loader-img-2
loader-img-2

بسم رب الشهداء

برگرفته شده از کتاب : به دریا پیوستگان

علی در سوم مهر ماه سال 1332 در روستای کاکی از توابع شهرستان دشتی ؛ چشم به جهان گشود . به هفت سالگی که رسید ، راهی مدرسه شد  اما بار سنگین نداری بیش از سه  سال تاب ماندن را در فضای معصومانه  درس  و مدرسه  برایش  باقی  نگذارد . در آغاز زمزمه های نجات بخش انقلاب اسلامی ؛ او نوجوانی بود که به خوبی عمق پیام های امام راحل را به جان و دل دریافت و از سال ها پیش ازپیروزی انقلاب اسلامی در برهه های حساس انقلاب ؛ در کاکی نقش آفرینی کرد. گذر زمان سرنوشت او و خانواده اش را به روستای بردخون کهنه کشاند . بچه های مذهبی بردخون کهنه  هنگامی که جوانی مومن و انقلابی را در میان خود دیدند ؛ به گرمی او را پذیرفتند و از وجودش در روستای خود احساس مسرت کردند . ‏پس از پیروزی انقلاب اسلامی ؛ با صدور فرمان امام خمینی (ره) مبنی بر تشکیل ارتش بیست میلیونی ؛ او نقش اول را درتشکیل بسیج در بردخون کهنه ایفا کرد . با آغاز جنگ تحمیلی ، به همراه اولین گروه اعزامی از بخش بردخون عازم جبهه ها شد. عشق وافر و دلدادگی زایدالوصف او به انقلاب و راه امام (ره) درکارها و فعالیت های چشمگیرش نمایان بود . بدلیل همین فعالیت های  خالصانه ؛  به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد . ‏در تمام اعزام ها ؛ گرمی بخش و شور آفرین ظاهر می شد و یکی از روحیه بخش ترین عاشقان انقلاب اسلامی درصحنه های نبرد نابرابر ؛ مقابل دشمنان بود . زبان لین و روابط انسانی عالی وی سبب شد که او را به عنوان مسئول تبلیغات پایگاه های بسیج در بخش بردخون برگزینند. ‏با غیرت وجوانمردی آمیخته با ایمان ودل بستن به فرامین امام (ره) ؛ درصحنه های  مهم امور اجتماعی حضورچشمگیرداشت و درمبارزه با قاچاق و قاچاقچیان ؛ بیش از حد متعارف فعال بود . در  یکی از اعزام های  گسترده نیروهای بسیجی به جبهه ؛ موسوم به « طرح لبیک » ازطرف سپاه به عنوان فرمانده طرح برگزیده شد . سپس در جبهه به عنوان فرمانده گروهان ویژه امام حسن (ع) منصوب گردید . از آن چه همرزمان او از آن روزها نقل می کنند چنین بر می آ ید که او درکنار امر خطیر فرماندهی گروهان ؛ ‏محفل آرای روحیه ساز و روحیه  بخش همرزمان خود نیزبوده است . حتی فرماندهان رده های بالا نیز با علاقه خاصی  در اوقات فراغت به جستجوی اومی رفتند تا با سخنان شیرین وروحیه ی جذاب او رفع خستگی کنند . در بردخون کهنه ؛ مدت ها مسئولیت پایگاه قمربنی هاشم (ع) را عهده داربود . علی غلامی  ‏دراوج جنون زیبای عاشقی ؛ دل به وادی جنون سپرد و در روزچهاردهم اردیبهشت سال 1364 ؛ درجزیره مجنون به آغوش لیلای شهادت فروخفت .

************************

در آن زمان روستایی به نام کاکی ( شهرستان دشتی ) شهرت و آوازه ای همچون زمان حاظر داشت ؛ که زادگاه و منزلگاه سادات جلیل القدر مرحوم حاج سید حسین پور فاطمی و حاج سید محمد امین پور فاطمی و دیگر خاندان اهلبیت عصمت و طهارت ( ع ) که نامی به تقدیس و حرمت بلند کرده بود ، به گونه ای که خانه های ساده کاهگلی سادات ، قبلگاه مردمان اقصی نقات کشور گشته بود.

در فضای پاک و مذهبی کاکی زندگی برای دیگر مردم آن روستا در کنار سادات معظم ، مایه افتخار و شرافت بود.

غلام ( پدرعلی ) خود را غلام خاندان پیامبر ( ص ) می دانست و افتخار پذیرایی از مهمانان خانه های آنان را داشت .

در کلبه درویشانه غلام ؛ فرزندی بنام علی در سوم مهر ماه سال 1332 کودکی چشم به روزگاری باز کرد که گویی با زادنش شعله نیمه جان خانه پدر را روشن تر و گیراتر ساخت.

غلام ، مه خود را در خوش زبانی و مطایبه های شیرین ، معرفی خاص و عام کرده بود ، او با ارادتی که به خاندان اهلبیت (ع) داشت ، با مشورت سادات معظم ، نام «علی» را بر کودک خود گذارد...

پدر ؛ روزگار را در اوج فقر و نداری مسخر خود می دید و علی روز ها و شب های پیاپی را ، در سپیدی امید و سیاهی فقر ، طی می کرد ...

 علی با رفت و آمد به مجلس سادات ، به همراه پدر ، و کسب معرفت این گونه او را به کودکی آرام ، متین و شیرین زبان تبدیل کرد.

به هفت سالگی که رسید ، راهی مدرسه شد ؛ اما بار سنگین نداری ، که شانه های پدر را خم کرد ، و بر دوش نحیف علی نیز فرود آمد و  بیش از سه  سال تاب ماندن را در فضای معصومانه  درس  و مدرسه  برایش  باقی  نگذارد .

با آنکه دلش از غربت بوی خوش کتاب و دفتر های نو پر بود ، چشم بر روی آن خواست های کودکانه فر بست و آستین کوچک خود را بالا زد ، تا گره گشای کار فرو بسته ی زندگی پدر علیل و ناتوان شده اش باشد.

بالین علی در میان فقیرترین و دردمندتریت طبقات مردم ، اثری به غایت نتیجه بخش بر او و روحیاتش گذاشت.

از این رو با آغاز زمزمه های نجات بخش انقلاب اسلامی ؛ او نوجوانی بود که به خوبی عمق پیام های امام راحل را به جان و دل دریافت و از سال ها پیش ازپیروزی انقلاب اسلامی در برهه های حساس انقلاب ؛ در «کاکی» نقش آفرینی کرد.

گذر زمان سرنوشت او و خانواده اش را به روستای بردخون کهنه کشاند .

بچه های مذهبی و فقیر بردخون کهنه  هنگامی که جوانی مومن و انقلابی را در میان خود دیدند ؛ به گرمی او را پذیرفتند و از وجودش در روستای خود احساس مسرت کردند .

‏پس از پیروزی انقلاب اسلامی ؛ با صدور فرمان امام خمینی (ره) مبنی بر تشکیل ارتش بیست میلیونی ؛ او نقش اول را درتشکیل بسیج در بردخون کهنه ایفا کرد .

با آغاز جنگ تحمیلی ، به همراه اولین گروه اعزامی از بخش بردخون عازم جبهه ها شد. عشق وافر و دلدادگی زایدالوصف او به انقلاب و راه امام (ره) درکارها و فعالیت های چشمگیرش نمایان بود . بدلیل همین فعالیت های  خالصانه ؛  به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد . ‏در تمام اعزام ها ؛ گرمی بخش و شور آفرین ظاهر می شد و یکی از روحیه بخش ترین عاشقان انقلاب اسلامی درصحنه های نبرد نابرابر ؛ مقابل دشمنان بود .

زبان لین و روابط انسانی عالی وی سبب شد که او را به عنوان مسئول تبلیغات پایگاه های بسیج در بخش بردخون برگزینند.

با غیرت وجوانمردی آمیخته با ایمان و دل بستن به فرامین امام (ره) ؛ درصحنه های  مهم امور اجتماعی حضور چشمگیر داشت و درمبارزه با قاچاق و قاچاقچیان ؛ بیش از حد متعارف فعال بود ، و برادران بسیجی او را « خار در چشم قاچاقچیان و منافقین » می دانستند.

در یکی از اعزام های  گسترده نیروهای بسیجی به جبهه ؛ موسوم به « طرح لبیک » ازطرف سپاه به عنوان فرمانده طرح برگزیده شد . سپس در جبهه به عنوان فرمانده گروهان ویژه امام حسن (ع) منصوب گردید .

از آن چه همرزمان او از آن روزها نقل می کنند چنین بر می آید که او درکنار امر خطیر فرماندهی گروهان ؛ ‏محفل آرای روحیه ساز و روحیه بخش همرزمان خود نیزبوده است .

حتی فرماندهان رده های بالا نیز با علاقه خاصی  در اوقات فراغت به جستجوی اومی رفتند.

در بردخون کهنه ؛ مدت ها مسئولیت پایگاه قمربنی هاشم (ع) را عهده داربود . علی غلامی ‏در اوج جنون زیبای عاشقی ؛ دل به وادی جنون سپرد و در روز چهاردهم اردیبهشت سال 1364 ؛ درجزیره مجنون به آغوش لیلای شهادت فروخفت .

حال از او دو دختر و دو پسر به یادگار مانده اند.

با تشکر از جناب آقای : مجید عابدی. به دریا پیوستگان

بسم رب الشهدا و الصدقین

« و لا تقولوا لمن یقتل فی سبل الله
امواتا بل احیا ولکن لا تشعرون »

« کسانی که در راه خدا کشته می شوند را
مرده نگویید بلکه زنده اند ولی شما درک نمی کنید »

سلام و درود به رهبر انقلاب اسلامی..

و سلام عرض می کنم به پدر بزرگوارم و به
تمامی قوم و خویشان ؛ از تمامی هم ولایتی هایم می خواهم که مرا حلال کنند ، اگر از
من بدی دیده اند در گذرند .

از پدرم می خواهم ، برادرانم که به مدرسه
می روند مبادا آنها را مانع شوید که از مدرسه دور شوند.

همینطور سلام خالصانه به همسر مهربان و
خوبم.

همسر مهربانم ، جان تو و جان بچهایمان از
تو می خواهم آنها را به مدرسه یا مکتب بفرستید تا درس بخوانند و ادامه دهنده راه
شهدا و انقلاب باشند..

شما یک همسر مهربان و با ایمان برای من
بودید و حال هم از تقوا و ایمان خود دست بر ندارید و همیشه زینب وار باشید.

همسرم شما می دانید که پسرم زهیر همیشه
جایش روی سینه ی من بوده است و حال شما او را دلداری دهید و جایش را در آغوش خود
قرار ده .

و با همسایگان خوب باشید و احترام پدر و
مادرت را داشته باش و قبرم را در جوار امامزاده محمد (ع) (شاهزاده محمد) قرار
دهید..

باشد مرا ببخشید...

خدایا - خدایا - تا انقلاب مهدی - از
نهضت خمینی - محافظت بفرما...

آمین...
اولین کسی باشید که دیدگاهی برای" علی غلامی* " می نویسد