loader-img-2
loader-img-2

اسماعیل در سال 1333 در خانواده ای کشاورز در یکی از روستاهای اطراف رشت به دنیا آمد. روستای زادگاه اسماعیل مدرسه نداشت و از طرفی خانواده ی او نمی توانستند او را به شهر بفرستند. بنابراین اسماعیل نتوانست به مدرسه برود و به جای آن به مکتب رفت تا قرآن و احکام اسلامی را بیاموزد. دو سال بعد در یکی از روستاهای همجوار، مدرسه ای افتتاح شد. اسماعیل که علاقه ی زیادی به درس خواندن داشت، در سنّ 9 سالگی درس خواندن در این مدرسه را شروع کرد و هر روز فاصله ی 5 کیلومتری خانه تا مدرسه را طی می کرد و به مدرسه می رفت.
وقتی کلاس ششم ابتدایی را تمام کرد، پدرش که رعیت زمین های اربابی محسوب می شد، به دست ارباب راهی زندان شد. از آن به بعد اسماعیل باید مخارج زندگی خانواده اش را تأمین می کرد. برای همین درس را رها کرد و به کشاورزی مشغول شد. دو سال بعد پدرش از زندان آزاد شد و بار سنگینی را از روی دوش او برداشت. 17 ساله بود که برای کار به تهران رفت و در کنار دایی اش به کار نقاشی ساختمان مشغول شد. در همین زمان بود که از طریق دایی اش با امام خمینی(ره) و قیام او علیه رژیم شاه آشنا شد و مبارزات خود را علیه رژیم آغاز کرد.
یک سال بعد به اجبار خدمت سربازی اش را شروع کرد. اما با وجود جو غیر مذهبی آن دوران به نماز و روزه و فرایض دینی پایبند بود و به همین دلیل هم چند بار مورد تنبیه قرار گرفت. سربازی اش که تمام شد، مشهد را برای زندگی انتخاب کرد. 22 ساله بود که ازدواج کرد و مدتی بعد در کارخانه ی «ایران ناسیونال» استخدام شد. در این دوران هم دست از مبارزه علیه شاه برنداشت. حتی روزی که شاه می خواست از کارخانه دیدن کند، به دستشویی رفته بود و تا زمان خروج شاه از کارخانه، آن جا مانده بود. بعد از این ماجرا می گفت: «اگر یک اسلحه داشتم، با یک گلوله حسابش را می رسیدم، حیف که دستم خالی بود.»
بعد از انقلاب در بسیج کارخانه شروع به فعالیت کرد. وقتی جنگ شروع شد، چندین بار به جبهه اعزام شد و پنج بار هم مجروح شد. اما هر بار پس از بهبودی نسبی، دوباره عزم جبهه می کرد تا این که بالاخره در تاریخ دوم فرودین ماه 1367 در منطقه ی ماووت عراق در سنّ 34 سالگی به درجه ی رفیع شهادت نایل شد.
حسن  ســال 1355 ازدواج کرد و صاحب دو پسر و یک دختر شــد. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. دوم فروردین ،1367 در ماووت عراق بر اثر اصابت ترکش خمپاره به ســر، شــهید شــد. مدفن وی در گلزار شهدای بهشت زهرای مشهد واقع است

گر مرا بکشید و خونم را بر زمین بریزید، در هر قطره ی خونم نام مقدس خمینی را خواهید یافت.
با سلام و درود به پیشگاه مقدس امام زمان (عج) و نایب بر حقش امام خمینی و
با سلام و درود به تمامی رزمندگان جبهه های حق علیه باطل و با سلام به همه ی
شهدای گلگون کفن، از صدر اسلام تا قیام روح الله.
این جانب اسماعیل ثابتی با آگاهی کاملی که به شهادت داشته و دارم، راهی
جبهه های جنگ حق علیه باطل شده و حالا چند کلمه ای وصیت می کنم:
دوستان و برادران عزیز، اسلحه ام را به زمین نگذارید و با آن سینه ی دشمن
را سوراخ سوراخ کنید و هدفم را ادامه دهید. اگر مرا صد پاره کنند، آرزوی
شنیدن یک کلمه ضعف از زبانم و فروختن دینم را به گور خواهند برد و اگر پاره
های تنم را در آتش بسوزانند و خاکسترم را در دریا بریزند، در میان امواج
خروشان دریا صدایم را خواهند شنید که فریاد می زنم: « اسلام پیروز است!
الله اکبر! خمینی رهبر! مرگ بر ضد ولایت فقیه! »
همسرم! می دانم که غم دوری من برای شما مشکل است از شما می خواهم که اگر تا
حالا در کارها کوتاهی کردم، مرا ببخشی و حلالم کنی. وقتی که خبر شهادتم به
شما رسید، هیچ ناراحت نباشید، شاد باشید تا روحیه ی دشمن تضعیف گردد.
پدر و مادر! من می دانم که غم دوری فرزند سخت است. اما صبر کنید. از شما می
خواهم که در هر حال یار و یاور ولایت فقیه باشید و امام را تنها نگذارید و
اسلحه ام اگر افتاد، شما بردارید و به راهم ادامه بدهید.
فرزندان عزیزم، زهرا، مصطفی و رسول! می دانم که دوری پدر سخت است به یاد
بقیه ی فرزندان شهدا و به یاد فرزندان امام حسین (ع) باشید و راهم را ادامه
بدهید.
پدر، مادر، همسر و فرزندانم! جنازه ام را در کنار شهدای مرقد مطهر امام رضا
(ع) بگذارید و یا هر کاری که برای خودتان مقدور است، انجام دهید.
والسلام
اسماعیل ثابتی
6/11/1366
اولین کسی باشید که دیدگاهی برای" اسماعیل ثابتی کتیک لاهیجان " می نویسد