loader-img-2
loader-img-2
دشمنان داخلی و خارجی انقلاب که از پیروزی اسلام، سخت عصبانی و خشمگین بودند، به یکباره با خیل انسانهای شجاع و متدینی روبرو می شوند که با تمام سرمایه وجودی برای حفظ و حراست از دستاوردهای انقلاب، وارد صحنه های دفاع و حضور در میادین مبارزه شده اند. عبدالعلی، فرد خود ساخته ای که خود را مهیای چنین ایامی نموده بود، خویشتن را وقف دین و دسترنج عظیم انبیا و اولیا الهی یعنی پاسداری از نظام مقدس و نوپای جمهوری اسلامی می کرد.
هر کجا که نیاز بود و هر زمان که طلب می کرد، او خود را آماده خدمت و فداکاری کرده بود. فضا و مکان او را پایبند نمی ساخت.
هر کجا تهدیدی علیه نظام صورت می گرفت، خود را موظف به حضور و دفاع می دید. در روستای موطن خویش، درنواحی محروم، مناطق بحرانی و در جبهه های جنگ تحمیلی در عرصه های نظامی، عمرانی و فرهنگی به نگهبانی از اهداف مقدس و آرمانهای متعالی اسلام پرداخت. در ماموریتها هر کجا فرمانده مستقیم حضور نمی داشت، مقبولیت عامش موجب روی آوردن افراد به او می گردید واین قولی است که اکثر همرزمان، جملگی به آن اعتراف دارند. او در سپاه مفهوم حیات و زندگی و فداکاری در راه عقیده را آموخت و آن را به عنوان مامن و پناهگاهی برای دفاع از حق محرومین و ضعیف نگهداشته شدگان می دانست. سپاه را جنود الهی می دانست که به صورت مسلحانه بازوی توانمند ولی فقیه است و آرزو داشت که در این لشکر الهی منشا خدمت و
فعالیتهای بیشتری باشد.
کشتی گیر با وفا در سپاه نیکشهر، معمولا با برادران اصلانی و پور کبیریان کشتی می گرفت. جالب توجه اینکه هر سه بزرگوار نیز به دیار باقی شتافتند و میعاد در آخرت را عهد بستند. الحق در نبرد و مبارزه با شیطان نفس، نیز غالب آمد و برتری روح پاک و سترگ را علیرغم جثه ی نحیف و لاغر در مبارزه به اثبات رسانید.

در پنجاه کیلومتری غرب اصفهان در بخش مرکزی شهرستان لنجان و روستای کوشگیجه , سال 1338 ه ش مولد فرزندی برای اسلام بود که خود را در شرق و غرب و جنوب کشور، بلند آوازه ساخت. مردم متدین این روستا به کارگری، کشاورزی و دامداری مشغول هستند. اعضای خانواده نام با معنای عبدالعلی را بر او نهادند. مردم این دیار، به مهمان نوازی و شجاعت و پشتکار شهرت دارند و این خصایص درعبدالعلی نیز تجلی نموده، با استعداد سرشار خود و علیرغم محروم شدن از مهر و عطوفت مادری در سن شش سالگی وارد دبستان شد و پس از اتمام مرحله ی ابتدایی تعلیم و تربیت، به دلیل نبودن مدرسه راهنمایی در روستا، فاصله چندین کیلومتری روستا تا مبارکه را به صورت پیاده یا دوچرخه طی می نمود و این مقطع تحصیلی را نیز به پایان رساند.
نبودن شرایط لازم و تنگدستی ناشی از حکومت ظالمانه ی ستم شاهی، مانع از ادامه تحصیل در مقاطع بالا تر می شود و اوناچار نزد برادرش به کار می پردازد؛ لیکن عطش معرفت بیشتر، او را به کتابخانه ملی می کشاند. با رئیس کتابخانه آشنا و نسبت به مسائل سیاسی کشور آگاه می گردد.
در این زمان عبد العلی که جوانی رشید و مستقل گردیده بود، با آوردن اعلامیه های امام به روستا و تکثیر آنها و با تلاش فراوان در آگاهی بخشیدن به اهالی ده، نقش فعالی را به عهده گرفت. وی پلاکاردهایی تهیه و با نوشتن شعارهای اسلامی، رشادت و بی باکی و معرفت خویش را در روستا اثبات می کند و همگام با خواهرش و فرزند او در راهپیمایی های اصفهان شرکت می کرد.
در جمعه سیاه هفده شهریور 1357 که طاغوت، مومنین انقلابی را در میدان شهدا همانند برگ خزان بر زمین می ریخت، عوامل ژاندارم در محل، او را به سربازی فرا می خوانند. عبدالعلی ابتدا از معرفی خود امتناع می ورزد، ولی علیرغم میل باطنی به این مساله تن در می دهد و در نتیجه از زرین شهر به عجب شیر اعزام می گردد.
پس از چند ماهی با یکی از همفکران خود بعد از صدور فرمان فرار سربازان توسط حضرت امام (رضوان الله تعالی علیه )، طرح گریز شبانه از پادگان را به اجرا در می آورد و علیرغم گرسنگی مفرط به دلیل ترس از معرفی به نیروی نظامی تا عصر روز بعد به جایی مراجعه نکردند و با پوشیدن لباس شخصی برای سفر، به شهر می روند و به ترمینال مسافربری می آیند؛ اما در همین هنگام توسط مامورین، شناسایی می شوند و پس از تعقیب و گریز در محوطه، دوست عبدالعلی دستگیر می شود. او بدون اینکه پولی داشته باشد، با زحمت زیاد، خود را به اصفهان می رساند و مخفی می شود. در این مدت خانواده اش مقاومت می کنند، اگر چه پدرش پیوسته از جانب مامورین تهدید و مورد ضرب و شتم قرار می گیرد.
قاب عکسی از شاه معدوم در منزل بود. یک روز «عبدالعلی» در حضور اعضای خانواده آن را زیر پایش خرد می کند و با این عمل اعتراض خودش را علیه رژیم پهلوی نشان می دهد. با پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی به رهبری حضرت امام (ره) در بیست و دوم بهمن پنجاه و هفت، روح جدیدی در خدمت بیشتر و بهتر به اسلام و انقلاب و مردم در او دمیده می شود.
وی چون نهایت اخلاص و بندگی را در خدمت صادقانه و در راه خدا برای محرومین می دانست، لذا آماده خدمت در نقاط محروم می شود و با ورود به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در تاریخ 6/4/1358 با اولین گروههای اعزامی به منطقه ی سیستان و بلوچستان مهاجرت می نماید و پس از ورود به زاهدان، با سایر دوستان اعزامی در قالب یک گروه به سمت سربوک از توابع شهرستان چابهار حرکت می کند. در آنجا دوشادوش برادران جهاد سازندگی علاوه بر مقابله نظامی با اشرار و شناسایی خانواده های مستمند و فقیر، اقلام ضروری و مورد نیاز آنها را فراهم می کند. پس از چند ماه اقامت در آن محل، از یک طرف گرایش و علاقه و محبت شدید برادران بلوچ به این جوانان فداکار و مخلص افزایش می یابد و از طرف دیگر به سبب وجود و خصومت عوامل داخلی استکبار، برخوردی مسلحانه با عده ای از اشرار به وجود آمد.
در این درگیری مسلحانه، برادر «صالح، فرمانده سپاه« نیکشهر» به همراه برادران « ساوجی» و« برخشان» که به منظور توزیع مواد غذایی بین خانواده های محروم منطقه رفته بودند، به فیض شهادت نایل می گردند، ولی برادر« اکبری» وعده ای دیگر سیزده روز به تعقیب آنها می پردازند که اشرار به خاک کشور مجاور می گریزند و آنها به اجبار مراجعت می نمایند. بعد از آن به اتفاق عده ای از برادران به مرخصی می رود و در این بین به خانواده شهید« برخشان» نیز سر زده و دلاوریهای او را برای والدینش بازگو می کند. سپس به« زاهدان» باز می گردد و از آنجا به اتفاق سایر برادران، همراه با نظارت و مسئولیت حاج محمود اشجع ،جهت فعالیتهای عمرانی و فرهنگی عازم منطقه« زهکلود» و «هامون جازموریان» از توابع« کهنوج »می شوند. بعد از آن با آغاز توطئه توسط عوامل خود فروخته استکبار، گروهکهای سر سپرده در کردستان در معیت، قاسم ترک لادانی و حسن کفعمی عازم دیار سنندج و دیواندره می شود و در چند در گیری با نیروهای الحادی حضور فعال و ثمر بخشی داشته است. با شروع جنگ تحمیلی و گسترش تجاوز نیروهای بعث عراق، به اتفاق برادران، عازم« آبادان »می گردد.
در جبهه بهمن شیر، در یک درگیری مستقیم و رویارویی، پس از کشتن چند عراقی از ناحیه گردن و فک مورد اصابت گلوله قرار می گیرد و به سختی مجروح می شود. پس از توقف کوتاهی جهت درمان و معالجه به«اصفهان» فرستاده می شود. در این مدت چون قادر به غذا خوردن نبود، فقط مایعات مصرف می کند.
در زمستان 1359 مجددا به زاهدان اعزام می شود. این بار با توجه به وضعیت منطقه مرزی «میر جاوه»، تشکیل سپاه و فرماندهی آن به عهده او محول می شود.ا ودر این سمت منشا خدمات زیادی برای استان« سیستان وبلوچستان» می شود. با سپری کردن عمری توام با جدیت و تلاش در محراب عبادت و به هنگام ادای فریضه نماز جماعت به دست یک عامل بیگانه به شهادت می رسد.
منبع:سجاده آتش ،نوشته ی،حسین شیربند،نشرکنگره ی بزرگداشت سرداران وشهدای سیستان وبلوچستان-1377


وصیت نامهبسم الله الرحمن الرحیممن از وقتی نام امام خمینی را شنیدم و انقلاب اسلامی را راستین شناختم، در تاریخ 6/4/1358 وارد سپاه پاسداران شدم و به سیستان وبلوچستان رفتم تا تاریخ 18/2/1359؛ و از این تاریخ هم بنا به ضرورتی که در کردستان حس می کردم، به منطقه رفتم و فقط در سپاه است که احساس می کنم به خدا نزدیک تر شده ام و خیلی خوشحالم که می توانم گام مثبتی در راه اسلام و خط امام بر دارم. از پدر و مادرم ممنونم که خیلی زحمت کشیدند و مرا بزرگ کردند و به من کمک کردند که به اسلام خدمت کنم. دوستان، برادران و همسنگران زیادی از پیش ما رفتند، شهید شدند و به پروردگار پیوستند؛ و همین برادران هم که شهید شدند، به من فهماندند که تا لیاقت شهادت را نداشته باشی ولو اینکه در درگیری های شدیدی هم باشی، جان سالم به در می بری و اول باید زمینه را پیدا کرد. اگر خود را به خدا نزدیک ساختی، خالص شدی و بی ریا مومن بودی و فقط فی سبیل الله کار کردی، به خدا خواهی رسید؛ وگرنه سالها هم در سپاه باشی، در جنگ کشته نخواهی شد. این عملا به من ثابت شد. من با چند نفر از برادران که در حال حاضر شهید شده اند، بوده ام و آنها را می شناختم که چگونه خالص بودند و چگونه در خون خود غلطیدند و به آنجا که پرواز داشتند، رفتند. اینها همه گلچین شدند و رفتند و من هم از خدا می خواهم که به آنها بپیوندم و وصیت نامه مرا بخوانند. از پدر ها و مادرها می خواهم جوانها را تشویق کنند که در راه اسلام و پاسداری از انقلاب اسلامی قدم بردارند. از پاسداران می خواهم عناصر کثیفی را که کردستان را به آتش کشیدند، به خاک و خون بکشند و با اخلاق اسلامی رفتار کنند و با رفتار یک مسلمان واقعی و همچون امام، مردم را تربیت کنند. به پدر زحمتکش خود سلام می فرستم و امیدوارم که مرا حلال کند و برادران و خواهران کوچک مرا مسلمان و مجاهد تربیت کند. به برادرم خیر الله توصیه می کنم که خود سازی کند و قرآن بیاموزد و به اسلام خدمت کند. برادر بزرگم جواد و زن برادرم که برای من زحمت کشیده اید، سلام فراوان می فرستم و اگر من از نظر اقتصادی پولی پیش آنها دارم، به برادرم خیر الله کمک کنند که درسش را بخواند و فرشته و مهرداد را درست تربیت کرده و آنها را پاسدار و شجاع تربیت کنند. من دلم می خواست که ازدواج کنم و بچه دارشوم، ولی الان ضرورت است که من در کردستان باشم و نمی توانم. پس از شهید شدنم مرا در روستای خودمان نزدیک قبر مادرم به خاک بسپارید. هر چند دلم می خواهد نزدیک قبر های برادران شهیدم باشم، ولی فرقی نمی کند. همه ان شاء الله پیش خدا می رویم. سلام مرا به همه برسانید. خواهرانم را سلام می رسانم و به آنها سفارش می کنم بعد از شهادت من گریه نکنند و صبر ومقاومت داشته باشند. در ضمن روی قبر من ننویسند ناکام، زیرا هیچ کامی بهتر از این نیست که در راه هدفم کشته شوم. برادرانم محمود و محمد را سلام می رسانم و خانواده را سلام می رسانم. خلاصه برادران همه رفتنی هستیم و باید پیش خدا برویم و من این راه را انتخاب کردم و از عشقی شدید که نسبت به اسلام و نفرت شدیدی که نسبت به دشمنان اسلام دارم، تصمیم گرفتم که اسلحه بگیرم و بجنگم. خلاصه هر چند که من کشته می شوم و اگر این لیاقت را پیدا کنم، پاسداری یک وظیفه و یک هدف است، نه یک شغل و عامل خوشگذرانی و زندگی کردن؛ بنابراین من به جوانان پاسدار توصیه می کنم که این وظیفه را انجام دهند تا بتوانند به هدفشان برسند. برادران، بنا به گفته حضرت علی علیه السلام که:« خداوندایک لحظه مرا به خودم وا مگذار»، ما و شما هم باید همینطور باشیم و همیشه به یاد خدا! هر جا می رویم، اگر خودمان را با محیط تطبیق دهیم و خودمان را به یک چیزهایی سرگرم کنیم. هر چند که کار خوب بکنیم، ولی فایده ندارد. باید نیت برای خدا باشد، توام با عمل. اگر نیت نکنی که برای خدا کار کنی و خودت را سرگرم کنی، هر قدر هم که عمل صالح انجام دهی، بی فایده است. باید نیت کنی که برای خدا کار کنی و لازمه برای خدا کار کردن، رنج و سختی است. اگر رنج و سختی کشیدی، برای خدا است و اگر رنج و سختی نکشیدی، خودت را سر گرم کرده و به یک چیز دل خوش می کنی و کاری می کنی که آن وقت برای خدا نیست. خدا حافظ. امضا: اکبری
اولین کسی باشید که دیدگاهی برای" عبدالعلی اکبری* " می نویسد