایشان به تهران رفتیم وقتی رسیدیم ایشان را به اتاق عمل برده بودند. خانم پرستار مسنی که آنجا بود می گفت: حالش خوب است ، ناراحت نباشید. با ما حرف می زد و شوخی می کرد. به خانم پرستارگفته بود که : بعد از سلامتی ام تو را شوهر خواهم داد. میرزا بچه ی شوخی بود و در آخرین لحظات هم شوخی می کرد. بعد از2 ساعت دکتراز اتاق عمل بیرون آمد. سرش پایین بود و از نگاهش می شد فهیمد که میرزا دیگر در میان ما نبود. دکتر با سر پایین انداخته اش به ما تسلیت گفت و من دیگر چیزی نفهمیدم.
بعد از انتقال پیکرش به اردبیل ، پیکر ایشان از جلوی پادگان ارتش تشییع شد و به قبرستان غریبان برده شد. مادرشهید اعتراض می کردند که چرا فرزندم را در بیابان برهوت دفن می کنید. همه ناراحت بودند. میرزا اولین شهید قبرستان غریبان بود و آن موقع قبرستان غریبان بیرون شهر بود و مادر شهید به خاطر دوری قبرستان ناراحت بودند که با میانجی گری مسئولین آرامش پیدا کردند و شهید علی سلطانزاده به عنوان اولین شهید در قبرستان غریبان به خاک سپرده شد.