loader-img-2
loader-img-2

بسم رب الشهداء

برگرفته شده از کتاب : آخرین خلوت

مادر شهید می گوید : ‏وقتی که مدرسه اش را تمام کرد خیلی علاقه داشت که به جبهه برود ، ولی من قبول نکردم و برای اینکه به سربازی هم نرود او را به نیروی دریایی فرستادم تا در آنجا مشغول به کار شود . او همیشه اصرار داشت که به سربازی برود و می گفت : « من از نیروی دریایی استعفا می دهم و می خواهم به بسیج بروم ؛ زیرا در آنجا به من نیاز دارند » . عباس در بسیج هم فعالیت می کرد ؛ ‏عباس 10  ماه پس از ازدواجش به سربازی رفت و پس از گذراندن دوران آموزشی ، او را به منطقه ی مارد فرستادند . پسرم در آنجا به شدت مجروح شد و به علت خونریزی زیاد به شهادت رسید.  ‏روزی که عباس می خواست به جبهه برود به من گفت : « من می خواهم برای مدتی به جبهه بروم . شما از همسرم نگهداری کنید » . او وصیت کرد که اگر شهید شدم ؛ اسم پسرم را نواب بگذارید . من به او گفتم :  پسرم ؛ شاید بچه ات دختر باشد . ولی او گفت : « ‏نه ؛ من مطمئن هستم که پسر است ». ‏پسرش روز بعد از شهادت عباس به دنیا آمد و همان نامی را که عباس وصیت کرده بود ؛ رویش گذاشتیم . شهید فرزند اول من بود . ایشان از همان ابتدا ، فردی مؤمن ؛ با خدا و مودب بود . از کلاس اول در مسجد و مراسم مذهبی حضور می یافت . بعد به مدرسه عالی شریف (مدرسه 13 ‏آبان فعلی ) رفت . این مدرسه خراب بود ؛ خدا می داند دوستانش را جمع کرد و این مدرسه را رو به راه کردند . ایشان تا سال سوم نظری درس خواند و سپس کارمند نیرو دریایی شد. با دستگاه ‏های چاپ و زیراکس ، سر و کار داشت . گاهی هم من به پایگاه ‏دریایی می رفتم و در خارج کردن اطلاعیه به پسرم کمک می کردم . این کار را چندین بار انجام دادم و اطلاعیه ها را علیه رژیم پخش می کردیم . البته این کار ترس هم داشت ولی ما با توجه به هدفمان ، دلگرمی داشتیم.  بعدها به عنوان نماینده نیروی دریایی ، وارد بسیج شد. محلی که بسیج در آن واقع بود یک خانه شخصی بود. این قدر به بندرعباس و تهران رفت تا وقتی که اوضاع آن را رو به راه کرد . ‏ اگرهر روز 10 ‏بار یا 100 ‏بار می رفت و می آمد خانه ، پای من را می بوسید . من به او می گفت که چرا این همه دست و پای من را می بوسی ؟ می گفت : « چون تو خیلی پای گهواره من زحمت کشیدی . قلبت را می بوسم ، که من را روی قلبت پرورش ‏دادی » . ‏ آخرین باری که برای خداحافظی آمد ، گفت : « مادر؛ ما این دفعه می خواهیم برویم آنجا یک ستاد را تشکیل دهیم و برای 6 ‏ماه آنجا هستیم » . من به او گفتم : خوب تکلیف زنت چه می شود ؛ یک هفته دیگر مانده به وضع حملش ؛ شاید به تو نیاز داشته باشد . گفت : « اول خدا ؛ بعد هم شما هستید » . ما هم او را زیر قرآن رد کردیم و پشت سرش آب و برگ سبز ریختیم ؛ خداحافظی کرد و رفت . من هم تا وسط کوچه دنبالش رفتم . همیشه وقتی می رفت ؛ دلشوره نداشتم . می گفتم : مادر؛ برو دست خدا. اما این دفعه بر خلاف دفعه های قبل ، وقتی برگشتم ، رفتم توی اتاق نشستم وگریه کردم . عمه ام  گفت : این چه ادایی است  که تو  در آورده ای؟  او که  همیشه می رود ، ولی تو این کار نمی کردی . گفتم : عمه ؛ انگار به دلم برات شده که این دفعه  بچه ام بر نمی گردد ؛ هیچ وقت خداحافظی نمی کرد . این دفعه آمد سرم را بوسید و حلالیت طلبید ؛ این دفعه فرق می کرد . گفت : او که 24 ‏ساعته سرت را می بوسید ، این حرفها را نزن ؛ بچه ام صحیح و سالم بر می گردد . صبح که بیدار شدم برای نماز یک کمردرد و پا درد شدیدی گرفتم ؛ هر کاری کردم که بتوانم وضو بگیرم ؛ نتوانستم . دست و پاپم خشک شده بود . به هر مکافاتی بود ، خودم را به دم پله رساندم ؛ برایم آب آوردند ، وضو گرفتم و نماز خواندم . حدود نیم ساعتی گذشت ، که حیاط شلوغ شد. دیدم بچه های بسیج آمدند ؛ پرسیدم : راستش را بگویید ، چه شده که شما همه توی هم ریختید؟ گفتند : هیچی ؛ بچه ها آمدند ؛ کار داشتند و رفتند . خلاصه حاج سید حسین آمد . گفتم : مادر چه شده؟ گفت : چیزی نشده است ؛ اسلحه عباس جا مانده ، بچه ها که دیشب رفته بودند پیشش ، حالا آوردند . وقتی همه رفتند و فقط من و عمه ام ماندیم ؛ من با هر زحمتی بود ، خودم را به در خانه آقای صفایی رساندم ، دیدم که همه آنها داخل اتاق دارند گریه می کنند . گفتم : هر ‏چه شده بگویید ؛ من که دیگر مُردم ؛ هرچه سرش آمده بگویید ؛ هر چه بوده ‏مصلحت خدا بوده است. باز هم حقیقت را به من نگفتند. بعد خانم صفایی آمد و گفت : می دانی حقیقت چیست ؟ گفتم نه . گفت : راستش  عباس  زخمی  شده و بچه ها حالا می خواهند بروند او را بیاورند. گفتم : اگر از همان اول گفته بودید ؛ من این همه ناراحتی نمی کردم . زخمی شده می آید ، به حمدالله خوب می شود. گفت : بله فقط پایش زخمی شده است. ساعت 8/5 ‏بود که خبر شهادتش را به ما دادند . آن زمانی که کمر من خشک شده بود و پاهایم گرفته بود ؛ زمانی بود که پسرم به شهادت رسیده بود . در غسالخانه ، مرا صدا زدند من هم رفتم داخل ؛ صلوات می فرستادم و از سر تا پاهایش را می بوسیدم و در آنجا از حول وقوه الهی و لطف خدا و کمک جدمان بود که یک قوت قلبی به من دست داد ؛ که حتی یک قطره اشک هم نریختم و همینطور دست دور گردنش می کشیدم و صلوات م

ی فرستادم . اما وقتی آمدم بیرون ؛ از حال رفتم
برای تکمیل اطلاعات مربوط به شهدا و مساجد، از شما دعوت می‌کنیم تا با ارسال اطلاعات ارزشمند خود در این امر خیر مشارکت کنید. اطلاعات خود را ثبت کنید
اولین کسی باشید که دیدگاهی برای" عباس صفوی " می نویسد