ارسال در تاریخ چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391 توسط آزاده بوشهری
![]()
... خواهر شهید می گوید : یکی از خاطرات به جا مانده از شهید ؛ در آخرین مرخصی وی که شاید یک هفته قبل از شهادت ایشان بود ؛ به یکی از دوستان صمیمی اش گفته بود که این آخرین مرخصی من خواهد بود ؛ به مادرم چیزی نگویید و مقداری وسایل که نزد یکی از دوستانم می باشد ؛ بعد از شهادتم به خانه مان تحویل بدهید ....
بسم رب الشهداء
برگرفته شده از کتاب : لاله های تنگستان
شهید منصور افروشته در سوم مرداد سال 1345 در خانواده ی مذهبی و متدین به دنیا آمد. دوره ی ابتدایی را در مدرسه ی هفده شهریور اهرم ( 25 شهریور سابق) به اتمام رسانید و سپس به دوره ی راهنمایی راه یافت و در مدرسه ی شهید رضا حبشی مشغول تحصیل گردید. در همین ایام بود که توده ی میلیونی ملت قهرمان و مسلمان ایران علیه رژیم پهلوی برخاستند. او نیز مانند سایر همکلاسی هایش با عشق به رهبر و اسلام در تظاهرات و راهپیمایی فعالانه شرکت می کرد . بعد از اتمام دوره ی راهنمایی وارد دوره ی نظری گردید و ایام فراغت را غنیمت می شمرد و به پدر خود در کارهای کمک می کرد. بعد از پیروزی پرشکوه انقلاب اسلامی ؛ تجاوز رژیم بعثی عراق به خاک کشور اسلامی مان شروع شد و او شور دیگری در سر پرورانید و به عضویت بسیج درآمد و همدوش برادران بسیجی در گروه مقاومت شهید رضا حبشی فعالانه شرکت می کرد و از سنگر انقلاب و شهر و کوچه حفاظت می نمود . بعد از مدتی فعالیت یکباره سنگر مدرسه را رها و لباس مقدس پاسداری به تن نمود و رهسپار دوره آموزشی شد . بعد از دوره ی آموزشی راهی جبهه های نبرد علیه مزدوران بعثی گردید. او از جنگ و مبارزه ترس و ابائی نداشت و مشتاقانه خدمت پاسداری از دین و میهن را پذیرفت . منصور با روحی سرشار از عشق به کشور اسلامی و رهبری امام خمینی در عملیات والفجر هشت از سکوی ایمان ؛ اوج کمال و ساحل معرفت به عشاق الهی واصل گردید و در مورخه ی 64/11/18 در عملیات مذکور بر اثر ترکش خمپاره در آبا دان به سوی نورکه همانا معبود خویش بود پرواز کرد.
مادر شهید می گوید : یادم می آ ید اواخری که از جبهه آمده بود مرخصی ، دیدم به خانه همسایه ها سر می زند و احوال پرسی می کند. گفتم : مادر باید همسایه ها خودشان بیایند به دیدار شما نه شما بروید. می گفت: نه مادر؛ من خودم می روم پیش همسایه ها ؛ دستشان را هم می بوسم و این را وظیفه ی خود می دانم . زمانی که می خواست به جبهه برود ، می خواست به کلاس اول دبیرستان برود ؛ یعنی سوم راهنمایی را تمام کرده بود. یک روز به من گفت : من دیگر نمی خواهم به مدرسه بروم . گفتم : چرا مادر؟ گفت : می خواهم به جبهه بروم . گفتم : مادر تو حالا صبر کن مدرک دیپلمت را بگیر . گفت : نه مادر ؛ سیکل دارم و این کافی است . به همین خاطر رفت پا سگاه ؛ هر چند موقع سربازی اش نرسیده بود . اصرار داشت به سربازی برود تا به وسیله ی سربازی به جبهه برود. فرمانده ی پا سگاه به او گفته بود : تو در این سن چه قدر مصر هستی به سربازی بروی ؛ مگر نمی بینی جنگ است و بعضی سعی می کنند به سربازی نروند . شهید جواب داده بود : مگر جان من و نگه داری آن در دست من است. این جان من در دست خدا ست که اگر عمر من به اتمام رسیده باشد ؛ همین جا هم ممکن است بمیرم .
خواهر شهید می گوید : یکی از خاطرات به جا مانده از شهید ؛ در آخرین مرخصی وی که شاید یک هفته قبل از شهادت ایشان بود ؛ به یکی از دوستان صمیمی اش گفته بود که این آخرین مرخصی من خواهد بود. به مادرم چیزی نگویید و مقداری وسایل که نزد یکی از دوستانم می باشد بعد از شهادتم به خانه مان تحویل بدهید.