درست زمانی که 8 روز بیشتر از سرمای آذر سال 1342 نگذشته بود که در محله سند شهرستان فومن در خانواده ای متدین کودکی پا به عرصه وجود گذاشت که نامش را اسماعیل برگزیدند. در دامان گرم خانواده ایام خردسالی را سپری کرد و در آغاز کودکی پا به مدرسه گذاشت و تحصیلات راهنمایی و دبیرستان را در فومن سپری کرد.
در سال 1360 به عضویت انجمن اسلامی در آمد و عضو فعال انجمن اسلامی بود و در پایگاه در بخش تبلیغات همراه دیگر دوستان و همسالانش با عشق و علاقه به انجام فعالیت های فرهنگی و سیاسی مشغول بود. در سال 1361 به عضویت بسیج مستضعفین سپاه پاسداران فومن درآمد و عشق و علاقه به امام خمینی(ره) او را به سنگر عشق و شهادت کشاند و همزمان در همان سال وارد حوزه علمیه امام جعفر صادق(ع) رشت شد و علاوه بر فراگیری علوم فقهی و حدیث در حوزه همگام با مردم در تظاهرات مردمی و نماز جمعه و جماعت حضور فعالی داشت. سال 1363 در پادگان منجیل آموزش نظامی را فرا گفت و خود را برای مبارزه در مقابل دشمن متجاوز آماده ساخت و عازم جبهه های غرب کشور شد. آشنایی او با رزمندگان و همنشینی با مردان خالص رزمنده او ار مصمم ساخت که حضور فعال در دو جبهه حوزه و صحنه کارزار با متجاوزین بعثی و مزدوران داخلی داشته باشد. در سال 1364 به حوزه علمیه رضویه شهرستان قم رفته و درس حوزه را ادامه داد. در سال 1365 در اعزام ویژه روحانیون از شهرستان قم، به جبهه جنوب کشور اعزام شد. در عملیات آزادسازی فاو حضور داشته و عده ای از دوستان خود را در این عملیات از دست می دهد و خود نیز از ناحیه پا مجروح می شود و به مدت 15 روز در بیمارستان فیروزگر تهران بستری می گردد. بعد از بهبودی مختصر دوباره با پای مجروح که هنوز ترکش های زیادی در آن بود آرام و قرار از کف بریده عازم جبهه های جنوب می گردد.
بارها در حضور دوستان و آشنایان با حسرت بسیار اظهار تاسف می کند که شهادت نصیب او نشده است. او با این که در حضور در جبهه مداومت داشت اما از درس خواندن غافل نبوده و دروس حوزه را با نمرات عالی قبول می شود. علاقه او به امام عجیب بود بارها می گفت:" خدا نکند که امام نباشد ولی ما زنده باشیم".
بعد از شهادت دوستان و همرزمانش تعلقات دنیوی در او رنگ می بازد تا جایی که بعد از عملیات والفجر8 ،آزادسازی فاو رفتار او بسیار قابل تامل بود. همیشه از برادران رزمنده اش می گفت. علاقه به شهادت بیشتر به گونه ای خاص در او جلوه داشت، و همه آرزویش این بود که به شهادت برسد که همچون مولایش اباعبدالله جای سالمی در بدنش نداشته باشد و سرانجام این گونه هم شد. او در عملیات بیت المقدس 7 در منطقه شلمچه در 19 مهرماه 1367 در سن 25سالگی به شهادت می رسد و بعد از 4 ماه از بدن مبارکش تنها یک استخوان و یک پیراهن و شلوار باقی مانده بود که به خانواده اش باز گردانده میشود.
آری! او در مسیر قرب قدم گذارد آرزویش نیز جز لقا و نزدیکی پروردگار نبود و پایان عمرش نیز به تقرب در مسیر الی الله ختم گردید.
خدایا اگر لیاقت شهادت در من موجود شد می خواهم آن گونه شهید شوم که وقتی پیش سالار شهیدان امام حسین(ع) می روم شرمنده نباشم، نبینم بنده در هنگام شهادت سر در بدن داشته باشم و مولایم نداشته باشد. نبینم بدنم سالم ولی بدن سالار شهیدان مثله ، مثله شده است.خالقا، رحیما، از تو می خواهم آن گونه شهیدم کنی که نزد امام سر بلند باشم، آن گونه شهید شوم که مثل امام لازم به غسل نباشم. آن گونه شهید شوم که امام کشته شده است .