بسم رب الشهداء
برگرفته شده از کتاب : قدمهای استوار
مادر شهید می گوید : محمود را در شرایط بسیار سخت و دشواری بزرگ کردم . بچه ام زودتر از موعود به دنیا آمد و جثه ی بسیار ضعیف و نحیفی داشت و اتفاقاتی در زمان حیاتش به وقوع پیوست که هر کدام از آن ها می توانست فرزندم را از ما جدا کند ؛ اما خواست خدا بود که فرزندم زنده بماند و باعث افتخار خانواده و جامعه اش شود . محمود ده ساله بود که نماز می خواند و برای یاد گیری قرآن به مکتب خانه می رفت. در همان سنین کوچکی ، با جثه ضعیف خود ماه مبارک رمضان روزه می گرفت. دوران ابتدایی و راهنمایی را در مدارس محل گذرانید و سال اول دبیرستان بود که عازم جبهه شد و دیگر مجالی برای ادامه ی تحصیل پیدا نکرد . آن روز هوا بارانی بود ؛ منظورم روزی که خبر شهادت پسرم را آوردند. دلم حسابی تنگ شده بود ؛ درب منزلمان به صدا درآمد . خودرو تعاون سپاه بود ؛ فهمید م خبری شده . بله ؛ محمود عزیز برای همیشه از پیشمان رفته بود. وقتی پیکر خونینش را دیدم ، خدا را شکر کردم . شکر به خاطر این که فرزندم درراهی گام نهاده بود که اولیای خدا و پیامبران الهی گام نهاده اند. همان گونه که امام خمینی (ره) فرمود : « این ها راه صد ساله را یک شبه طی کردند » و شاید تنها جایی که انسان خداشناس اصلاً تاسف نمی خورد همین جا باشد ؛ زیرا می داند آن چه که از دست داده ، در مقابل گوهر گران قیمت تری ؛ که همان ایمان و سر افرازی کشور است ؛ به دست آورده است. الان هم چه بسا جوان های کم سن و سالی ؛ بنا به علل و عوامل مختلفی ؛ از بین می روند ؛ اما ثمره و نفعی جایگزین آن نیست. آن چه که باقی می ماند ، تاسف است و تاسف . محمود من و همه ی محمودهای این سرزمین ؛ با پای خود و با اشتیاق وصف ناشدنی رفتند و عزیزترین چیز خود را ؛ یعنی جان خود را در طبق اخلاص گذاشتند و تقدیم پروردگار کردند تا دین خدا ؛ نام و یاد پیامبر و اهل بیت او برای همیشه زنده و پاینده بماند. پس شکری واجب ، لازم است.
پدر شهید می گوید : یک شب همه خانواده دور هم نشسته بودیم . محمود گفت : « پدر، من می خواهم به جبهه بروم ؛ اگر مانع من شوی ، فردای قیامت ، پیش پیامبر از تو شکایت می کنم . مادرم اگر جلوم را بگیرد ، پیش فاطمه زهرا (س) از او شکایت می کنم » . منم گفتم : ما مانع رفتنت نمی شویم ، چون راهی را که انتخاب کرده ای جهاد در راه خداست. بعد ادامه داد : « پدر، وقتی شهید شدم مرا در صحن امامزاده جابر دفن کنید » . منم با مزاح همراه با تعجب گفتم : اگر خلیفه (بانی امامزاده) اجازه داده چشم . بیست و پنج روز، دوره ی آموزشی را در اصفهان گذراند. پس از چند روز به جبهه اعزار شد. روزهایی بود که محمود به جبهه رفته بود و عملیات چزابه شروع شده بود. یک روز در منزل دخترم خوابیده بودم که در عالم رؤیا دیدم در باغ بسیار بزرگی با درختان فراوان و سبزه های بسیار، راه می روم . باغ آن قدر بزرگ و وسیع بود که انتهای آن پیدا نبود . در این اثنا مردی آمد در حالی که یک ظرفی به دست داشت که یک روی آن آلومینیوم و یک روی دیگر آن از طلا بود ؛ به سینه من چسپاند ، بعد از چند لحظه آن ظرف را برداشت و رفت. هر چه به دنبالش گشتم وی را نیافتم . دیدم دوباره آمد و گفت : « مال تو نیست » و رفت. از خواب بیدار شدم و دانستم که تعبیر خوابم شهادت محمود است . روزی بارانی بود ؛ مشغول صرف چاپی بودم که درب حیاط به صدا در آمد . در را باز کردم ؛ محمود بختیاری بود . گفتم : این جا چه کار می کنی . گفت : مثل این که محمود زخمی شده . گفتم : « نه ، محمود شهید شده » او چیزی نگفت و رفت. برای دریافت اخبار بیشتر به سپاه رفتیم . وقتی رسیدیم ، حاج عوض بختیاری ما را دلداری می داد. گفتم : حاجی ؛ الان وقت دلداری نیست ، ما اصلاً ناراحت نیستیم . درسته که محمودم را از دست داده ام ؛ ولی چون برای خدا و در راه خدا به شهادت رسیده ؛ برایمان سهل و آسان است. محمود عاشق شهادت بود ؛ چرا ناراحت باشیم . دوستانش به من (پدرش) می گفتند : پول تو جیبی خود را به فقیران می دهد . یک روز به خانه آمد ؛ اما خیلی ناراحت و غمگین بود. گفتم : بابا چه شده این همه ناراحتی . گفت : یک نفر را دیدم که می خواست یک قوطی شیر خشک برای بچه اش بخرد ؛ پول نداشت . گفتم : تونستی به او کمک کنی ؟ گفت : بله ، ولی پولم کم بود ؛ اما خدا رساند ، یک نفر پیدا شد و کمک کرد. یکی از دوستانش خواب دیده که محمود به او می گوید : برو به پدرم بگو درقبرم آب است . او آمد خواب را برایم تعریف کرد . چند نفر دیگر هم همین خواب را دیده بودند . مقداری سیمان و ماسه برداشتم ، رفتم امامزاده جابر . بین قبر محمود و شهید سید بزرگ دو درخت بود. وقتی قبر محمود را کندیم ؛ قبل رسیدن به لحد دیدم تمامی قبر خیس است ، مثل این که کسی روی قبر آب ریخته باشد و علت آن هم ؛ آن دو درخت بود . زیرا وقتی به درختان آب می دادند ، قبر هم آب فرا می گرفت. با همان مقدار سیمان و ماسه محل قبر و درختان را تعمیر کردم تا دیگر آب به قبر شهید سرایت نکند.
سجایای اخلاقی شهید اززبان پدرش
1) از غیبت متنفر بود. اگر کسی غیبت می کرد می گفت : « صحیح نیست پشت سر کسی حرف بزنی » می گفت : « پدر، من کوچک تر از آنم که به شما نصیحت کنم ولی درست نیست غیبت کنید . اگر صحبتی دارید باید به آن شخص بگویید ، نباید پشت سرش بدگویی کنید » .
2) مال حرام نمی خورد ، حتی یک دانه خارک یا رطب هم بدون اجازه صاحبش نمی خورد.
3) توی منزل در کارهای خانه به مادرش کمک می کرد و می گفت : « باید به مادرم کمک کنم تا خسته نشود » و هیچ گاه باعث ناراحتی پدر و مادرش نمی شد .
4) امام خمینی (ره) را دوست داشت و می گفت : « باید به حرف امام گوش کنیم و به جبهه برویم » .