loader-img-2
loader-img-2

محمد حسن زارع در سال 1344 هجری شمسی در خانواده ای مذهبی و مستضعف در محله ی نعیم آباد یزد به دنیا آمد و در دامن مادری عفیف و مهربان پرورش یافت و در سن 7 سالگی پا به عرصه ی علم و تحصیل نهاد. وی با سن کمی که داشت، در اکثر کارها، پدر و مادرش را کمک و مساعدت می نمود. با آن جثه نحیف و لاغرش هرگز از کار و تلاش خسته نمی شد. با توجه به شروع نهضت عاشورایی حضرت امام (ره) و فعالیت مداوم وی در صحنه های مختلف انقلاب به ویژه شرکت در تظاهرات و راهپیمایی ها و از طرفی برای تأمین نیازهای اقتصادی خانواده اش ادامه تحصیل برای وی مقدور نبود. با پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی و تشکیل ارتش بیست میلیونی به فرمان رهبر کبیر انقلاب حضرت امام خمینی قدس سره وظیفه خود دانست تا در صحنه ی دیگر مراد و مقصودش را یاری نماید فلذا پا به میعادگاه عاشقان بسیج مستضعفان نهاد در حالی که غروب هر روز چهره ی خسته اش که بیانگر تلاش طاقت فرسای روزانه ی او بود با حضور در جمع بسیجیان پایگاه محله از شوق خدمت به انقلاب و نظام مقدس جمهوری اسلامی خستگی را به وادی فراموشی می سپرد و اسلحه ای بر دوش می نهاد و از مال و جان و ناموس همنوعان خویش پاسداری و حراست می کرد.
پس از شروع جنگ تحمیلی توسط رژیم بعث عراق روز به روز فعالیت وی بیش تر می شد مدتی در قسمت مهندسی سپاه و پس از چندی به عنوان راننده لدر مشغول به کار شد و در عین خستگی کار روزانه شب ها دست از پایگاه و بسیج برنمی داشت تا اینکه بارقه های توفیق در وجودش درخشید و به ندای هل من ناصر ینصرنی خمینی کبیر لبیک گفته و تصمیم گرفت روانه جبهه های نبرد حق علیه باطل شود. در مرحله اول اعزام به جبهه به علت سن کم از حضورش ممانعت گردید ولی او که عاشق بود هیچ بهانه ای نمی توانست او را از رسیدن به معشوقش باز دارد با خواهش و تمنا و گریه زاری به مقصود خویش دست یافت و نهایتاً به بهانه اینکه بتواند به جبهه راه یابد به عنوان عضو افتخاری سپاه وارد جبهه شد پس از مدتی کار و تلاش و افتخارآفرینی هایش در جبهه درخواست کرد تا عضو رسمی سپاه شود به شرط این که همیشه در جبهه باشد و حاضر نبود دیگر در پشت جبهه کار کند. شجاعت و خستگی ناپذیری او باعث شد تا سپاه با درخواست وی موافقت کند چون بارها شاهد حماسه آفرینی و شجاعت وی در جبهه های نبرد بودند. او به عنوان راننده لدر فعالیت می کرد و از این رو وی را سنگرساز بی سنگر نام نهادند.
وی در زمانی که در جبهه بود کمتر به مرخصی می آمد و هنوز مرخصی وی به پایان نرسیده بود که به جبهه باز می گشت. مثل این که به وی الهام شده بود که دیگر وقت رفتن است و دیدار یار، از این رو برای وداع آخر به خانه بازگشت و خانواده و اقوام را به حلالیت طلبید و با صراحت گفته بود که این آخرین دیدار من است. تنها وصیت من به شما این است که امام را تنها نگذارید و مطیع رهبر باشید. در وداع آخر به برادرش گفته بود که عکس از من بگیرید و بعداً بزرگ کنید تا برای جلوی تابوتم آماده باشد. بالاخره هنوز مرخصی او تمام نشده بود که به جبهه بازگشت و در همان شب جهت زدن خاکریز به خط مقدم رفت. محمدحسن قبل از این که وارد خط مقدم شود در مقر به دوستش گفت: می خواهم لدرم را بشویم و دوستش پاسخ داد: آب کم است اما پس از اندکی متوجه شد که او دارد غسل می کند و به بهانه ی شستن لدر در حال غسل کردن است. پس از آن لدر را به خط مقدم حرکت داد پس از مدتی خاکریز زدن و حضور وی در خط مقدم با اصابت ترکش خمپاره به پشت او در شب 27 ماه رمضان سال 1363 هجری شمسی در سن 19 سالگی به شهادت رسید و در آخرین لحظه فقط گفت: یا حسین(ع)

 

تنها وصیت من به شما این است که امام را تنها نگذارید و
مطیع رهبر باشید.
اولین کسی باشید که دیدگاهی برای" محمدحسن زارع " می نویسد