loader-img-2
loader-img-2

                                          بسم رب الشهداء

برگرفته شده از کتاب : آخرین خلوت

دختر شهید می گوید : ‏ پدرم چند مرحله به جبهه رفت ، ولی آخرین باری که می خواست به جبهه برود ، انگار می فهمید که دیگر بر نمی گردد . آن روز که پدرم می خواست برای آخرین بار به جبهه برود ، با همه ما وداع کامل کرد. هیچ موقعی به این صورت خداحافظی نمی کرد. با مادرم ‏صحبت هایی در مورد شهادتش کرد و گفت : « اگر بر نگشتم شما خودتان برای زندگی تان تصمیم بگیرید » . همان روز یک عکس از خودش که بزرگ کرده وقاب گرفته بود ؛ آورد و دست مادرم داد و گفت : « هر وقت شهید شدم این عکس را سر مزارم بگذارید » . ‏پدرم ، ابتدا مفقودالاثر شد و تا شش ماه هیچ خبری ازاو نداشتیم ؟ بعد از شش ماه ، در تلویزیون عراق با او مصاحبه کرده بودند که دایی ام این مصاحبه را دیده  و برای ما ضبط کرده بود ، نوارش را خودمان هم دیدیم و بعد از آن از طریق نامه با ما در ارتباط بود . پدرم چون به زبان عربی مسلط بود ، عراقی ها  از او  خواسته  بودند  که با آنها همکاری کند ولی او زیر بار نرفته بود . طبق گفته های هم بندی هایش که بعدها برای ما تعریف کردند ، زیر چشم پدرم ترکشی خورده بود ، عراقی ها به او گفته بودند که اگر با ما همکاری کنی ، این ترکش را برایت بیرون می آوریم ؛ ولی پدرم قبول نکرده و هم وطنانش را به آنها  نفروخته و حاضر بوده این زجر را تحمل کند. هر دو یا سه ماه ، نامه ای از او برای ما می آمد . ‏ زمانی که پدرم مفقود شده بود ، من خوابش را دیدم که همراه دو نفر از دوستانش به خانه آمد . آن دو نفر لباس مشکی پوشیده بودند ؛ ولی پدرم لباس آبی رنگی به تن داشت . من او را دیدم و به او گفتم : بابا ؛ تو کجا بودی؟ ما خیلی دنبالت گشتیم . پدرم گفت : « من می روم ، ولی خیلی زود بر می گردم » . همان روز که این خواب را دیدم ، برای مادرم تعریف کردم ؛ ‏به ما خبر رسید که پدرم درتلویزیون عراق صحبت کرده است . ‏زمانی که  فهمیدم پدرم  اسیر شده ، امیدوار بودم که روز ی دوباره او را ‏می بینم ، ولی متاسفانه این اتفاق نیفتاد. ‏بعد از مدتی از اسارت پدرم ؛ نامه ای به همراه عکس پدرم به دست ما ‏رسید و خبر شهادتش را به ما دادند. عراقی ها اظهار کرده بودند که در اثر سکته قلبی  فوت کرده ؛ ولی یکی از اسرای ایرانی به ما گفت عراقی ها خیلی ایشان را شکنجه کردند . چون پدرم اهل نماز شب و مراسم عزاداری امامان بوده ، عراقی ها او را شکنجه می داده اند که او عقایدش را ترک کند ؛ ولی پدرم حاضر به چنین کاری ‏نمی شده است. ‏بعد از شهادتش ، ما خیلی پیگیری کردیم که جسدش را تحویل بگیریم ، ولی موفق نمی شدیم . عراقی ها حاضر به تحویل جسد نمی شدند . سال 81 ‏بود که پیکر ایشان را آورد ‏ند و به ما اعلام کردند که برای د‏یدن جسد برویم . وقتی پیکرش را د‏یدم خیلی شوکه شدم ، چون تصویری که از پدرم در ذهنم بود ‏، از بین رفت و حالا هر وقت صحبت از پدرم می کنم ، همان استخوان ها د‏ر ذهنم ایجاد ‏می شود . ‏چند مرتبه خوابش را دیدم ، وقتی که تازه شهید شده بود ، خواب د‏یدم پدرم که لباس مشکی تنش بود ، آمد و جمعیتی هم پشت سرش بود. من دنبالش می دویدم و می گفتم : بابا نرو، بیا پیش ما. او به من گفت : « ‏ برو ؛ نگران من نباش من حالم خوب است ، مواظب خود ‏تان باشید » . پدرم در قطعه شهدای بهشت صادق بوشهر به خاک سپرده شده است . مادرم هم در قطعه مخصوص خانواده شهدا به خاک سپرده ‏شده است. هر وقت سر خاک پدرم می روم ، با او درد دل می کنم و مشکلاتم را برایش می گویم .

 

برای تکمیل اطلاعات مربوط به شهدا و مساجد، از شما دعوت می‌کنیم تا با ارسال اطلاعات ارزشمند خود در این امر خیر مشارکت کنید. اطلاعات خود را ثبت کنید
اولین کسی باشید که دیدگاهی برای" محمد تندی " می نویسد