بسم رب الشهداء
برگرفته شده از کتاب : قدمهای استوار
مادر شهید می گوید : پسرم سال 1340 بدنیا آمد. هفت ساله که شد او را به مدرسه فرستادیم . مدرسه اش در همین محله هلیله بود و از نظر درسی زرنگ بود. تا کلاس پنجم در هلیله درس خواند . دوران راهنمایی به مدرسه ای واقع در نیروگاه می رفت. نماز خواندن را پدرش به او یاد داد ؛ از دوازده سالگی نمازمی خواند وروزه می گرفت. با دوستانش خیلی مهربان بود ؛ با همه ی مردم خوش رفتار بود. هیچگاه با کسی دعوا نمی کرد و کسی هم از او شکایتی نداشت. ایراد غذا پختن من نمی گرفت وهر غذایی که درست می کردم می خورد وچیزی نمی گفت ؛ قانع بود. دوران دبیرستانش به مرکز شهر می رفت وبه خاطر این که به جبهه می رفت ، نتوانست دیپلم بگیرد . هر زمان که می خواست به جبهه برود ما را با خبر می کرد وبدون اجازه نمی رفت. بار اول سه ماه در جبهه بود ؛ بار دوم که می خواست برود ، گفتم : مادر ؛ دیگر بس است ، بمان و مدرسه ات را تمام کن و با دختری که برایت انتخاب کرده ام ازدواج کن و تشکیل خانواده بده » . همان روزهایی که به شهادت رسیده بود ؛ خواب دیدم درسنگری هستم ودو نفر رزمنده هم آنجا بودند ولباس های سید بزرگ گذاشته بود ؛ اما خودش نبود . از سنگر بیرون آمدم ؛ شنیدم که کسی می گوید ، از خاکریز بالا برو؛ وقتی که بالا می رفتم از خواب بیدار شدم ؛ دانستم که سید بزرگ شهید شده است . قبل از این که از شهادتش با خبر شوم . خیلی حیران واضطراب داشتم . ولی وقتی مرا برای دیدن پیکرش بردند ؛ تا او را دیدم ؛ آرام شدم . احساس کردم که او زنده است ؛ دست به صورتش کشیدم ؛ با دیدن او خستگی از بدنم بیرون رفت. پسرم را در امامزاده ی هلیله به خاک سپردند ؛ بعد از شهادتش مردم از خوبی های او صحبت می کردند وخیلی در مراسمش زحمت می کشیدند . تشیع جناره اش خیلی شلوغ بود ازبندرگاه هم مردم آمده بودند چون خیلی مهربان بود مردم برایش خیلی متاثر بودند و می گفتند مگراین شهید چکاره بود که این قدرتشیع جنازه اش شلوغ است. بعد از شهادتش چند مرتبه خوابش را دیدم . سید بزرگ وقتی نگهبانی می داد یک مرتبه اشتباهاً تیری به کتفش خورده بود و یک ماه او را در بیمارستان نیروگاه بستری کردند . هر وقت به ملاقاتش می رفتم ؛ نمی گذاشت زخمش را ببینم . بعد از شهادتش همیشه در این فکر بودم که چرا من کتف او را نگاه نکردم تا بفهمم که چقدر زخم شده . چون همیشه در این فکر بودم ؛ شبی در خواب دیدم سید بزرگ می گوید : « من هیچ جای بدنم درد نمی کند . ناراحت نباش فقط کمی سرم درد گرفته که حالا خوب شده است » . رفتار سید بزرگ از همه ی فرزندانم بهتر بود. خیلی به من و پدرش احترام می گذاشت و هر چه از خوبی هایش بگویم کم گفته ام . در ساختن خانه ی مردم و خانواده های بی بضاعت به آن ها کمک می کرد. برایشان بنایی می کرد . مثلا سیمان یا سنگ آن ها را جا به جا می کرد . هر وقت از خانه بیرون می رفت من احساس می کردم که این بچه متعلق به ما نیست و مال خداست. از کودکی این موضوع را هس می کردم . همیشه سفارش خواهرانش را می کرد که حجابتان کامل کنید من به جبهه می روم شاید بار آخرم باشد و از شما می خواهم که حجابتان کامل باشد. مرتبه ی آخر که می خواست که به جبهه برود من به او گفتم : اگر تو رفتی من از هجرت بیمار می شوم . او گفت : « تا تو اجازه ندهی من نمی روم و اگر بگذاری من بروم ، پایم که به جبهه برسد ؛ جنگ تمام می شود » . خدا شاهد است ، همین که او به جبهه رفت ؛ امام (ره) قطع نامه را پذیرفت و جنگ به پایان رسید . خرداد ماه سال 1367 بود که به شهادت رسید و طولی نکشید که جنگ تمام شد .
پدر شهید نیز نقل می کند : چون می دانستم علاقه زیادی به جبهه دارد ؛ مانع او نشدم ؛ اصلاً نگران او نبودم . قبل ازشهادتش ، یک شب در عالم رؤیا دیدم ؛ وارد یک سالن بزرگی شده ام . داخل سالن پر بود از کبوتران سفید . نگاه کردم ، دیدم سید بزرگ هم در سالن است. دو نفر روحانی وارد سالن شدند . من به سید بزرگ گفتم : بیا برویم منزل . یک دفعه یکی از روحانی ها ، عمامه خود را برداشت دور سید بزرگ پیچاند وسید بزرگ را از پله ها بالا برد وبه من گفت : « این پسر مال ماست ومتعلق به شما نیست » . دانستم که فرزندم شهید خواهد شد. روز دوشنبه ای بود که خبر شهادت پسرم به ما اعلام کردند . بعضی وقت ها خوابش را می بینم .