بسم رب الشهداء
برگرفته شده از کتاب : آخرین خلوت
مادر شهید می گوید : در اصفهان آموزش دید ؛ وقتی که می خواست برود ، ما قرآن را روی سر او گرفتیم . هر چه به او گفتم تا خودم هم همراهت بیایم ، گفت: « نه ؛ حق ندارید . هیچ کس نیاید ، ما می رویم یا زنده بر می گردیم ، یا شهید می شویم » . منصور بالای سنگر ایستاده بوده ؛ عراقی ها او را دیده بودند و با خمپاره به طرف او شلیک کرده ؛ ترکش به سرش می خورد و بعد او را به عقب می برند وشهید می شود . روز آخر که می خواست برود ، وصیت کرد و گفت : « مادر؛ من می خواهم بروم ؛ اگر شهید شدم تو باید به حج بروی » ، گفتم نه مادر؛ مگر من باید منتظر باشم که تو شهید شوی تا بروم حج ؛ نه من این کار را نمی کنم . گفت : « نه مادر، اگر نرفتی من ناراحت می شوم ؛ تو باید بروی » و من به حرف او عمل کردم و توانستم به این سفر یعنی زیارت خانه خدا که سفارش منصور بود ، بروم .
وقتی از اصفهان برگشت ، قد کشیده بود و خیلی بلند قد شده بود . بعد از آن نیز به اهواز رفت و چون سنش کم بود او را به جبهه نمی بردند . او می گفت که من نیامده ام که بخورم و بخوابم ، باید کار مفیدی انجام بدهم . وقتی که می خواست به جبهه برود به من گفت که من می روم و شهید می شوم .
هنگامی که خبر شهادت منصور را آوردند ، خیلی ناراحت شدم . شبی خواب دیدم ، به همراه دو سید نورانی پیش من آمد ؛ آن دو سید رفتند در اتاق نشستند ؛ ولی او پیش من آمد . به او گفتم ، کجا بودی ؛ مگر شهید نشدی؟ جواب داد : « مادر جان ؛ آیا این جمله را نشنیدی که شهیدان زنده اند ؛ الله اکبر » آن گاه دهانش را باز کرد و گفت : « دهانم زخم بوده و حالا خوب شده و من آمده ام » . وقتی بلند شدم ؛ اطراف خود را نگاه کردم ولی کسی را ندیدم .
ایشان در جبهه ی چزابه شهید شدند . صبح روزی که خبر شهادت ایشان را برای ما آوردند ، نامه ای که قبلأ برای ما نوشته بود ؛ پست آورد و درب خانه تحویل داد . بعد از ظهر دو خانم از بسیج آمدند و به من گفتند که خبری از منصور دارید ؟ گفتم بله امروز نامه اش به دست ما رسیده و گفته که حالش خوب است . آمدند داخل و چند دقیقه ای نشستند و سپس بدون آنکه چیزی به ما بگویند ؛ رفتند . چون نامه ای که به دست ما رسیده بود را شهید چند روز قبل از شهادت نوشته بود و پست با فاصله به دست ما رسانده بود . بعد از شهادتش فوراً جنازه را به بوشهر انتقال دادند.
ایشان امانتی نزد ما بود و حالا آن را پس داده ایم . اینان برای خدا ، قرآن و حفظ دین و ناموس خود رفتند و هرچه خدا صلاح داند ، آن درست است. ما بنده ناچیز خدا هستیم و همیشه خدا را شکرمی کنیم که به این راه رفتند و جان خود را برای دین و مملکت فدا کردند .