بسم رب الشهداء
برگرفته شده از کتاب : آخرین خلوت
دختر شهید می گوید : پدرم چند مرحله به جبهه رفت ، ولی آخرین باری که می خواست به جبهه برود ، انگار می فهمید که دیگر بر نمی گردد . آن روز که پدرم می خواست برای آخرین بار به جبهه برود ، با همه ما وداع کامل کرد. هیچ موقعی به این صورت خداحافظی نمی کرد. با مادرم صحبت هایی در مورد شهادتش کرد و گفت : « اگر بر نگشتم شما خودتان برای زندگی تان تصمیم بگیرید » . همان روز یک عکس از خودش که بزرگ کرده وقاب گرفته بود ؛ آورد و دست مادرم داد و گفت : « هر وقت شهید شدم این عکس را سر مزارم بگذارید » . پدرم ، ابتدا مفقودالاثر شد و تا شش ماه هیچ خبری ازاو نداشتیم ؟ بعد از شش ماه ، در تلویزیون عراق با او مصاحبه کرده بودند که دایی ام این مصاحبه را دیده و برای ما ضبط کرده بود ، نوارش را خودمان هم دیدیم و بعد از آن از طریق نامه با ما در ارتباط بود . پدرم چون به زبان عربی مسلط بود ، عراقی ها از او خواسته بودند که با آنها همکاری کند ولی او زیر بار نرفته بود . طبق گفته های هم بندی هایش که بعدها برای ما تعریف کردند ، زیر چشم پدرم ترکشی خورده بود ، عراقی ها به او گفته بودند که اگر با ما همکاری کنی ، این ترکش را برایت بیرون می آوریم ؛ ولی پدرم قبول نکرده و هم وطنانش را به آنها نفروخته و حاضر بوده این زجر را تحمل کند. هر دو یا سه ماه ، نامه ای از او برای ما می آمد . زمانی که پدرم مفقود شده بود ، من خوابش را دیدم که همراه دو نفر از دوستانش به خانه آمد . آن دو نفر لباس مشکی پوشیده بودند ؛ ولی پدرم لباس آبی رنگی به تن داشت . من او را دیدم و به او گفتم : بابا ؛ تو کجا بودی؟ ما خیلی دنبالت گشتیم . پدرم گفت : « من می روم ، ولی خیلی زود بر می گردم » . همان روز که این خواب را دیدم ، برای مادرم تعریف کردم ؛ به ما خبر رسید که پدرم درتلویزیون عراق صحبت کرده است . زمانی که فهمیدم پدرم اسیر شده ، امیدوار بودم که روز ی دوباره او را می بینم ، ولی متاسفانه این اتفاق نیفتاد. بعد از مدتی از اسارت پدرم ؛ نامه ای به همراه عکس پدرم به دست ما رسید و خبر شهادتش را به ما دادند. عراقی ها اظهار کرده بودند که در اثر سکته قلبی فوت کرده ؛ ولی یکی از اسرای ایرانی به ما گفت عراقی ها خیلی ایشان را شکنجه کردند . چون پدرم اهل نماز شب و مراسم عزاداری امامان بوده ، عراقی ها او را شکنجه می داده اند که او عقایدش را ترک کند ؛ ولی پدرم حاضر به چنین کاری نمی شده است. بعد از شهادتش ، ما خیلی پیگیری کردیم که جسدش را تحویل بگیریم ، ولی موفق نمی شدیم . عراقی ها حاضر به تحویل جسد نمی شدند . سال 81 بود که پیکر ایشان را آورد ند و به ما اعلام کردند که برای دیدن جسد برویم . وقتی پیکرش را دیدم خیلی شوکه شدم ، چون تصویری که از پدرم در ذهنم بود ، از بین رفت و حالا هر وقت صحبت از پدرم می کنم ، همان استخوان ها در ذهنم ایجاد می شود . چند مرتبه خوابش را دیدم ، وقتی که تازه شهید شده بود ، خواب دیدم پدرم که لباس مشکی تنش بود ، آمد و جمعیتی هم پشت سرش بود. من دنبالش می دویدم و می گفتم : بابا نرو، بیا پیش ما. او به من گفت : « برو ؛ نگران من نباش من حالم خوب است ، مواظب خود تان باشید » . پدرم در قطعه شهدای بهشت صادق بوشهر به خاک سپرده شده است . مادرم هم در قطعه مخصوص خانواده شهدا به خاک سپرده شده است. هر وقت سر خاک پدرم می روم ، با او درد دل می کنم و مشکلاتم را برایش می گویم .