loader-img-2
loader-img-2

بسم رب الشهداء

برگرفته شده از کتاب : قدمهای استوار

مادر شهید می گوید : محمود را در شرایط بسیار سخت و دشواری بزرگ کردم . بچه ام زودتر از موعود به دنیا آمد و جثه ی بسیار ضعیف و نحیفی داشت و اتفاقاتی در زمان حیاتش به وقوع پیوست که هر کدام از آن ها می توانست فرزندم را از ما جدا کند ؛ اما خواست خدا بود که فرزندم زنده بماند و باعث افتخار خانواده و جامعه اش شود . ‏محمود ده ساله بود که نماز می خواند و برای یاد گیری قرآن به مکتب خانه می رفت. در همان سنین کوچکی ، با جثه ضعیف خود ماه مبارک رمضان ‏روزه می گرفت. ‏دوران ابتدایی و راهنمایی را در مدارس محل گذرانید و سال اول دبیرستان ‏بود که عازم جبهه شد و دیگر مجالی برای ادامه ی تحصیل پیدا نکرد . ‏آن روز هوا بارانی بود ؛ منظورم روزی که خبر شهادت پسرم را آوردند. دلم حسابی تنگ شده بود ؛ درب منزلمان به صدا درآمد . خودرو تعاون سپاه بود ؛ ‏فهمید م خبری شده . بله ؛ محمود عزیز برای همیشه از پیشمان رفته بود. وقتی پیکر خونینش را دیدم ، خدا را شکر کردم . شکر به خاطر این که فرزندم درراهی گام نهاده بود که اولیای خدا و پیامبران الهی گام نهاده اند. همان گونه که امام خمینی (ره) فرمود : « ‏این ها راه صد ساله را یک شبه طی کردند »  و شاید  تنها  جایی  که انسان خداشناس اصلاً تاسف نمی خورد همین جا باشد ؛ زیرا می داند آن چه که از دست داده ، در مقابل گوهر گران قیمت تری ؛ که همان ایمان و سر افرازی کشور است ؛ به دست آورده است. ‏الان هم چه بسا جوان های کم سن و سالی ؛ بنا به علل و عوامل مختلفی ؛ از بین می روند ؛ اما ثمره و نفعی جایگزین آن نیست. آن چه که باقی می ماند ، تاسف است و تاسف . محمود من و همه ی محمودهای این سرزمین ؛ با پای خود و با اشتیاق وصف ناشدنی رفتند و عزیزترین چیز خود را ؛ یعنی جان خود را در طبق اخلاص گذاشتند و تقدیم  پروردگار کردند تا دین خدا ؛ نام و یاد پیامبر و اهل بیت او برای همیشه زنده و پاینده بماند. پس شکری واجب ، لازم است.

 پدر شهید  می گوید : ‏یک  شب همه  خانواده  دور هم  نشسته  بودیم  .  محمود گفت : « ‏پدر، من می خواهم به جبهه بروم ؛ اگر مانع من شوی ، فردای قیامت ، پیش پیامبر از تو شکایت  می کنم . مادرم  اگر جلوم را بگیرد ،  پیش  فاطمه زهرا (س) از او شکایت می کنم ‏»  . منم گفتم : ‏ما مانع رفتنت نمی شویم ، چون راهی را که انتخاب کرده ای جهاد در راه خداست. ‏بعد ادامه داد : « ‏پدر، وقتی شهید شدم مرا در صحن امامزاده جابر دفن کنید » . منم با مزاح همراه با تعجب گفتم : ‏اگر خلیفه (بانی امامزاده) اجازه داده چشم .  بیست و پنج روز، دوره ی آموزشی را در اصفهان گذراند. پس از چند روز به جبهه اعزار شد. روزهایی بود که محمود به جبهه رفته بود و عملیات چزابه شروع شده بود. یک روز در منزل دخترم خوابیده بودم که در عالم رؤیا دیدم در باغ بسیار بزرگی با درختان فراوان و سبزه های بسیار، راه می روم . باغ آن قدر بزرگ و وسیع بود که انتهای آن پیدا نبود . در این اثنا مردی آمد در حالی که یک ظرفی ‏به دست داشت که یک روی آن آلومینیوم و یک روی دیگر آن از طلا بود ؛ ‏به سینه من چسپاند ، بعد از چند لحظه آن ظرف را برداشت و رفت. هر چه به دنبالش گشتم وی را نیافتم . دیدم دوباره آمد و گفت : « ‏مال تو نیست »  ‏و رفت. از خواب بیدار شدم و دانستم که تعبیر خوابم شهادت محمود است .  ‏روزی بارانی بود ؛ مشغول صرف چاپی بودم که درب حیاط به صدا در آمد . ‏در را باز کردم  ؛  محمود بختیاری بود . گفتم : ‏این جا چه کار  می کنی  . ‏گفت : ‏مثل این که محمود  زخمی شده  . ‏گفتم  : «  ‏نه ، محمود شهید شده » ‏او چیزی نگفت و رفت.  ‏برای دریافت اخبار بیشتر به سپاه رفتیم . وقتی رسیدیم ، حاج عوض بختیاری ما را دلداری می داد. گفتم : ‏حاجی ؛ الان وقت دلداری نیست ، ما اصلاً ناراحت نیستیم . درسته که محمودم را از دست داده ام ؛ ولی چون برای خدا و در راه خدا به شهادت رسیده ؛ برایمان سهل و آسان است. محمود عاشق شهادت بود ؛ چرا ناراحت  باشیم . ‏‏دوستانش به من (پدرش) می گفتند : ‏پول تو جیبی خود را به فقیران ‏می دهد . ‏یک روز به خانه آمد ؛ اما خیلی ناراحت و غمگین بود. گفتم : ‏بابا چه شده این همه  ناراحتی . گفت : ‏یک نفر را دیدم که می خواست یک قوطی شیر خشک برای بچه اش بخرد ؛ پول نداشت . گفتم : ‏ تونستی به او کمک کنی ؟ گفت :‏ بله ، ولی پولم کم بود ؛ اما خدا رساند ، یک نفر پیدا شد و کمک کرد. ‏یکی از دوستانش خواب دیده که محمود به او می گوید : برو به پدرم بگو درقبرم آب است . او آمد خواب را برایم تعریف کرد . چند نفر دیگر هم همین خواب را دیده بودند . مقداری سیمان و ماسه برداشتم ، رفتم امامزاده ‏جابر . ‏بین قبر محمود و شهید سید بزرگ دو درخت بود. وقتی قبر محمود را ‏کندیم ؛ قبل رسیدن به لحد دیدم تمامی قبر خیس است ، مثل این که کسی روی قبر آب ریخته باشد  و علت آن هم ؛ آن دو درخت بود . زیرا وقتی به درختان آب می دادند ، قبر هم آب فرا می گرفت. با همان مقدار سیمان و ماسه محل قبر و درختان را تعمیر کردم تا دیگر آب به قبر شهید سرایت نکند.

سجایای اخلاقی شهید اززبان پدرش

‏1) از غیبت متنفر بود. اگر کسی غیبت می کرد می گفت : « صحیح نیست پشت سر کسی حرف بزنی ‏» می گفت : « ‏پدر، من کوچک تر از آنم که به شما نصیحت کنم ولی درست نیست غیبت کنید . اگر صحبتی دارید باید به آن ‏شخص بگویید ، نباید پشت سرش بدگویی کنید » .

‏2) مال  حرام  نمی خورد ،  حتی یک دانه خارک یا رطب هم بدون اجازه صاحبش نمی خورد.

‏3)  توی منزل در کارهای خانه به مادرش کمک می کرد و می گفت : « ‏باید به مادرم کمک کنم تا خسته نشود » ‏و هیچ گاه باعث ناراحتی پدر و مادرش نمی شد .

4) امام خمینی (ره) را دوست داشت و می گفت : « ‏باید به حرف امام گوش کنیم و به جبهه برویم » .

برای تکمیل اطلاعات مربوط به شهدا و مساجد، از شما دعوت می‌کنیم تا با ارسال اطلاعات ارزشمند خود در این امر خیر مشارکت کنید. اطلاعات خود را ثبت کنید
اولین کسی باشید که دیدگاهی برای" محمود انصاری " می نویسد